پر جمعیت ترین خانواده

 

مردی ۶۷ ساله ی هندی به نام صهیون چان دارای بزرگترین خانواده جهان شد.

وی دارای ۳۹ زن ، ۹۴ کودک ، ۱۴ زوج زن و شوهر از فرزندان و ۳۳ نوه میباشد.

همگی آنها در یک امارت با بیش از ۱۰۰ اتاق در کنار هم زندگی می کنند و همسران او هر کدام به نوبت یک شب میتواند با او باشد…

خواستن توانستن استبزرگترین و پر جمعیت ترین خانواده جهان در هند ( عکس) www.taknaz.ir :6qwup3:

بزرگترین و پر جمعیت ترین خانواده جهان در هند ( عکس) www.taknaz.ir

ادامه رو باشین

ادامه نوشته

ابتکار داماد چینی

 

شانگ زونگ‌ کیانگ داماد ۳۵ ساله چینی که کارمند یک شرکت خودروهای سنگین است، عروس خود را متقاعد کرد که با طرح وی موافقت کند.

وی می‌گوید به نظر می‌رسد که طرح وی موفقیت‌آمیز بوده چون بسیاری از مردم برای تماشای مراسم جشن زوج جوان که با ماشین عروس عجیب خود توجه دیگران را جلب می‌کردند، جمع شده بودند.

به گزارش روزنامه داهه چاپ چین، داماد چینی از تعدادی لودر دیگر بعنوان همراه ماشین عروس استفاده کرد که همگی با روبان‌ها و بادکنک‌های رنگارنگ تزئین شده بودند.

یی یوزی، عروس ۲۶ ساله چینی نیز درباره جشن ازدواج خود می‌گوید: ابتدا با این طرح مخالف بودم اما بالاخره شوهرم مرا قانع کرد که با این شیوه، جشن ازدواجمان استثنایی خواهد شد. البته در طول مراسم خودم هم از این کار به هیجان آمدم برایم بسیار جالب بود.

البته تو ایران این کار اصلا صرفه جویی به حساب نمیاد…اما خیلی واقعا هیجان انگیز هست

عکس های جالب

 

 

ادامه  عکس های جالب با نوک مداد

ادامه نوشته

گذری از پیچ و خم خواستگاری

خواستگاری

خوانندگان جوان! در ادامه مباحث شناخت همسر آینده( انتخاب همسر، زیبایی یا تفکر و پیش نیاز های ازدواج، سعی داریم به نکاتی در مورد خانواده ها و پس از آن به مسائل مهم راجع به  جلسه خواستگاری اشاره نماییم. با هم بخوانیم...

تناسب خانواده ها

یکی از مهم ترین روابطی که همسران را تحت تأثیر قرار می دهد رابطه ی خانواده های آن ها با یکدیگر است که اگر مناسب نباشد زوجین دچار مشکل می شوند. تنها زمانی رابطه خانواده ها کم ترین تأثیر را دارد که پسر و دختر افرادی مستقل و پخته باشند. ویژگی های اخلاقی فرزندان بازتاب تربیت خانوادگی آن هاست.تناسب خانواده ها بهتر است در جنبه های زیر باشد: 1- اعتقادات مذهبی و دینی 2- عوامل فرهنگی 3- طبقه بندی اقتصادی و اجتماعی

نقش خانواده ها در انتخاب همسر

خانواده ها می توانند هم نقش مثبت و هم نقش منفی داشته باشند. خانواده ها باید بدانند که با توجه به رشد فرهنگی و اجتماعی، اصول مورد نظر آنان در ازدواج خودشان نمی تواند در مورد فرزندان آنها معیارهای صحیحی باشد وحق انتخاب را به جوانان بدهند. حقی که با نظارت بزرگسالان معنی پیدا می کند. جوانان نیز باید بدانند که تجربیات بزرگ ترها در امر ازدواج بسیار بیش از آن چه تصور می کنند می تواند راهگشا و راهنما ی آنان باشد. به علاوه روابط خانوادگی زن وشوهر با افراد خانواده خود نیازی طبیعی است و این در صورتی برآورده و یا ممکن خواهد شد که هر دو خانواده با ازدواج فرزندان موافق باشند.

والدین بایدحق انتخاب را به جوانان بدهند. حقی که با نظارت بزرگسالان معنی پیدا می کند. جوانان نیز باید بدانند که تجربیات بزرگ ترها در امر ازدواج بسیار بیش از آن چه تصور می کنند می تواند راهگشا و راهنما ی آنان باشد.

اصل کفویت

اصل کفو بودن یکی از عوامل موثر در رسیدن به زندگی متعادل و منطقی است. فرهنگ دارای ابعاد متفاوتی است که ریشه در افکار انسان داشته و به زندگی جهت می بخشد.نحوه ی معاشرت، برخوردها، تربیت فرزندان، دیدگاه نسبت به جنسیت افرادو ....متأثر از فرهنگ حاکم بر زیستگاه و ذهنیات ماست . تشابه یا تضاد فرهنگی، مستقیماٌ در زندگی زوج جوان اثر خواهد گذاشت .

در انتخاب همسر ، متعادل ، منطقی و میانه رو باشید

دو گروه در انتخاب همسر ، دچار افراط و تفریط می شوند ، اولین گروه کسانی هستند که می خواهند با فرشته ها ازدواج کنند. گروه دوم کسانی هستند که فکر می کنند آدم ها مثل خمیر بازی هستند و هر طور که بخواهند می توانند آنها بار بیاورند. گروه اول می خواهند همه ی کمبودها و محرومیت های خود را با ازدواج با یک فرشته از بین ببرند و گروه دوم می خواهند هنر انسان سازی را خود  به نمایش بگذارند.

روش های تحقیق برای انتخاب همسر

علاوه بر طرق شناخت مستقیم و غیر مستقیم، الگوی شخصیت افراد در نحوه لباس پوشیدن ، آرایش موها ، شیوه ی سخن گفتن ، ترکیب چهره و نوع کارهایی که به آن مشغولند نهفته و مستتر است .

کشش و جاذبه ی ظاهری دختر وپسر

جوانان باید بدانند زن ومردی که می خواهند عمری در کنار هم به سر برند ، باید جاذبه و کشش لازم را نسبت به یکدیگر داشته باشند و اگر این کشش و جاذبه در میان نباشد ، شرایط مناسب دیگر ، این کمبود را جبران نمی کند .چون آنچه ادامه زندگی را ممکن می کند تنها زیبایی نیست ، وجود تفاهم و کمالات روحی و اخلاقی همسر ، در این میان نقش برجسته تری را بر عهده دارد.

خواستگاری

نکته مهم و قابل توجه: یکی ازکارها و شیو ه های گفتگو ، ارایه ی مکتوب مطالب راجع به خود به طرف مقابل است . مطالب مکتوب به دلایل زیر دارای مزیت هستند : 1- با تمرکز و تفکر بیشتری به رشته تحریر در می آید 2- به دلیل پیوستگی ،منطقی تر و با تناقص کمتر هستند.3- برای هر دو طرف باز خوانی مجدد فراهم می شود 4- در صورت ایجاد شرایط ازدواج، طرفین همواره خود را متعهد به انجام آن دانسته و با مراجعه های بعدی می توانند در اصلاح و تصحیح انحرافات بکوشند.

شغل مرد: افرادی که داری شغل ثابت و سالم هستند معمولاٌ از شخصیت قابل اعتمادی برخورداند برای بعضی دختر ها شغل همسر آینده شان از هر چیزی مهم تر است. بهتر است دختری که برای علم ارزش زیادی قائل است با فرد ثروتمندی که علم ندارد ازدواج نکند و بالعکس. و هم چنین فردی که تفکرات مادی دارد اگر با اهل علم ازدواج نکند راحت تر خواهد بود . تضاد بین این دو تفکر زیاد است و به مخدوش شدن زندگی زنا شویی تأثیر می گذارد. هر دختری قبل از ازدواج باید از نوع و کیفیت کار مرد اطلاع داشته باشد . بعضی از کارها به گونه ای است که مرد به مسافرت چند روزه برود و غیبت او ممکن است مشکلاتی را برای همسر و فرزندان ایجاد کند

شغل زن: بعضی از مردان دوست ندارند که همسرشان خارج از منزل کار کنند و بعضی دیگر علاقه دارند که همسرشان در اجتماع مشغول کار و حرفه ای باشند پس دختر و پسرکه میخواهند با هم ازدواج کنند درباره کار کردن یا نکردن بحث و گفتگو کنند.

نگاهی به گذشته افراد

یکی دیگر از معیارهای که باید در ازدواج در نظر گرفت گذشته افراد است یعنی باید مشابهت های بین شما با گذشته فردی که می خواهید با او ازدواج کنید داشته باشد بسیاری از مردم می گویند که همسرم مرا درک نمی کند، درک زمانی صورت می گیرد که سرنوشت مشابهی داشته باشیم. مثلا ٌ بعضی ها در گذشته مورد محبت و دوستی قرار گرفته اند ولی بعضی ها اصلا مورد توجه نبوده اگر این دو نفر ازدواج کنند چه اتفاقی می افتد؟

دو گروه در انتخاب همسر ، دچار افراط و تفریط می شوند ، اولین گروه کسانی هستند که می خواهند با فرشته ها ازدواج کنند. گروه دوم کسانی هستند که فکر می کنند آدم ها مثل خمیر بازی هستند و هر طور که بخواهند می توانند آنها بار بیاورند.

اشتباهات بزرگ در فرآیند گفتگو

1- کافی نبودن پرسش: الف- پرسیدن ، جنبه های عاشقانه ارتباط را مخدوش می سازد. ب-نمی خواهیم پاسخ پرسش های خود را بدانیم. ج- می ترسیم متقابلاٌ همان پرسش ها را از ما بکنند. د- نمی توانیم درباره چه موضوعاتی باید سوال کنیم.

2- نشانه های هشدار دهنده ی مربوط به مشکلات بالقوه را نادیده می گیریم: الف- مسائل را کم اهمیت جلوه می دهیم. ب- کارهای او را توجیه می کنیم. ج- کارهای او را منطقی جلوه می دهیم. د- مشکلات و مسائل را انکار می کنیم.

3- سازش عجولانه: الف- چشم پوشی از باورها و ارزش های خود. ب- سازش های عجولانه در علائق و فعالیت های فرد

ج- کناره گیری از خانواده و دوستان .

4- عجله برای ازدواج : از هر گونه رابطه  قبل از ازدواج بپرهیزیم. تسلیم زرق و برق های مادی و ظاهری شدن، تقدم تعهد بر تفاهم، نادیده گرفتن تردیده، باور به داشتن توانایی برای تغییر دادن طرف، باور این نکته که پس از ازدواج مشکلات کاهش می یابد.

توکل به خدا

پشتوانه همه ی این مسائل گفته شده ، توکل به خدای متعال و قادر مطلق است . در صورتی که نقاط مشترک، زیاد و نتایج تحقیقات انجام شده مثبت بود، با توکل بر خدا می توان ازدواج کرد.

به همه شما جوانانی که با منطق و درک بالا همسر آینده خود را انتخاب نمودید تبریک عرض می کنیم و آرزوی خوشبختی و موفقیت روز افزون برای شما داریم.

ادامه نوشته

مهریه کمربند ایمنی زندگی نیست

عروس

رفتارها و برخوردهای خانواده «عروس» و «داماد» از زمان آشنایی تا روزی که دو خانواده در مجلسی به نام‌« بله  بران» بر سر مسائل و موضوع‌های مختلف مرتبط با تشکیل زندگی مشترک زوج‌های جوان بحث می‌کنند ، معمولا شکل و شمایلی مودبانه دارد. هر دو خانواده با مهربانی با هم تعامل می‌کنند.

آن ها فقط به دنبال خوشبختی دو جوان هستند و می‌خواهند هرچه زودتر زندگی مشترک آن ها «سر» بگیرد ، اما وقتی پای مسائل مالی به میان می‌آید ، معمولا شکل رفتارها تغییر می‌کند و هر یک از طرفین تلاش می‌کنند تا شرایط خود را به شکلی مودبانه و محترمانه به طرف مقابل تحمیل کنند.

