آقای من
ای امام مهربونم
چگونه باور کنم نبودنت را، وقتی که تمام تار و پود وجودم تشنه
محبت دست نوازشگر توست.
من که چون ستاره ای بی نور در انتظار پرتویی از خورشید
وجودت لحظه شماری می کنم.
یامهدی جان
مپرس غم هجرت چه کرد با این پرنده عاشق
گمگشته که در میان آسمان ها تو را می جوید و در
حسرت دیدار تو دربه دری شد نصیبش.
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۴:۴۲ ب.ظ توسط محمد
|