بلا های وصال(جادوی سیاه)

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از ین درد که جز مرگ منش درمان نیست
![]()
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
![]()
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
![]()
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
![]()
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
![]()
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
![]()
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
![]()
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
![]()
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۱ ق.ظ توسط محمد
|