 

این وضعیت معمولا در اغلب خانواده‌ها تکرار می‌شود و البته تعداد محدودی از خانواده‌ها نیز در شرایطی عاقلانه و برابر با هم به تفاهم می‌رسند و دیگر کار به چانه زنی بر سر میزان مهریه و تعداد و نوع سکه و... نمی‌رسد. یکی از مهم ترین مباحثی که در چنین جلساتی مایه دردسر و گاه اختلاف میان خانواده داماد و عروس می‌شود مساله تعیین مهریه است.

 

در شرایطی که قانون در زمینه ازدواج تنها به مسائلی کلی توجه دارد و همچنین ثابت کردن هر یک از مشکلات و مسائل خانوادگی در زمان بروز اختلاف، نیاز به طی کردن مسیری سخت و دشوار دارد ، طبیعی است که زنان به عنوان بخش آسیب‌پذیرتر در مشکلات خانوادگی تلاش می‌کنند تا در همان ابتدای زندگی که آقا داماد محو جمال و خلق و خوی عروس‌خانم شده و حاضر است برای او « جان» فدا کند ، از داماد یک تضمین درست و حسابی بگیرند.

البته برخلاف خود داماد ، معمولا خانواده او که آخر و عاقبت کار را می‌بینند ، کمی‌ معقولانه فکر می‌کنند و به همین دلیل به سادگی ممکن است زیر بار مهریه سنگین نروند اما در نهایت و در اغلب خانواده‌ها نیز آنچه که به عنوان مهریه تعیین می‌شود ، چندان منطقی نیست و به همین دلیل در زمان بروز اختلاف‌های خانوادگی نمی‌تواند مشکل چندانی را از هر دو طرف حل کند و معمولا تبدیل به گرهی کور می‌شود که بر شدت مشکلات نیز اضافه می‌کند.

 

مهریه بر خلاف تصور بسیاری از زوج‌های جوان تضمین زندگی مشترک نیست بلکه به لحاظ دینی و مذهبی، هدیه‌ای است که در زمان عقد داماد به عروس می‌دهد.

آنچه که سبب شده تا وجود مهریه در عقدنامه کارکردی تضمینی پیدا کند ، از یک طرف رقم بالای مهریه‌های امروزی و از سوی دیگر وجود عبارت « عندالمطالبه » در مقابل میزان مهریه است و این به آن معنی است که از زمان عقد و وقوع نکاح آقا داماد به میزان مهریه درج شده در عقدنامه به همسرش بدهکار است و زن هر زمانی که بخواهد می‌تواند این حق را با بهانه و بی‌‌بهانه مطالبه کند و کسی هم حق ندارد او را از مطالبه این حق منع کند.

 

اگر داماد قصد پرداخت مهریه‌ای که تعیین می‌کند را نداشته باشد آن ازدواج شرعا مشکل دارد. بسیاری از افراد تصور می‌کنند تعیین مهریه سنگین مساله‌ای دینی است و این مساله مورد تاکید و تایید دین اسلام هم هست، اما اسلام به عنوان دینی که به ازدواج خیلی بها می دهد ، شرایط بسیار ساده‌ای را برای ازدواج در نظر گرفته و از نظر این دین، ازدواج در حد یک قرارداد ساده اما مقدس است.

 

با این نگاه تاکید اسلام نیز بر مساله مهریه تنها در حد و اندازه یک هدیه است و البته دین ما مانعی برای این‌که مرد بخواهد در ابتدای زندگی هدیه‌ای بزرگ به همسرش بدهد و یا این‌که طرفین تضمین‌های دیگری را هم برای ازدواج تعیین کنند ایجاد نکرده است.

 

چگونه در زندگی خانوادگی تضمین به دست بیاوریم؟

مطالبه مهریه در بسیاری از خانواده‌های ایرانی تنها زمانی صورت می‌گیرد که کارد به یکی از استخوان‌های زن رسیده باشد و او برای رهایی از شرایط مشقت بار زندگی، مهریه خود را به اجرا می‌گذارد تا بتواند در مقابل بخشش آن، از همسر خود طلاق بگیرد البته در موارد متعددی نیز به اجرا گذاشتن مهریه با هدف کسب درآمد مالی از سوی زن صورت می‌گیرد.

 

در موارد بسیار محدودی نیز زن و شوهر با توافق مهریه را پرداخت و دریافت می‌کنند ، اما زمانی که کار به دادگاه می‌رسد معمولا مهریه برای درخواست طلاق و یا گرفتن حضانت فرزندان به اجرا گذاشته می‌شود. حالا اگر از همین مسیر به عقب بازگردیم و به زمان تعیین مهریه برسیم می‌توان نکات فراوانی را در این زمینه بیان کرد.

یکی از این نکات این است که در دنیایی که انسان‌ها برای حفاظت از اموال و اشیای قیمتی و جان خود انواع و اقسام بیمه نامه‌ها را تهیه می‌کنند ، مهریه هم می‌تواند یک بیمه‌نامه برای حفظ زندگی مشترک و یا مانند کمربند ایمنی زندگی مشترک باشد.

مهریه در واقع مالی است که مرد طبق توافق با همسرش برای او تعیین می‌کند.

 

یکی از ویژگی‌های مال خوب و واقعی هم این است که به سرعت و به سادگی و با راحتی وصول شود و اگر قرار باشد فردی برای دریافت چیزی که از نظر شرع و قانون از شیر مادر هم برای او حلال تر است به زحمت بیفتد ، قطعا یک جای کار مشکل دارد. 

 

ویژگی دیگر مهریه این است که در اثر گذشت زمان از ازرش آن کاسته نشود. در کشوری مانند ایران چیزهایی مانند سکه طلا و زمین به عنوان مهریه می‌تواند قابل توجه باشد زیرا این چیزها نیز اغلب با افزایش تورم به اندازه آن و یا کمی‌ بیشتر رشد می‌کند .

 

اما این مساله که زنی یک چک مثلا 200 میلیونی از همسر خود داشته باشد و هر زمان که بخواهد بتواند آن را به اجرا بگذارد و علاوه بر ضبط اموال همسرش، قطع کردن تلفن همراهش، توقیف اتومبیل و خانه‌اش، مانع از خروج او از کشور شود و او را به زندان بیندازد؛ مساله‌ای است که با توجه به اتفاق‌هایی که در سال‌های اخیر در دادگاه‌های خانواده رخ داده، می‌تواند آرامش روانی مردان را به خطر بیندازد و حتی سبب شود برخی از آنها برای فرار از خطر احتمالی پرداخت مهریه هیچ‌گاه وسیله یا خانه‌ای به اسم خود خریداری نکنند یا این‌که بخشی از اموال خود را از همسرشان پنهان کنند. ضمن این‌که چنین مساله‌ای برای برخی زنان نیز زمینه سوءاستفاده‌ای جدی را فراهم می‌کند.

تعیین تکلیف مساله‌ای مانند مهریه و مسائل مالی در ازدواج ، به اندازه تعیین تکلیف مساله‌ای مانند تعیین خط مرزی در میان کشورها مهم و حساسیت برانگیز است.

به همین دلیل بهتر است هر دو طرف با نگاهی واقع‌بینانه نسبت به این مساله تصمیم گیری کنند. تجربه نشان داده مردان و زنانی که درباره مهریه تصمیم احساسی می‌گیرند خیلی زود لطمه می‌خورند و شیوه مناسب در این مقطع این است که هر دو طرف، به هر اندازه هم که عاشق هم باشند بهتر است عاقلانه فکر کنند و پس از آن عاشقانه زندگی کنند.

ارتباط دختر و پسر به قصد شناخت یکدیگر و به نیت ازدواج یا ...

 

وعده ازدواج و بهانه شناخت خصوصیات رفتاری از مهمترین عواملی است که ارتباط بین دخترها و پسرها را در جامعه ما توجیه می کند. بخصوص دخترها که معمولاً با وعده ازدواج تن به دوستی می دهند.

اما جوان امروز در ارتباط با جنس مخالف خود به دنبال چیست؟ ازدواج، عاطفه، محبت، وقت کشی، عشق یا ...؟

روان شناسان معتقدند، میل و کشش به جنس مخالف از نظر فیزیولوژی یک نیاز طبیعی، فطری و روانی است. آنان می گویند در تمام فرهنگها و کشورها ، پسران و دختران در سن بلوغ اولین نگاه و گرایش را به سوی جنس مخالف ابراز می کنند. اما مرز این کشش در هر فرهنگی تعریف شده است، برای مثال در جوامع غربی و سایر جوامع غیر مسلمان ارتباط میان دو جنس مخالف به خود فرد سپرده شده و هر شکلی از این ارتباط مورد پذیرش جامعه و فرهنگ آن است. اما در کشورهای مسلمان و برخی فرهنگها این ارتباط محدود است و در مواردی به فضای سیاسی و اجتماعی جامعه بستگی دارد اما

http://pckade.persiangig.ir/image/dokhtaran/3/KGA-Kian-Amani1.jpg

رابطه دخترها و پسرها در جامعه ی ما چگونه است؟

در گذشته های نه چندان دور ارتباط بین پسرها و دخترها مانند امروز مورد توجه نبود. سن ازدواج پایین بود ارتباطات به شکل وسیع نبود، از این رو کنترل بیشتری بر جوانان صورت می گرفت، اما واقعیت این است که بسیاری از جوانان امروز در ارتباط های خود به ازدواج فکر نمی کنند، به اعتقاد جامعه شناسان در جامعه امروز وجود مسایل اقتصادی، نگاه دوگانه جامعه مدرن و سنتی، فراگیری اطلاعات و دانش و پدیده جهانی شدن که مبتنی بر ارزشهای دینی نیست،  احساس دو گانه ای را در این نسل پدیدار کرده است.

یک صاحبنظر در این باره می گوید: غرایز احساسی عاطفی و اخلاقی جوان برگرفته از فضیلت های نهفته در ذات اوست که با نکات متعالی و دستورات حیات بخش اسلامی می تواند مورد سنجش عمیق قرار گیرد. آنچه که جوان متهور و متحول امروز ایران طلب می کند، مسلماً آشفتگی ها و نابسامانی های غربی نیست. وظیفه ی والدین ، مربیان و مسئولان است که  در زمینه مسائل جوانان به خصوص ارتباط دختر و پسر، روح، فکر و اخلاق اجتماعی آنان را مدنظر قرار دهند و بر این محور که بسیار حساس و پیچیده است، برایشان تعیین تکلیف کنند. اگر فرهنگ ازدواج صحیح را به جوان آموزش ندهیم، غرایز جوانی او ممکن است رشته اخلاق را گسسته و او را به بیراهه بکشد.

اما آیا ارتباط بین دو جنس همیشه به پیوندهای عاطفی و صمیمانه منجر می شود؟ آیا این نوع ارتباط نمی تواند به زمینه های علمی، فرهنگی  و ... محدود باشد؟ یک صاحبنظر در این باره می گوید:

«از آنجا که در جامعه ما نگاه دوگانه ای نسبت به این مسئله وجود دارد، نتوانسته ایم به تعریف قابل قبولی در این باره برسیم به همین دلیل نوع نگاه به دو جنس مخالفی که کنار یکدیگر قرار می گیرند، عمدتاً با سوء ظن و سوء نیت همراه است و به معنای ناخوشایند موضوع یعنی دوست دختر و پسر تعبیر می شود. در حالی که می توان به جوانها آموزش داد که مباحثه و مکالمه با یک غیر همجنس در صورتی که بر محوری صحیح انجام گیرد، شاید حتی مزیت اخلاقی و اجتماعی و شخصیتی برای او و جامعه در برداشته باشد.»

