Click to view full size image

بگویم چقدر جای چشمانت در تاریکی قلبم خالیست

 و گرمی حرفهایت در کولاک جانم ..

و فروغ لحظه هایم تهی از هر سو سوی امیدیست ..

و تحقق رویاهای شیرین،دور از دسترس..

از عمق نفسهای به  شماره افتاده..

از ته روزهایی که بی تو گذشت..

از مانده قلبی که بی تو سوخت و شکست ...می نویسم

 تا بدانی که چقدر لحظه هایم حضور تورا کم دارند

و چه اندازه به اندوه بی کسی ام دامن زده  است و به خرمن عشقم آتش ...

بگذار برایت بگویم از قلبی خسته و روحی آزرده ...

از هجرت شادی های بی بهانه... از خنده های گم شده....

از روزگارم که آماج دشنه های بی تو بودن قرارگرفت و رنگش تیره شد ...

بگذار بگویمت که التیام تمام دردها یم به دستان مهربان تو جان میگیرد

و حس خوش زندگی با در کنار تو بودن درهوا پر میشود.

صدای این شکسته در خویش دیگر جز سکوت نیست ..

 آواز خوش زندگی دیگر با رقص جنون همراه نیست دیگر آنچه مانده است

تنهاییست و تنهایی ...

وآنچه  میماند چشمانی است به راه که انتظار به سر می رسد ...

فاصله هارا بگذار برای خودشان

تا میتوانند قد علم کنند

چه باک...

ما از ورای تمام حصار ها

بازهم عاشقانه میگوییم...

 

به امید دیدن روی ماه تو

ثانیه ها رو میشمارم

تا نفس دارم

برای یه لحظه دیدنت در انتظارم.....