چرا ارتباط نا سالم

برخی کارشناسان تربیتی تحلیل اینگونه رفتارها و تفکرات را به اِعمال محدودیت های غیر منطقی به جوانان نسبت می دهند و می گویند که وقتی جوان عرصه را بر خود تنگ ببیند و نتواند خود را از نظر عاطفی و اخلاقی با محیط تطبیق دهد و مربیان، معلمان و برنامه ریزان نهادهای آموزشی و تربیتی نیز نتوانند به احساسات و تمایلات منطقی و احساسی او پاسخ دهند، جوان سرخورده به اجتماع پناه می برد و سعی می کند چیزهایی را که طی سالهای زندگی از او دریغ شده است به هر ترتیب ممکن حتی با هنجارشکنی به دست آورد.

عده ای نیز تنگناهای اقتصادی ، گسترش ارتباطات، فردگرایی و بی تفاوتی به ارزش ها را دلیل این گونه رفتارهای اجتماعی می دانند و معتقدند این دلایل موجب شده بسیاری از جوانان امروزی نسبت به ازدواج دید مثبتی نداشته باشند و به نوعی از زیر مسئولیت تشکیل خانواده شانه خالی کنند. یک روان شناس در این باره می گوید:

«متأسفانه مشکلات مالی و تصویب قوانینی که به نوعی حقوق زنان را در جامعه تضمین می کند از عواملی است که موجب شده پسران زیر بار ازدواج نروند. از سوی دیگر بسیاری از جوانان در این زمانه ترجیح می دهند خوش باشند. از این رو به ازدواج با نگاه منفی می نگرند اما از آنجا که زن و مرد هر دو به هم نیازمندند و رفع نیازهای عاطفی و احساسی آنان در حال حاضر از طریق ازدواج به سختی امکان پذیر است، متأسفانه شاهد گسترش ارتباطات از نوع ناسالم هستیم.»

این روان شناس دلیل این گونه نگرش نسل جدید به ارزشها را بی توجهی مسئولان به نیازهای جوانان می داند و می گوید:

«از آنجا که در موقع بحران نتوانستیم مسائل روز را به موقع هنجاریابی کنیم اغلب جوانان امروزی این حق را برای خود قائل شده اند که به سوی رفتارهای فرد گرایانه گرایش یابند و هنجارهای اجتماعی را نادیده بگیرند.»

وی سوء رفتارها، اضمحلال اخلاقی، رواج بی بندوباری، پریشانی و بی ثباتی احساس و عواطف را از عواقب بی حد و حصر ارتباط جنس ها نام می برد و می گوید:

«اگر اینگونه ارتباطات به عادت تبدیل شود دیگر چیزی به نام هسته یا کانون خانواده شکل نخواهد گرفت. سن ازدواج بالا می رود، جنس ها نسبت به هم بی اعتماد و بی تفاوت می شوند و در نهایت خانواده ای شکل نمی گیرد و به این ترتیب شاهد گسترش بسیاری از مسایل رفتاری، ناهنجاری های اخلاقی و حتی بهداشتی در جامعه خواهیم بود. اینجاست که نقش کارشناسان علوم دینی و تربیتی در هنجاریابی و جایگزینی هنجارهای متعادل و مرام تربیتی صحیح و متعالی که مورد پذیرش خانواده، فرد و نهادهای اجتماعی باشد روز به روز آشکارتر می شود.

http://bitaj00n.persiangig.ir/BloGFa/0298.jpg

دیدگاه اسلام

به طور طبیعی زن و مرد به عنوان دو پیکره جامعه انسانی به زندگی مشترک با یکدیگر نیازمندند . در شرع نیز به پیوند میان این دو سفارش بسیار شده است، از این رو اخلاقی ترین، معنوی ترین و انسانی ترین جلوه پیوند زن و مرد در ازدواج تجلی پیدا می کند و هر نوع رابطه (جنسی) که خارج از قانون ازدواج باشد، مشکلات متعددی را از لحاظ اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی به بار می آورد.

در جوامع غربی که پایه های اخلاق دینی و مذهبی سست و ضعیف است، رابطه زن و مرد از چارچوب قوانین و هنجارهای موجود تجاوز می کند . به طوری که ارتباط آزاد دختران و پسران به شکل طبیعی و غریزی جریان دارد و از اینجاست که ریشه های فساد اخلاقی شکل می گیرد و بنیاد اجتماعات بشری را متزلزل می کند.

 

اما اسلام چه حد و مرزی برای ارتباط بین زن و مرد قائل است؟

خداوند در قرآن می فرماید: زنان پلید برای مردان پلیدند و مردان پلید برای زنان پلید و زنان پاک برای مردان پاک هستند و مردان پاک برای زنان پاک . اینان از آنچه درباره ی ایشان می گویند برکنارند ، برای آنان آمرزش و روزی نیکو خواهد بود. ( نور / 26)

از دیدگاه اسلام ارتباط دوستانه و صمیمی میان دو جنس مخالف فقط در چارچوب ازدواج معنا دارد. البته حضور در اجتماع با رعایت موازین اسلامی و حفظ حجاب ظاهری و درونی در عرصه های علمی و مشارکت های اجتماعی قابل قبول است. اما خارج از این چارچوب برای ایجاد ارتباط ، اسلام ازدواج موقت یا دائم را توصیه می کند. از این رو در اسلام رابطه دوستی بین دختر و پسر معنا ندارد. اما به شرط رعایت ضوابط اسلامی منعی برای این ارتباط نیست و چه بسا اینگونه ارتباطات زمینه ساز دوستی های فکری ، معنوی و عقلی هم بشود.

اما وقتی جوانان تن به ازدواج دائم نمی دهند و جامعه قدرت پذیرش ازدواج موقت ، بخصوص در مورد دختران را ندارد، برای پاسخ به نیاز جوانان و سر و سامان دادن به رابطه دختر و پسران چه باید کرد؟

خداوند در این باره می فرماید : به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند و پاکدامنی ورزند که این برای آنها پاکیزه تر است ، زیرا خدا به آنچه می کنند آگاه است و به زنان با ایمان بگو که دیدگان خود را از هر نامحرمی فرو بندند و پاکدامنی ورزند و زیورهای خود را آشکار نگردانند مگر آنچه که از آن پیداست.... ( نور / 30 و 31 )

و در ادامه می فرماید : کسانی که وسیله ی زناشویی نمی یابند باید عفت ورزند تا خدا آنان را از فضل خویش بی نیاز گرداند... ( نور 33 )

اساس هر نظمی در جهان به نظم در رابطه دو جنس مخالف بر می گردد. اگر این نظم برقرار نشود جامعه به سوی انحطاط می رود. مشکل این است که ما در بسیاری از موارد بخصوص در مورد مسائل اقتصادی از غرب الگو گرفته ایم که این مورد موجب بسیاری از ناکامی های اقتصادی و فاصله طبقاتی و فقر در جامعه شده است، در حالی که اگر موازین الهی و اسلامی در جامعه پیاده شود، شاهد این بحرانها نیستیم. یک جوان وقتی عدالت اسلام را ببیند، خودش می خواهد روابط آزاد نداشته باشد و این قید را با طیب خاطر می پسندد. این یک اصل رهایی بخش است که نباید با جنس مخالف ، ناسالم برخورد کنیم. در عین حال جامعه نیز باید بسترسازی کند تا شرایط ازدواج دائم فراهم شود. اما در یک کلام برای حل بحران های اجتماعی ، راهی جز بازگشت به مبانی سنتی و سنت های اصیل دینی نداریم.

پیامدهای  روابط افراطی دختر و پسر پیش از ازدواج ؟

از دو منظر روانشناسانه [Psychologycal] و جامعه شناسانه [Sociologycal] می‏توان به این امر پرداخت.به طور کلی روابط باز و آزاد دوجنس مخالف پیش از ازدواج، دارای آفت‏ها و آسیب‏های روانی و اجتماعی جبران ناپذیری است. در ذیل به چند نمونه از این آسیب‏ها اشاره می‏شود:
۱) فقدان شناخت درست و واقع بینانه:
معمولا ادّعا می‏شود این گونه روابط و دوستی‏ها به انگیزه ازدواج شکل می‏گیرد، ولی با کمی دقّت فهمیده می‏شود، روح حاکم بر این گونه دوستی‏ها، عشق‏ورزی کور است نه خردورزی. پای خرد و عقل در میدان عاشقی لنگ است. امام علی علیه السلام می‏فرمایند: «حبّ الشّیء یعمی و یصمّ»، دوست داشتن چیزی انسان را کور و کر می کند.
در حالی که تصمیم‏گیری درست در مورد ازدواج با فرد خاص، تنها با تکیه بر عقلانیّت و خردورزی ممکن است. دوستی‏های قبل از گزینش همسر، راه عقل را مسدود و چشم واقع بین انسان را کور می‏سازد و اجازه نمی‏دهد تا یک تصمیم صحیح و پیراسته از اشتباه گرفته شود. این نوع انتخاب‏ها که در فضایی آکنده از احساسات و عواطف انجام می‏گیرد. به دلیل نبود شناخت عمیق و واقع‏بینانه، زندگی مشترک را تلخ و آینده را تیره و تار می‏سازد.
۲) ایجاد جو بدبینی:
این گونه دوستی ها نه تنها مشکلی را برای دختران و پسران حل نمی‏کند بلکه بر مشکلات آنان می‏افزاید.
این گونه دوستی‏ها و روابط اگر به ازدواج بی‏انجامد پس از مدتی از شکل‏گیری زندگی جو بدبینی و سوءظن را به دنبال خواهد داشت.

پسر به خود می‏گوید این دختر وقتی به راحتی با من پیوند و رابطه برقرار نمود، پس از اعتقاد و ایمان قوی برخوردار نیست. بنابر این از کجا معلوم پیش از ارتباط با من، با فرد دیگری طرح دوستی نریخته است. از کجا معلوم که در آینده با این که همسر من است با دیگری ارتباط برقرار نکند؟

دختر نیز همین تصور را نسبت به پسر دارد.بر این اساس این گونه ازدواج‏ها دارای پایه واساسی سست و متزلزل است و تجربه نشان داده که منجر به طلاق و جدایی می‏گردد.

بر اساس یک یافته پژوهشی در آمریکا، زوج‏هایی که پیش از ازدواج با یکدیگر زندگی می‏کنند زندگی زناشویی آنها با مشکلات عدیده‏ای رو به رو است و منجر به طلاق می‏شود. به گزارش ایسنا، دکتر «کاترین کوهان»، استاد دانشگاه ایالت پنسیلوانیا گفت: طبق آخرین تحقیقات، افرادی که پیش از ازدواج با یکدیگر رابطه داشته‏اند بعد از ازدواج در حلّ مشکلات خود عاجزند، چرا که نسبت به یکدیگر بسیار بدبین هستند. کوهان گفت: طبیعت ارتباطات آزاد این است که زوجین چندان انگیزه‏ای برای حل درگیری‏ها و حمایت از مهارت‏های خود ندارند. وی افزود: به نظر می‏رسد ارتباطات این افراد زودتر از افرادی که با یکدیگر دوست نبوده‏اند، سرد و منجرّ به طلاق می‏شود. وی در پایان گفت: می‏توانم بگویم رابطه قبل از ازدواج به هیچ وجه سبب دوام زندگی زناشویی نمی‏شود .
۳) افت تحصیلی یا رکود علمی:
این گونه روابط باعث می‏شود که دو طرف تمام فکر و توجه و تمرکز خود را صرف دیدارها و ملاقات‏های حضوری و تلفنی خود بکنند و این بزرگ‏ترین مانع برای رشد و ترقی علمی است؛ زیرا تحصیل دانش نیازمند تمرکز نیروهای فکری وروحی است.
دل‏مشغولی و اضطرابی که در اثر این گونه پیوندها پدید می‏آید بزرگ‏ترین سد راه تعالی علمی و تحصیلی است؛ لذا متصدیان امور علمی مدارس و دانشگاه‏ها توصیه می‏کنند. حتی ایام عقد و نامزدی جوانان در بحبوحه تحصیلات نباشد تا آنان بتوانند با تمرکز بیشتر فکر، در ادامه دروس و امتحانات موفق شوند.
۴) عدم اسقبال از تشکیل کانون خانواده:
این گونه روابط و دوستی‏ها معمولا به انگیزه تفنّن و سرگرمی شکل می‏گیرد و در خلال آن از خود باوری و زودباوری دختران سوء استفاده می شود. متاسفانه در بسیاری موارد بین عشق و هوس تمییز داده نمی‏شود. عشق حقیقی و پاک با هوس‏های آلوده و زودگذر، تفاوت جوهری دارد. برخی از این روابط که مبتنی بر هوسرانی و سرگرمی است، پس از مدتی رو به سردی و افول می‏نهد. جاذبه و دل ربایی‏ها مربوط به روزها و ماه‏های اول دوستی است. ولی دیری نمی‏پاید که این روابط عادی شده و به جدایی می کشد. حس تنوع طلبی انسان از یک طرف و فقدان عامل بازدارنده از طرف دیگر باعث می‏شود برخی سراغ ازدواج و تشکیل خانواده نروند جامعه‏ای که از تشکیل کانون خانواده استقبال نکند هیچ‏گونه ضمانتی برای رشد و شکوفایی فضایل انسانی در آن وجود ندارد. عمده خوبی‏ها و کمالات والای انسانی در پرتو تشکیل خانواده‏ای سالم، به فعلیت می‏رسد.
۵) اضطراب، تشویش و احساس نگرانی:
در دوستی‏های موجود بین دختران و پسران، از آنجا که مقاومتی بسیار قوی از طرف پدر یا مادر یا جامعه برای ممانعت از برقراری این دوستی‏ها وجود دارد، این گونه دوستی‏ها با مخاطرات روانی گوناگونی از جمله اضطراب و تشویش همراه است.

وجود افکار دیگری چون احساس گناه، نگرانی از تهدیداتی که توسط پسر برای فاش کردن روابطش با دختر صورت می‏گیرد، یک تعارض درونی و اضطراب مستمر را به دنبال خود دارد.

بنابر این وجود چنین دلهره‏ها و اضطراب‏هایی که گاهی لطمه‏های جبران ناپذیری بر جسم و روان انسان دارد، از جمله آسیب‏های این گونه روابط است.

۶) محرومیت از ازدواج پاک:
هر انسانی در سرشت و نهاد خویش به دنبال پاکی‏ها و نجابت است. دخترانی که در پی این روابط آلوده هستند در حقیقت پشت پا به سرنوشت خود زده‏اند و این امر باعث می‏شود که آن‏ها به جرم آلودگی به این روابط شرایط ازدواج پاک را از دست بدهند. البته این گونه روابط ناسالم حتی در ازدواج پسران نیز تاخیر ایجاد می کند ولی دختران بیش از پسران در معرض این آسیب قرار دارند. در پایان به چند پرسش اساسی اشاره می‏شود:

▪ به نظر شما یک رابطه و پیوند مطلوب چه ویژگی‏هایی دارد؟

▪ آیا روابطی که بر پایه هوسرانی‏ها و سرگرمی‏های زودگذر است، می‏تواند روابطی پایا و پویا باشد؟

▪ آیا هر انسانی با هر صفت و ویژگی شایسته ارتباط و دوستی است؟

▪ آیا پسندیده نیست که انسان سرمایه عشق و محبت خود را برای زندگی آینده خویش پس انداز کند.

چگونگی ارتباط دختر و پسر

آدمی در 2 جنس زن و مرد آفریده شده است و خداوند گرایش این دو جنس به یکدیگر را در نهاد آنها سرشته است طبیعت انسان، عرف جامعه و شریعت اسلام هم بر این گرایش صحه گذاشته و آن را به عنوان بدیهی ترین اصل فطرت پذیرفته است؛ اما ارتباط دختر و پسر پیش از ازدواج چگونه و حد و حدود آن کدام است؟ مبنای این ارتباط چیست و چگونه می توان حد و مرز آن را تعیین کرد. باید بدانیم مبنای ارتباط دختر و پسر از نظر دین اسلام چیست. نظریه اضطرار: یک مبنا در جامعه ما این است که در ارتباط دختر و پسر، اصل بر اضطرار یا ضرورت است. یعنی تا در جامعه ضرورتی نباشد و موقعیت اضطرار به وجود نیامده باشد بهتر است زن و مرد، دختر و پسر با یکدیگر ارتباط بر قرار نکنند. این نظریه بیشتر میان خانواده های سنتی و افراد سنتی. مذهبی به چشم می خورد نظریه اختلاط : در برابر این نظر، مبنای دیگری در جامعه تبلیغ و ترویج می شود که نظریه اختلاط نام دارد. بر اساس این نظریه زن و مرد با رعایت حدود شرعی و حجاب و نگاه و ... با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. مثل 2 انسان نه 2 جنس مخالف. برای مثل 2 دانشجوی دختر و پسر می توانند با یکدیگر، بحث علمی کنند و معاشرت داشته باشند، ضمن آن که حدود شرعی را حفظ کنند. در حال حاضر این نظریه در نهادهای رسمی کشور، اداره ها، واحدهای فرهنگی و دانشگاه ها، صدا و سیما و ... حاکم شده است. حال باید دید مبنای 2 نظریه اختلاط و اضطرار چیست؟ کسانی که قائل به نظریه اضطرار در ارتباط دختر و پسر هستند می گویند : " آقا جان زن و مرد مثل آتش و پنبه هستند و قرار گرفتن آنها کنار هم خطرناک است " در نهاد دختر و پسر، کشش فوق العاده ای وجود دارد؛ البته برخی تصور می کنند این همان غریزه جنسی است در حالیکه با هم متفاوت است . به هر حال بر اساس این نظریه آنچه مسلم است این است عشقی که میان 2 جنس مخالف به وجود می آید، به قدری قوی و انرژی زاست که خانمان سوز می شود و دیگر، عقل و تقوا نمی تواند آن را کنترل کنند. این گروه حضرت یوسف (ع) را هم مثال می آورند که با وجود همه پاکی و نجابت ، نتوانست در مقابل یک زن مقاومت کند. آنجاست که دست به دعا برمی دارد و می گوید: "خدایا اگر مرا نجات ندهی ممکن است پایم بلغزد ". این مساله نشان می دهد که پاکی افراد ، نمی تواند از بروز خطر جلوگیری کند و از طرفی عقلانیت افراد هم جلوی آن را می گیرد. اینها می گویند حالا که می دانید اینقدر احتمال خطر وجود دارد، بهتر است دختر و پسر هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند، مگر آن که مجبور شوند با یکدیگر ارتباط بر قرار کنند. نظریه اختلاط چه می گوید؟ در برابراین گروه، اختلاطیون مبنای دیگری را بیان می کنند و می گویند: " الانسان حریص علی ما منع منه"، یعنی انسان حریص است بر آن چیزی که او را منع کنند. آنها بر این باورند که اگرمی خواهیم جامعه ای سالم داشته باشیم باید حساسیت دختر و پسر را نسبت به یکدیگر کم کنیم. شهید مطهری در کتاب فلسفه حجاب بیان خیلی زیبایی از حرص و حریص شدن دارد. او می گوید: "حرص در 2 زمان پدید می آید، یکی وقتی عامل، تحریک باشد و دیگری وقتی عامل، منع باشد. اگر زمینه تحریک بر طرف شد و بعد منع کردیم، حرص ایجاد نمی شود. " شهید مطهری می گوید: " اگر تحریک را کم کردیم، حرص ایجاد نمی شود؛ اما اگر گفتیم دختر و پسر می توانند با هم باشند و باهم مراوده کنند، در واقع عامل تحریک را بتدریج ایجاد کرده ایم. از طرف دیگر آنها را منع می کنیم که شما فقط حق دارید در حد بیان مسائل درسی، علمی، فرهنگی و سیاسی با یکدیگر صحبت کنید و وارد فضاهای دیگر نشوید، این امکان ندارد، چون زمینه های تحریک فراهم شده است " همان گونه که نظریه اختلاط غیر جنسی ، ما را به نظریه فروید می رساند که می گفت: " بندها را باز کنید و بگذارید همه آزاد باشند " . اسلام نیز صددرصد با نظریه حبس زنان مخالف است. اسلام خانه نشینی زن را قبول ندارد. بزرگانی مثل امام راحل(ره) مرتب تاکید کردند که زن باید در جامعه حضور اجتماعی داشته باشد و حضور اجتماعی زنان با نظریه اضطرار سازگار نیست. معتقدان نظریه اضطرار، گاهی به برخی روایات نقل شده از حضرت فاطمه(س) تمسک می جویند. من می پرسم حدیث شریف کسا به وسیله چه کسی به دست ما رسیده است ؟ چرا حضرت زهرا(س) حدیث را به یک مرد نامحرم به نام جابربن عبدالله انصاری می گوید ؟ ما روایت داریم که صحابه پیامبر مرتب با حضرت زهرا(س) رفت و آمد داشتند و به منزل او می آمدند. گاهی حضرت زهرا (س) می گفتند: دلم هوای اباذر را کرده است، بگویید بیاید تا او را ببینم. حتی روایت داریم که یکی از صحابه ، در ملاقات با حضرت از زردی چهره او اظهار نگرانی می کند و سلمان از مندرس بودن لباسهای فاطمه زهرا(س) سخن می گوید. این چگونه می تواند با مبنای اضطرار سازگار باشد ؟ البته ترجیح دارد که وقتی ضرورتی نیست، ارتباطی بر قرار نشود . اما نظریه اضطرار حرفش این است که تا ضرورت نشده ، زن از خانه بیرون نیاید و با مرد صحبت نکند؛ اما اگر این نظریه را تعدیل کنیم و بگوییم ترجیح و رجحان عقلایی باشد، نظریه خوبی است. مبنای دینی ارتباط چیست؟ این 2 نظریه ایرادهایی وجود دارد که هیچکدام از آنها جامع و کامل نیست و باید دید بالاخره مبنای دینی چیست؟ نظریه اختلاط اصولا با رفتار پیامبر اسلام(ص) سازگار نیست. روایت است که پیامبر(ص) هنگام عبور از خیابان ها و کوچه ها می گفتند: آقایان از وسط کوچه و خانمها از کنار حرکت کنند یا ورود و خروج خانمها از مسجد جدا باشد. پس باید حدود این روابط را از قرآن کریم جست که تبیان لکل شیء است. در قرآن ... قرآن ارتباط دختر و پسر را به گونه ای زیبا در داستان دختران شعیب برای ما ترسیم می کند. اگر کمی دقت کنیم می بینیم قرآن با چه لطافتی این 2 نظریه را رد می کند. " موسی یک جوان مجرد و غریبه است که روزی از بیابان می گذرد و 2 دختر جوان را می بیند که دارند گوسفندهایشان را از برکه آب دور نگه می دارد. موسی جلو می رود و از آنها می پرسد؛ چرا گوسفند هایتان را از دیگر گوسفندان جدا می کنید. آنها موقرانه پاسخ می دهند گوسفندها را آب نمی دهیم تا وقتی چوپان های مرد از اینجا بروند ". ببینید در همین آیه اول ، هر 2 نظریه رد شد. اگر مبنا ضرورت است، هیچ ضرورتی رخ نداده بود که موسی با این دختران سخن بگوید و اگر مبنا اختلاط است ، موسی نگفت این حرفها چیست مگر این چوپان ها لولو خورخوره هستند. آنچه مسلم است حریم زن و مرد باید رعایت شود : " موسی گوسفندان آنها را آب می دهد. سپس می رود زیر درختی و دعای بسیار زیبایی می کند. می گوید: " رب بما انزلت الی خیر فقیر " خدایا نسبت به آن چیزی که تو می خواهی به من بدهی، من فقیرم. " نمی گوید چه می خواهد، می گوید هر چه می خواهی به من بده. گرسنه بود، غذا می خواست. تشنه بود آب می خواست، از دست فرعونی ها فراری بود، امنیت می خواست. مکان نداشت، مسکن می خواست. بیکار بود اشتغال می خواست. زن نداشت، همسر می خواست. اشتغال و ازدواج و امنیت و مسکن ، حق یک جوان است؛ اما موسی گفت: خدایا به آن خیری ، که تو از خیر به من نازل می کنی، محتاجم. در آیات بعد دقت کنید : چقدر شعیب زیبا از دخترانش می پرسد: "چرا زود آمدید ". آنها پاسخ می دهند: "جوانمردی به گوسفندان ما آب داد ". شعیب به دخترش می گوید: "برو و آن جوانمرد را نزد من بیاور ". ملاحظه می کنید : اگر شعیب می خواست اضطراری رفتار کند ، نباید دختر جوان را می فرستاد و اگر دختر هم می خواست اختلاطی بر خورد کند راحت به موسی می گفت بیا برویم، پدر با تو کار دارد؛ اما این دفعه دختر تنها به دیدار موسی می رود و در اوج حیا و متانت " تمشی علی استحیاء" حرکت می کند و کنار جاده منتظر می ماند. موسی فهمید دختر جوان با او کار دارد. بلند شد و جلو آمد. دختر جلو نرفت. در برخی روایات آمده است که جامه ای بلند را روی سرش کشید و خیلی مختصر و مفید گفت: پدر گفته، برای جبران زحمتی که برای ما کشیده اید نزد او بروید تا زحمت شما را پاس بدارد. باز در روایات آمده است که دختر می گوید: موسی قوی و امین بود می گویند از کجا امین بودنش را فهمیدی، پاسخ می دهد: موسی نگفت بیا، دوشادوش هم حرکت کنیم؛ بلکه گفت ما رسم نداریم پشت سرزن حرکت کنیم، چون می دانید نگاه به قامت زن از پشت سرهم ایراد دارد، ولو این که محجبه باشد. موسی افزود: بگذارید من جلوتر بروم و این گونه جوانمردی خود را نشان می دهد. پس از نقل داستان، دختر شعیب به پدر می گوید: او جوانی است قوی و امین، او را اجیر کن. و شعیب به موسی می گوید: می خواهم یکی از دخترانم را به عقد تو درآورم. بعضی ایراد می گیرند که چرا شعیب بدون مشورت با دخترش چنین تصمیمی گرفته ست؛ اما در تفسیرها آمده است که دختر شعیب با خواستن اجیر کردن، نظر مساعد خود را به پدر فهمانده است. یک جمله معترضه بگویم : برخی جوانها از ما می پرسند خواستگاری دختر از پسر چه حکمی دارد ؟ می گویم از نظر شرعی هیچ ایرادی ندارد، اما حیای دختران به آنها اجازه ی چنین کاری نمی دهد؛ ولی خیلی وقتها دختران با کنایه این کاررا می کنند. مثل دختر شعیب که با کنایه خواست پدر، موسی را اجیر کند. در منطق قرآن ، ارتباط دختر و پسر ذکر شده است و قرآن هر دو مبنای اضطرار و اختلاط را رد کرده، با یک عبارت زیبا، تکلیف همه چیز را روشن می کند. می گوید "عاشرو هن بالمعروف". مبنا در ارتباط دختران و پسران این است که معروف را رعایت کند. ببینید عرف ارتباط دانشجویان چیست؟ عرف محیطهای فرهنگی چیست؟ عرف محیط شهری و روستایی چیست؟ عرف مسجد و حوزه و ... چیست؟ بعد نگاه کنید در این عرف خلاف شرع و عقل و طبیعت نباشد. سپس براساس همان مبنا ارتباط برقرار کنید. خداوند 38 بار در قرآن کریم از کلمه معروف استفاده کرده که 19 بار آن به اصل مشهور امر به معروف مربوط است و 19 بار آن به ارتباط زن و مرد. قرآن به ما مبنا ارائه کرده و می گوید: "تبیان بکل شیء " و مشکل ما را حل کرده. عرف پسندیده در مساجد این است که پرده ای میان آقایان و خانم ها می کشند . در دانشگاه ها عرف پسندیده چیست؟ حضرت امام (ره ) اول انقلاب پیام می دهد که پرده ها را از کلاسهای درس بردارید. حال همین امام در منزل خودشان وقتی نوه ها به بلوغ می رسیدند، آنها را از شوخی کردن با یکدیگر بر حذر می داشتند. پس باید دید عرف پسندیده چیست. در دانشگاه تهران یا امیرکبیر یا دانشگاه سیستان و بلوچستان عرف ارتباط دختر و پسر با یکدیگر متفاوت است. باید دید عرف پسندیده در هر محیط چیست و بعد، آن شیوه خلاف عقل و شرع هم نباشد. قرآن می گوید : "معروف ، عرف پسندیده ای است که پسند شرع شرط آن است." قرآن می گوید ارتباط بر قرار کنیم چرا که گفته " عاشروا " معاشرت کنید؛ " قولوا " صحبت کنید. قرآن منفی برخورد نمی کند؛ اما می گوید : "دقت کنید که ارتباط شما بر مبنای معروف باشد ". فطرت ما هم این حرف را خیلی قشنگ می پسندد. طبع دختر و پسر مجرد با متاهل فرق دارد. انسان هر چه جوان تر باشد و جلوه های جوانی و جمال در او قوی تر باشد، ضریب آسیب پذیری اش بیشتر می شود و ایمنی اش کمتر. در ارتباط دختر و پسر بیشتر از آن چیزی که خود آگاه ما توجه داشته باشد، ناخود آگاه ما عمل می کند. در اردوهای فرهنگی، در کارهای علمی و بحثهای بین دختر و پسر، شاید ظاهر بحث علمی باشد، اما باید به حس ناخود آگاه آدمی دقت کرد . باید به پشت صحنه روان ناخود آگاه ارتباط ها دقت کرد. بویژه آنجا که فضا، فضاهایی به ظاهر مذهبی و فرهنگی هستند؛ چرا که ممکن است در جریان یک کار فرهنگی ، افراد از آن حس ناخود آگاه غافل باشند. روزی یکی از دانشجویان گفت: مشکلی برای من پیش آمده و آن این است که پسردایی ام به خواستگاری ام آمده. گفتم این که اشکالی ندارد. گفت: آخر او از من خیلی کوچکتر است. به خانه ما می آمد و من به او درس ریاضی می دادم. پس از مدتی گفت : می خواهم با تو ازدواج کنم. همگی به او خندیدیم و فکر کردیم شوخی می کند؛ اما دیدیم موضوع جدی شده است. پرهیز از ازدواج اجباری دانشجویی از دوستان خود نظر سنجی تهیه کرده بود و از آنها خواسته بود نظرشان را راجع به ارتباط دختر و پسر بگویند. یکی از آنها خیلی زیبا نوشته بود. گفته بود من حاضر نیستم با هیچ پسری صحبت کنم چون که نمی خواهم دچار ازدواج اجباری شوم. بله، او از علاقه ای هراس دارد که ممکن است بدون هیچ پشتیبانی معرفتی نسبت به پسری در او به وجود آید. حالت وجودی زن این گونه است که اگر کسی به او علاقه مند شود ناخود آگاه او نیز علاقه مند می شود، بعد بتدریج تصمیم می گیرد با او ازدواج کند. یعنی ازدواج اجباری. نکته دیگری هم تاکید کنم. برخی می گویند ما ارتباط بر قرار می کنیم و تا به حدی که رسیدیم، آن را قطع می کنیم. من می گویم ارتباط دختر و پسر در مرحله اول عنانش دست شماست تا جایی که بگویید کجا بروم، کجا نروم؛ ولی آن زمان که به آن حد خطرناک رسید، عنان از کف شما می رود. دیگر شما نیستید که بگویید من دیگر نمی توانم به ارتباط ادامه دهم. دست کم دیگر در فضای تخیلی خودتان نمی توانید آن را مهیا کنید، پس باید مراقب بود.

باید ها و نباید ها در روابط دختران و پسران

با بررسی روابط موجود بین دو جنس مذکر و مؤنث در جامعه ما ، می توان دسته های مختلفی از رفتار را مشاهده کرد که هریک از این نوع برخوردها ارتباط مستقیمی با عوامل تعیین کننده رفتار ، از جمله سطح تحول شخصیت، سطح تحول هوش،و تراز فرهنگی انسان دارد . دسته های مهم در برخوردهای بین دودختر و پسرعبارتند از: 1- برخورد مبتنی برشناخت و احترام متقابل : این نوع برخورد بر اساس درکی که انسان از شأن انسانی خود و نیز جایگاه و رفعت انسانی دیگران دارد ، صورت می گیرد . انسانی که برای انسانیت و شأن خود ارزش والایی قائل است ، روابطش را با دیگران به گونه ای تنظیم می کند که در آن احترام متقابل و ارزش گذاری متعالی و متعامل رعایت شده باشد . چنین برخوردی زمانی ایجاد می شود که انسان به نیازهای روانی خود در کنار نیازهای زیستی خویش توجه داشته باشد و نوع برخورد او با دیگران،بیشتر از سطوح بالاتر نیازها نشأت گرفته باشد . این نوع برخوردِ احترام آمیز ، به دور از پرخاشگری ، به دور از نیات سود جویانه و اندیشه های مبتنی بر سوء استفاده انجام می گیرد . حال برای این که جایگاه این نوع برخورد را بهتر نشان دهیم ، ضروری است به بررسی انواع دیگر برخوردها نیز بپردازیم . 2- برخورد مبتنی بر شرم افراطی : بهتر است پیش از توضیح این بند به تفاوت دو اصطلاح" شرم" و" حیا" بپردازیم . شرم که بیشتر مترادف با خجالت کشیدن و یا کناره گیری کردن است ، اصطلاحی است ناظر بر ناتوانی انسان در یک برخورد اجتماعی . فردی که دچار شرم است ، در یک موقعیت اجتماعی خاص نمی تواندرفتارمناسب و مطلوبازخود نشان دهد . اصطلاح دیگر حیاست . حیا یک صفت پسندیده اخلاقی است و آن عبارت است از خویشتنداری ارادی فرد در انجام اعمالی که خلاف قاعده و شأن شرعی و عرفی باشد . حیا در حقیقت نوعی توانایی است ، در حالی که شرم یا خجالت،نوعی ناتوانی به شمار می آید . انسان وقتی می باید سخنی را در مقابل جمعی بگوید ، ولی خود را ناتوان از بیان آن می یابد ، دچار شرم است؛ در حالی که وقتی انسان تمایل دارد مثلاً نسبت به بزرگتر خویش از جمله پدر ، مادر ، معلم و یا مربی خود رفتاری مبتنی بر بی حرمتی نشان دهد و از عهده انجام چنین کاری نیز برمی آید ، ولی به دلیل داشتن صفت حیا خویشتن داری کرده ، آن را انجام نمی دهد ، نوعی توانایی و قدرت را از خود به نمایش گذاشته است . با این توصیف می باید برخورد مبتنی بر شرم و برخورد مبتنی برحیابا جنس مخالف را از یکدیگر تفکیک کنیم . برخورد مبتنی بر شرم برخوردی از روی ناتوانی است ، در حالی که برخورد مبتنی برحیا ،برخوردی خویشتندارانه و ارادی است . کسانیهستندکه در مقابل جنس مخالف دچار خجالت زدگی شده ، از خود شرم افراطی نشان می دهند؛ دسته ای دیگرانواع برخوردهای اجتماعی بین دو جنس را می سازند . پسری که به هنگام مواجهه با جنس مخالف دست و پای خود را گم می کند و نمی تواند بر اعصاب خود مسلط شود و یا دختری که در مواجهه با جنس مخالف توانایی برخورد صحیح کلامی را از دست می دهد و نمی تواند مطالب را به درستی و مبتنی بر تفکر بیان نماید ، مصداق چنین برخوردی هستند . چنین فرد یا افرادی از این ناتوانی به نوعی دچار آسیب خواهند شد . 3- برخورد اضطراب آلود و هیجان زده: در ادامهیبرخورد مبتنی بر شرم افراطی ، برخورد هیجان زدهیافراد در مقابل جنس مخالف را می توان یافت . این نوع برخورد به صور مختلف مانند عصبانیت ، سرخ شدن و بالارفتن ضربان قلب ، عجولانه رفتار کردن و رفتار مبتنی بر ترس و یا خوشحالی افراطی دیده می شود . هیجان که یک حالت برانگیختگی روانی است شامل تمامی مواردی که نام بردیم اعم از ترس ، خوشحالی ، عصبانیت ، عجله و امثال این هاست . هر چند که هیجانات اجزای لاینفک رفتارانسانی هستند و لی می باید برای اتخاذ تصمیم صحیح و نشان دادن رفتارمناسب تحت کنترل در آیند .برخورد با جنس مخالف به شکل هیجان زده،می تواند تصمیم گیری و نیز انجام اعمال صحیح ما را تحت الشعاع خود قرار دهد . به طور کلی ، توصیه روان شناسان به انسان ، کنترل هیجان ها و حفظ خونسردی در تمامی موقعیت های زندگی است.این توصیه،از رفتار اجتماعی ما با جنس مخالف نیز جدا نیست . 4- برخورد خشک و محدود : دستهیدیگری از انواع رفتارهای متقابل بین دو جنس در جامعه ما رفتار خشک و محدود است . در این نوع رفتار، زن و یا مرد به گونه ای با جنس مخالف مواجه می شود که گویی از وی متنفر است و یا این که بهشدت او را طرد می کند . هر چند که حفظ حدود شرعی از جمله نحوه نگاه کردن به نامحرم می باید جزو صفات متعالی یک انسان به شمار آید . 5 - برخورد مبتنی بر پرخاشگری : در توضیح این مطلب بهتر است به تفاوت موجود بین عصبانیت یا خشم ( که نوعی هیجان است )و پرخاشگری(که یک نوع رفتار و تمایل است ) ، اشاره ای داشته باشیم . پرخاشگری در اصل تمایل و یا عمل فرد است در جهت آسیب زدن به یک شیء و یا شخص دیگر . در حالی که عصبانیت یک حالت برانگیختگی هیجانی است که در آن تغییرات بدنی آشکاری دیده می شود . در حالت عصبانیت،فرد کنترل خود را بر اعمالش تا حدودی از دست می دهد . پرخاشگری ممکن است با عصبانیت همراه باشد و گاه بدون آن بروز کند . فردی که با خونسردی تمام در گوشه ای نشسته ، چیزی را عمداً تخریب می کند و یا حتی در پرخاشگری های افراطی با خونسردی تمام جان فردی را می گیرد ، پرخاشگری را بدون عصبانیت از خود نشان می دهد . ولی فردی که با عصبانیت دست به شکستن چیزی و یا ضرب و جرح دیگری می زند ، پرخاشگری را با عصبانیت تواماً دارد . برخی از برخوردهای بین دو جنس در جامعهیما از نوع برخوردهای پرخاشگرانه است . اما این نوع از برخوردها را به نحو آشکار از برخوردهای هیجان زده منفک و مجزا می کنیم . پسری که برای نشان دادن توجه خود به یک دختر،با موتور و یا ماشین از کنار او بهسرعت می گذرد و او را دچار ترس می کند و رفتارهایی از این قبیل ، نشانگر رفتارهای پرخاشگرانه است . پرخاشگری نسبت به جنس مخالف می تواند مشکلاتی را در زندگی آتی انسان ایجاد کند . پرخاشگری که سرچشمهیآن یک تمایل درونی برای آسیب زدن می باشد،ممکن است به صورت اعمالی که به نحوی فرد مقابل را ناراحت می کند و یا می رنجاند و نیز گفتن کلماتی که به نوعی آزار دهنده است ، تجلی داشته باشد . 6- روابط پنهانی : برقراری روابط پنهانی با جنس مخالف پیش از ازدواج ، یکی دیگر از انواع رفتارهای بین دو جنس را در جامعه ما نشان می دهد . برقراری روابط پنهانی و مخفیانه در طبیعتِارتباط بین دو جنس نهفته است ، ولی باید بین ارتباطِ پنهانی قبل و بعد از ازدواج،تفاوتی آشکار و اساسی قایل بود . ازدواج نقطه ای است که درآن می تواند عمیق ترین روابط فردی و پنهانی بین دو جنس شکل گرفته ، و به شکلی مطلوب استمرار پیدا کند . در حالی که پیش از ازدواج ، این نوع روابط بهخصوص از جانب افرادی که نمی توانند بر رفتار خود تسلط کافی داشته باشند ، می تواند مشکل ساز باشد . دختران و پسرانی که بدون تسلط کافی بر اعمال و رفتار خود،اقدام به برقراری روابط پنهانی با یکدیگر می کنند ، معمولاً در این زمینه دچار نوعی آسیب و یا شکست می شوند . 7- برخوردهای غیر عادی و ناپخته : این نوع برخوردها بیشتر توسط کسانی صورت می گیرد که به لحاظ فرهنگی ، تحول هوشی و تحول شخصیتی،در سطحی بسیار پایین و مبتذل قرار گرفته اند . متلک گویی ، ایجاد مزاحمت های خیابانی و یا مزاحمت های تلفنی از جمله این نوع رفتارهای ناپخته است . 8- افراط در معاشرت : این نوع رفتار که معمولاً متأثر از فرهنگ غربی در زمینه ارتباط بین دو جنس است،بیشتر در میان خانواده هایی دیده می شود که دارای یک فرهنگ منسجم و اصیل شرقی و اسلامی نیستند. اختلاط بیش از حد بین دختر و پسر،پیش از ازدواج با توجیهاتی مانند زمینه سازی برای شناخت بهتر دو جنس از یکدیگر و یا زمینه سازی برای کسب تجربیات عملی برای انجام یک ازدواج موفق صورت می گیرد . میهمانی ها ، جشن تولدها ، مراسم مختلف ورزشی و مسافرت های دسته جمعیکهمعمولاً بستر و محمل چنین روابطی است ، در میان این دسته از افراد به وفور دیده می شود . چنین اعمالی بدون توسل به عناصری از فرهنگ غرب اساساً امکان پذیر نیست و این نکته معمولاً مردم ما را دچار تعارض و آشفتگی می کند ، زیرا یک فرهنگ در درون خود دارای انسجام است وما نمی توانیم فرهنگ را به شکل مخلوط و بدون انسجام وبرگرفته از جوامع مختلف به کار گیریم . شاید گرفتاری بزرگ بشر در عصر حاضر دور افتادن از یک فرهنگ منسجم و سازمان یافته باشد.به این ترتیب ملاحظه می شود که افراط در معاشرت ، یک پدیده غربی در جامعه ماست . ما برای برخوردهای مناسب بین دو جنس برنامه ،نظام و حدود معینی را به شکل مشخص در اختیار داریم.به منظور بررسی این مطلب به بحثی دیگر می پردازیم . ب ـ وضع مطلوب در روابط دختر و پسر : پس از بحث در مورد وضع موجود در روابط دختر و پسر می توانیم حدود ارتباط مناسب بین دو جنس را مورد بحث و بررسی قرار دهیم . برای نشان دادن وضع مطلوب در روابط بین دو جنس می توان به ویژگی ها و خصوصیات زیر اشاره کرد .1- شناخت واقعیت های جنس مخالف :در این زمینه بهتر است به گونه ای عمل کنیم که واقعیت جنس مخالف را تا حد ممکن بشناسیم و بر اساس این شناخت ، اعمالمان را تنظیم کنیم . به نظر من بهترین راه شناخت جنس مخالف،در نظر گرفتن و شناخت دقیق تر واقعیت وجودی افرادی از جنس مخالف است که با ما سالها زندگی کرده و ما آنها را در نشیب و فرازهای گوناگون زندگی از نزدیک آزموده ایم. برای جنس مؤنث شناخت پدر ، برادر ، عمو ، دایی و امثال این افراد می تواند تا حد زیادی واقعیت جنس مخالف را نشان دهد . برای جنس مذکر نیز واقعیات مشاهده شده از مادر ، خواهر ، خاله ، عمه و امثال این ها می تواند نشانگر واقعیات وجودی جنس مخالف باشد . در صورتی که بدانیم و یقین داشته باشیم که افراد جنس مخالف تا حد بسیار زیادی-بخصوص از آن جهت که در زندگی ما عملاً مؤثر است-با یکدیگر مشابهت دارند ، دیگر دچار خیالپردازی و تصور رویایی در مورد جنس مخالف نخواهیم شد. 2- اجتناب از خیالپردازی و تصور رویایی در مورد جنس مخالف : یکی از مشکلات موجود در روابط بین دو جنس،داشتن تصورات خیالی از یکدیگر است . گاه دختر و پسر از یک فرد بخصوص،تصویری خیالی و کاملاً غیر واقعی می سازند و با آن تصویر زندگی می کنند . برای دختر گاه یک پسر با تمام ضعف ها و محدودیت ها و همچنین ناپختگی ها و رشدنایافتگی ها به شکل شاهزاده ای که سوار بر اسب سپیدی از راه رسیده و او را به سرزمین رؤیاها می برد ، تجلی پیدا می کند . و یا برای پسری سرخورده و ناتوان از هدایت و سامان دادن به عواطف ، افکار و احساسات دختری چنان تجلی پیدا می کند که گویی فرشته ای مهربان از آسمان ها برای نجات او و برای ایجاد پناهگاه برای او به زمین آمده است . این تصورات رؤیایی بسیار زود از بین خواهند رفت و واقعاً مانند یک رؤیا در زندگی زایل خواهند شد . بنابراین در یک ارتباط مطلوب بهتر است از رؤیا پردازی در مورد جنس مخالف بهشدت اجتناب کنیم . این مطلب با عشق و دوست داشتن مغایرتی ندارد . انسان می تواند فردی را بسیار عمیق دوست بدارد و لکن این دوست داشتن نباید موجب کوری و کری انسان شود . 3- ا ز بین بردن ترس ها ، دلهره ها ، هیجان ها ، احساس خصومت و خشونت نسبت به جنس مخالف : سومین ویژگی در یک برخورد مطلوب ، خالی کردن ذهن از عواطف منفی است . هرگونه احساسی که می تواند جنس مخالف را در ذهن ما به شکل منفی جلوه دهد و یا موجب رفتار مخرب ما نسبت به او باشد ، می باید از ذهن حذف شده یا اصلاح گردد . 4- حفظ خونسردی و صلابت شخصیت ، به هنگام برخورد با جنس مخالف : ما باید به هنگام برخورد با جنس مخالف ، خونسردی خود را حفظ کرده ، وهیجانات مختلف را از خود دور کنیم و چنین امری حداقل از دو طریق امکان پذیر است: اول اینکه تلاش کنیم جنبه های ارادی اعمالمان را افزایش دهیم و به عبارت دیگر با داشتن برنامه هایی در جهت تقویت اراده خویش گام برداریم . انسان هایی که خود را به دست امیال و راحتی ها می سپارند معمولاً تسلط خوب و کافی بر اعمال خویش ندارند . دوم این که از طریق تمرین و حفظ خونسردی به هنگام مواجه شدن با جنس مخالف ، تلاش کنیم به سطحی از کنترل رفتار دست بیابیم که در آن خونسردی و صلابت کافی در برخورد با جنس مخالف را داشته باشیم . 5- برخورد مبتنی بر احترام با مراعات حدود شرعی در مورد محرم ، نامحرم ، حلال و حرام : در فرهنگ ما برخورد مناسب بین دو جنس به شکل دقیق در چگونگی ارتباط بر اساس ملاک های چهارگانه محرم و نامحرم و حلال و حرام مشخص شده است . رعایت این حدود،نشانگر آشنایی ما با فرهنگ منسجم اسلامی است .برای شناخت این حدود لازم است به کُتب فقهی مناسب مراجعه گردد. 6- فقدان روابط پنهانی با جنس مخالف و مشورت با والدین در این گونه موارد : برقراری روابط پنهانی پیش از ازدواج ممکن است تا بدان جا پیش رود که به نوعی به هر یک از طرفین آسیب رسانده و آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد . بهتر است دختران و پسرانی که تجربه و شناخت کافی از جنس مخالف ندارند و نیز تسلط کافی بر اعمال و افعال خویش نیافته اند ، از طریق مشورت کردن با والدین و احتمالاً در میان گذاشتن تمایل خود نسبت به کسی ، از آنان راهنمایی بخواهند و از این راه احتمال آسیب دیدگی روانی و تربیتی خویش را کاهش دهند . 7 – اجتناب از برقراری روابط صمیمانه با جنس مخالف قبل از عقد شرعی : با این حال که روابط ما با جنس مخالف می باید خالی از پرخاشگری و ناپختگی و به دور از بی احترامی باشد ، لکن نباید ارتباط صمیمانه ای بین ما برقرار شود و این مطلب را حتی به رغم وجود علاقه بین دو جنس نیز می باید رعایت کرد . 8ـ نداشتن رفتارسَبُک ، خود نمایی و جلب توجه جنس مخالف در مجامع مختلف : توصیه می شود که دختران و پسران از داشتن رفتار سـَبـُک مبتنی بر جلب توجه جنس مخالف دوری گزینند . این مطلب به رغم این که به صورت یک راهنمایی برای دختران و پسران ارائه می شود ، ولی گاهی اوقات از طرف برخی از دوستان نوجوان و جوان مورد اعتراض قرار می گیرد . بعضی از دختران در مقایسه خود با دیگران به این نکته اشاره می کنند که آنهایی که رفتار آنچنانی در پیش می گیرند و خود را به اشکال مختلف به جنس مخالف عرضه می کنند در زندگی موفق ترند ، بسیار زودتر ازدواج می کنند و تشکیل زندگی می دهند . در حالی که ما به دلیل داشتن رفتار سنگین ، پیوسته دچار تنهایی و دورافتادن از ازدواج می شویم . چنین عباراتی به نوعی برای این دختران راهنمای عمل قرارمی گیرد و آنها را دچار تعارض بین حفظ حرمت ، عفت و رفتار موقر از یک سو،و داشتن یک رفتار خودنمایانه مبتنی بر جلب مشتری از سوی دیگر می سازد . انسانی که دارای اهداف و آرمان های شناخته شده و منسجم در جهت حفظ کرامت انسانی خویش است هرگز از این وضع دچار تعارض نمی شود . او به دنبال یافتن همسری پاک و عفیف است ، ولی کسی که از طریق نمایش دادن اندام ها و ظاهر خود ، پسری را به سوی خویش جلب می کند ، قطعاً باید بداند کسی را شکار کرده است که چیزی جز امیال حیوانی انسان نمی شناسد .در قرآن کریم آمده است:" زنان ناپاک ،از آن مردان ناپاکند و مردان ناپاک از آن زنان ناپاک،و زنان پاک از آن مردان پاک و مردان پاک از آن زنان پاک اند."اگر ارزش های عالی انسانی مانند عفت، ایمان ، پاکدامنی ، خوش قلبی و سلامت نفس برای کسی معنا پیدا نکرده باشد ، او می تواند زندگی خود را از طریق تمایلات سطح پایین تر مانند تمایلات جنسی ، سامان دهد . ولی کسی که به سطوح بالاتر دسترسی پیدا کرده است هر چند که مدتی ارضای تمایلات و نیازهای جسمانی او به تأخیر بیفتد ، حفظ ارزش های عالی انسانی او را کفایت می نماید . ج ـ عشق و نقش آن در ازدواج : یکی از مسائلی که می باید در زمینه ازدواج مورد بحث و بررسی قرار گیرد ، جایگاه عشق در ازدواج است . بهراستی به سؤالاتی که درباره عشق و نقش آن در زندگی وجود دارد چگونه باید پاسخ گفت ؟ سؤالاتی از قبیل:عشق چیست ؟ آیا عشق گناه است ؟ آیا ازدواج بدون عشق معنایی می تواند داشته باشد ؟ عشق باید قبل از ازدواج به وجود آید و یا بعد از آن ؟ آیا هر عشقی ضرورتاً باید منجر به ازدواج شود ؟ آیا عشق لزوماً باید انسان را به طرف انسانی دیگر سوق دهد ؟ عشق به چه عواملی بستگی دارد ؟ چگونه استمرار می یابد ؟ چگونه خاتمه می یابد ؟ و یا چگونه رشد پیدا کرده و به تعالی می رسد ؟ در ادامه ، به این گونه سئوالات پاسخ خواهیم داد، هر چند که اذعان داریم این مطالب تمامی آنچه را که در این زمینه می توان بیان داشت ، شامل نمی شود . 1ـ عشق عالیترین تجلی روح الهی انسان بهراستی عشق چیست ؟ عشق را می توان جاذبه و کشش قلبی انسان به سوی کمال و جمال دانست . زیبایی یکی از کمالات است و زیبایی مطلق،خداست . عشق را جز با عشق نمی توان شناخت . عشق را جز عاشق نمی تواند درک کند .اما برای نزدیک شدن موضوع به ذهن،می توانیم از مثال های موجود در مراتب پایین تر موجودات زنده استفاده نماییم. شعرا و عرفا از جذب0 پروانه به سوی شمع بسیار استفاده کرده اند . هنگامی که شاعر می گوید : بلبل به چمن ز آن رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید اشاره به جذبه عاشق به سوی معشوق دارد . از این نوع رفتارها که تنها می تواند نوعی تقریب به ذهن را در برداشته باشد ، می توان به کشش شاخ و برگ درختان به سوی نور اشاره کرد . انسان وقتی در تاریکی قرار میگیرد ، هر نقطه نورانی او را به سمت خود می کشد و این یک کشش به سوی نور است . حیواناتی از قبیل"سوسک"به طرف تاریکی کشش دارند و وقتی جایی روشن است،به تاریکی ها پناه می برند و در نقاط و زوایای تاریک پنهان می شوند . حیواناتی وجود دارند که به طرف جریان ها و میدان های مغناطیسی کشش پیدا می کنند ، مانند ماهی هایی که به کمک ایجاد حوزه های مغناطیسی در دریا به دام صیادان می افتند . در مورد کوچ پرندگان شواهدی وجود دارد که نشان می دهدآنها به سمت و سوی خاصی کشش پیدا می کنند . کششی که شناخت و ادراک ذهن در آن نقشی ندارد . به عبارت دیگر یک کشش ،بدون آن که موجود زنده بداند به کجا می رود . این ها مثال هایی است که تا حدودی معنای کشش به سمت یک هدف و تجهیز یک موجود زنده برای سوق یافتن به سوی آن را نشان می دهد . عشق در مرتبه ای بسیار عالی تر و به عنوان عالی ترین تجلی عالم هستی ، قلب انسان را به سوی کمال و زیبایی مطلق سوق می دهد . خدا انسان را به گونه ای آفریده است که وقتی به سوی نورووجود مطلق متمایل می شود با تمام وجود به سمت آن کشیده می شود . به این ترتیب عشق،کشش قلب انسان است به سوی خداوند . این تعبیر در قرآن کریم و در متون اسلامی باعباراتی مانند" حُب" نشان داده شده است .درقرآن کریمآمده است : اگر خدا را دوست دارید ، تبعیت من(پیامبر) را بنمایید که در نتیجه خدا نیز شما را دوست خواهد داشت و یا زبانم را به یاد خودت گویا کن و قلبم را به عشق خودت شیفته ساز . حب یا عشق ماهیتی انسانی دارد و هدف اصلی آن نیز خداست . ولی "چرا عشقکهاصالتاً‌ می باید متوجه خدا باشد ، به انسان ها تعلق پیدا می کند ؟"سئوالی است که می توان به این طریق به آن پاسخ داد که عشق در مراتب پایین تر انسانی،بهسمت نشانه هایی از جمال و کمال الهی که در انسان ها بهعنوان خلیفه او به ودیعت گذاشته شده است متوجه می شود . انسانی که هنوز نمی تواند درکی از جمال و کمال مطلق داشته باشد لاجرم به سوی جمال های عینی و قابل رؤیت کشیده می شود و به سوی کمالات و عواطف انسانی که نشانه هایی از رأفت الهی در وجود انسان هستند ، سوق پیدا می کند . به عبارت دیگر عشق یک انسان به انسان دیگر، اگر خالی از هواها و امیال باشد نشانه ای از عشق به کمال مطلق است . با این دیدگاه است که عشق،یک کمال برای انسان محسوب می شود . قلب عاشق،اشرف بر قلب غیر عاشق است . انسان عاشق،افضل بر انسان غیر عاشق است . برای این که بتوانیم این نکات را بیشتر و دقیق تر توضیح دهیم می باید محورهای دیگری نیز مورد بحث قراردهیم . تفاوت عشق با هوای نفس : عشق را باید عامل تکامل بخش انسان بدانیم . بنابراین باید آن را از ارضای نیازهای معمولی و مشترک حیوانی متمایز نماییم . اگر ما برای رفع نیازهای خود به چیزی یا به انسانی نیازمند باشیم ، این نیاز میان ما و آن شیء یا انسان ، نوعی وابستگی ایجاد می کند ، ولی این وابستگی را نباید با کشش عاشقانه یکی بدانیم . این را باید از نوع هوای نفس بدانیم ، حال آنکه عشق از جمله صفات برتر و متعالی انسانی است . هدف هوای نفس،ارضای خویشتن است ، ‌ولی هدف عشق،بقا و حضور معشوق است ، حتی اگر به فنای عاشق بینجامد . بنابراین ملاک مشخص برای تمیز بین عشق و کشش امیال،در همین است که عاشق درصدد رضایت معشوق است ، نه رضایت خویش . عاشق وقتی با معشوق کامل مواجه می شود ، می خواهد همه چیزش را ، حتی خود را از دست بدهد و عبارت معروف حافظ که می گوید : میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی ، حافظ از میان برخیز اشاره به این دارد که می باید فردیت فرد و خود بودن او نیز زایل شود تا معشوق نزد وی تجلی کامل بیابد . با این توصیف باید عشق یک انسان به انسان دیگر را از تمایل و کشش مبتنی بر نیازهای وی منفک و مجزا کرد . به این ترتیب است که اگر فردی نشانه ای از عشق را در دل خویش نسبت به فردی دیگر دارد ، می باید در درجه اول به معشوق خود بیندیشد نه به خویشتن خویش . اگر برای ارضای تمایل خود ، معشوق را بهطـُرق مختلف قربانی می کند و از آن جمله دست به عملی می زند که آبروی وی را خدشه دار سازد ، باید مطمئن باشد که این عشق نیست ، بلکه یک کشش از نوع حیوانی است . 3ـ عشق موجب تعالی و عفت است : بایداین نکته رابدانیم که عشق ، انسان را رو به رشد می برد و موجب کمال اخلاقی و عرفانی انسان می شود و از آن جمله عفت و پاکدامنی را در او افزایش می دهد . انسان عاشق می خواهد پاک زندگی کند ، به پاکی ها برسد و به سوی روشنایی ها سوق پیدا کند و شاید با همین تبیین از عشق است که کلامی معروف از پیامبر گرامی اسلام نقل می شود که فرمود : آن که عاشق شود و عفت بورزد و از این عشق بمیرد ، او شهید مرده است . 4ـ عشق مکمل ازدواج است نه عامل آن : با این بحث ، به موضوع جایگاه عشق در ازدواج وارد می شویم . سئوال این است که اگر کسی فردی از جنس مخالف را دوست بدارد و بهراستی عاشق او باشد ، آیا این امر می تواند تنها عامل تعیین کننده ازدواج آن دو به شمار آید ؟ باید در پاسخ بگوییم : نه . زیرا ازدواج در حقیقت نوعی مشارکت اجتماعی است که در آن دوانسان باید از جهات گوناگون با یکدیگر تناسب عملی داشته باشند ، از آن جمله تناسب اعتقادی ، تناسب اجتماعی ، تناسب عقلانی و تحصیلی و امثال این موارد . انسان در ازدواج تمامی نیازهای سطوح مختلف خود را از ابتدایی ترین نیازهای حیوانی تا عالی ترین نیازهای انسانی به مشارکت می گذارد. برای تشکیل یک خانواده می باید تناسب بین دو انسان برای برآوردن تمامی نیازها در حد بالایی وجود داشته باشد . بنابراین برای ازدواج ما باید به انسانی بیندیشیم که بتواند قسمت اعظم نیازهای مختلف ما را مرتفع کند . به این ترتیب عشق می تواند مکمل چنین ازدواجی باشد، نهفقط عامل تعیین کنندهآن . باید اذعان کنیم که به رغم اهمیت و تعالی عشق در زندگی ، نیازهای واقعی انسان نیز حقیقتی انکارناپذیرند . انسان عاشق نمی تواند به عشق اکتفا کند و از نیازهای خود از این طریق چشم بپوشد . از این رو بهتر است که برای ازدواج انسانی را انتخاب کنیم که در برآوردن نیازهای مختلف ، ما را یار ، همراه و همسر باشد ، نه اینکه تنها به دلیل عشق ، انسانی را برگزینیم که از جهات عدیده با ما تباین ( اختلاف ) داشته باشد. ازدواجی که بدون توجه به نیازهای گوناگون انسان ، حتی نیازهای مربوط به خورد و خواب و... صورت پذیرد و تنها بخواهد عشق را تأمین نماید ،در واقعیتبسیار زود شکست خواهد خورد . 5ـ عشق در قلب سالم جوانه می زند و در آن رشد می کند : با این عبارت وارد این موضوع می شویم که عشق قبل از ازدواج اساسی تر و با دوام تر است یا عشق بعد از ازدواج ؟ باید به این نکته توجه کنیم که عشق در بستر قلب سالم ، حقیقت جو و به دور از تعصبات و هواهای نفسانی جوانه می زند و رشد پیدا می کند . در صورتی که ما انسان ها در تلطیف و تطهیر روح خود بکوشیم ، هر روز خویش را برتر و والاتر از روز قبل قرار دهیم و غل و غش را از درون خود برانیم، قلب را بستر جوانه زدن عشق و رشد روزافزون آن ساخته ایم . بدین ترتیب پس از آن که انسان مناسبی را برای ازدواج برگزیدیم و با او در یک مشارکت انسانی وارد شدیم ، باید منتظر آن باشیم که عشقی پاک میان ما زاده شود و به کمال برسد و در سایه لطف و مرحمت الهی به معشوق حقیقی متصل گردد . چنین عشقی در زندگی،روشنایی می آفریند و هر قدر زن و شوهر به پختگی و کمال نزدیکتر می شوند پاکی و خلوص این علاقه مندی را بیش از پیش در قلب خود احساس می کنند . بنابراین بیاییم برای این که عشق را زنده نگه داریم ، پاسدار حریم آن باشیم و آن را به عنوان گل سرسبد نعمت های الهی به انسان ها هدیه دهیم ، در کمال و صلاح درونی خویش بکوشیم و از این طریق دنیا را تبدیل به گلستان عشق کنیم .

مکافات


دلم گرفته به اندازه ی تمام دل تنگی های عالم.شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام کاش میشد سرنوشت را با ارزوهای شیرینم عجین کنم .دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم . کاش می شد پرواز کنم پروازی بی انتها به ابدیت ..کاش می شد در هجوم بی رحمانه ی درد خودم راپیدا کنم. نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است .بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم....!

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه ومیره .دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه ی قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میذاره میره .بعدش دیگه هیچی واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون ادمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم واست رنگی نداره واگه یه ادمی باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه .... اینطوریه که دل همه ی ادما میشکنه!!!

زندگی حکمت اوست .....
زندگی دفتری از حادثه هاست .......
چند برگی را تو ورق می زنی مابقی را قسمت .......

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار

ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم

مال تو نبوده

فرانسوی ها ميگن: عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که هميشه و در همه حالا مارو به ياد داره. ... ولی اسپانيايی ها ميگن: عشق ساکت است، امّا اگر حرف بزنه از هر صدايی بلندتر است. ... امّا من ميگم: عشق يعنی ترس و رنج از دست دادن تو

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

 

اگه 

اگه يه روز ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه

بدون براش مهمي

اگه يه روز ديدي که وقتي داري ميوفتي بر مي گرده و با عجله مي ياد سمتت

بدون براش عزيزي

اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه

بدون واسش قشنگي

اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه مي کني بر مي گرده و مياد باهات اشک مي ريزه

بدون دوستت داره

اگه يه روز ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه

بدون عاشقته

اگه يه روز ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه

بدون ديوونت

اگه يه روز ديدي که ازنبودنت داغون شده

بدون براش همه چي بودي

اگه يه روز ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله

بدون بدونه تو مي ميره

اگه يه روز ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده

بدون بدون تو مرده

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن

بدون واسه خاطر تو مرده..

 

روی تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر ان نوشتم باید صبر کند . برای بار دوم که از انجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است . برای بار سوم که از انجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد اما....زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم !!!

زمان خیلی کند است برای کسانی که انتظار می کشند, خیلی سریع برای کسانی که میترسند , خیلی طولانی برای کسانی که اندوهگین اند , خیلی کوتاه برای کسانی که شاداند , ولی برای کسانی که عاشق اند زمان جاودانگی دارد *

بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است ;

بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است ;

منصفانه ترین کدام است ؟؟!!

ندارم

چی می شه می نویسم آدما رو دوس ندارم
خودمو ، اونا رو ، حتی شما رو دوس ندارم

دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم

اون دوست دارمای بی هوارو دوس ندارم

یادمه یه وقت جونم سر عاشقی می رفت

دیگه حتی فکر اون لحظه ها رو دوس ندارم

سر نوشت و سفر و خیانت و پشیمونی

حق دارم بگم که هیچکدوما رو دوس ندارم

نه غریبه لطفی کرد ،‌ نه آشنا خیری رسوند

هیچ کدوم ، غریبه و آشنا رو دوس ندارم

کفره اما می نویسم ، دعا فایده ای نداشت

من دعا نمی کنم ، نه ،‌دعا رو دوس ندارم

بچه بودیم چی می شد بچه می موندیم همیشه

گرچه من خیلی بدم بچه ها رو دوس ندارم

یه زمونی یه صدا وجودمو تکون می داد

باورش سخته ولی اون صدا رو دوس ندارم

التماس سرخ سیبا دیگه معنی نداره

سیا مال عاشقاس ، من سیبا رو دوس ندارم

دیگه دستی نمی خوام که کنج دستام بشینه

همه چی سرده ، می لرزه ، گرما رو دوس ندارم

چرا من دلواپس شمدونی باشم ، تو غروب ؟

دیگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم
وفا حرفه ، مهربونی قحطیه ، عشقم بلاس
دیگه بی وفام ،‌ عجب نیس ، وفا رو دوس ندارم

صحبت چشمای روشنش یه عمری منو کشت

ولی نه هرگز دیگه اون چشا رو دوس ندارم

با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم

با دلت بری خطاست ، من خطا رو دوس ندارم

وقتی که عاشق بودم ،‌ بلا چه طعم خوشی داشت

حالا که رها شدم ،‌ پس بلا رو دوس ندارم

یعنی چی دوست دارم ، بی تو می میرم ، عزیزم

نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم

باید آدم بشینه راس راسی زندگی کنه

آدمای عاشق و مبتلا رو دوس ندارم

خدا هر چی سر رام بود طعم خوشبختی نداشت

نمی شه آخه بگم که خدا رو دوس ندارم

ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون

اینکه جرمی نداره بنده ها رو دوس ندارم
خورشید و ستاره رو ، مهتاب و آسمونا رو

ساحل و موج بلند دریا رو دوس ندارم

همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت

ولی بی رحمم و حتی شمعا رو دوس ندارم

می دوی می شکننت ، نمی خوانت ، نمی رسی

من به کی بگم که این قانونا رو دوس ندارم

زندگی رو شونه هام سنگینی می کنه عجیب

پس گناه من چیه که دنیا رو دوس ندارم

دو سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم

دیگه حتی رسیدن تو رؤیا رو دوس ندارم

دلمو همه زدن یا بد می شن یا که بدن

خودمم بدم ولیکن بدارو دوس ندارم

به جای این همه حرفا چونکه باور بکنید

بذارید بگم که دیگه ، زیبا رو دوس ندارم

روابط دختر و پسر

هو المحبوب


 

آيا روابط دختران و پسران در زندگي آينده آن‌ها تأثير خواهد گذاشت؟

جواب آن بي تريد مثبت است ، اما تأثير آن در افراد متفاوت است و بستگي به محيطي كه زندگي مي كند ، خانواده ، نوع رابطه و چیزهای دیگر دارد .دختران و پسراني كه به طريق غير مشروع با فردي از جنس مخالف، رابطه دوستانه برقرار مي‌كنند، از جهات مختلف، آسيب مي‌بينند. آسيب‌ها هرچند متوجه دختر و پسر است، اما دامنه و شدت آن درباره دختران بيش‌تر است. آسيب‌ها عبارتند:


1ـ آسيب رواني: گاهي دختري به پسري علاقه‌مند شده و حتي خود را در اختيار وي قرار مي دهد، پس از بي‌وفايي پسر و ترك وي، به شدت دچار سرخوردگي گرديده و گاهي تا مرز افسردگي و بيماري‌هاي شديد رواني پيش مي‌رود. نيز اعتماد چنين شخصي از جنس مخالف به خاطر بي وفايي هايي كه در نتيجه آن ارتباط ديده ، سلب خواهد شد و در زندگي آينده نمي تواند متعادل باشد.

2ـ آسيب‌هاي اجتماعي: دختري كه در شهري كوچك با پسري ارتباط دارد و ارتباط آن آشكار مي شود، چنين شخصي جايگاه و شخصيت اجتماعي خود را از دست مي‌دهد و تحقير مي‌شود، حتي اگر ازدواج كند، نمي‌تواند زندگي متعادلي داشته باشد،‌ زيرا از طرف همسر و خانواده شوهر سرزنش مي‌شود و به هر بهانه‌اي، روابط قبلي وي را به رخش مي‌كشند. اين پديده مي‌تواند تهديدي براي نهاد خانواده در جامعه و افزايش ميزان طلاق باشد.

3ـ آسيب تربيتي: دختري كه با پسر يا حتي پسراني ارتباط دارد، جايگاه خود را به عنوان فردي شايسته براي تربيت، در ذهن اولياي خانه و مدرسه و حتي دوستانش از دست مي‌دهد. چنين دختري از سير تعليم و تربيت عقب مي‌ماند. يا برخي از راهكارهاي تربيتي كه پذيرا نمي گردد.

4ـ آسيب معنوي: دختري كه به صورت نامشروع با پسري رابطه دارد، با گناه و معصيت، از خداوند دور شده و از نظر اخلاقي نيز آسيب مي بيند.او ديگر از عبادت خود لذت نمي‌برد و احساس گناه و ملامت درون، روح او را آزار مي‌دهد، مگر آن كه توبه كند و راه پاكي را پيشه سازد.

5- ضعيف شدن حس اعتماد: دختران و پسراني كه بر اثر آشنايي در خيابان يا محيط هاي ديگر و ايجاد علاقه و دوستي بين آنها ، به ازدواج اقدام مي كنند ، گاهي در زندگي آينده دچار بي اعتمادي مي شوند ؛ زيرا با خود مي گويند همسر او كه به راحتي با او دوست شده و با او ارتباط برقرار كرده است ، آيا امكان ندارد كه قبلا با ديگري نيز دوست شده باشد؟ اين فكر هميشه براي زوجين آزار دهنده است و در روابط و تصميم هاي زندگي نيز خود را به صورت هاي مختلف نمايان مي سازد.حتي اگر به ازدواج ختم نشود ، چون خود با اين مسئله مواجه بوده است ، احتمال مي دهد كه شايد همسر او نيز با شخص ديگر پيش از ازدواج رابطه داشته است.اين مسئله در سطح كلان نيز ، به حس اعتماد اجتماعي نيز آسيب مي رساند. در جامعه اي كه روابط پنهان دختران و پسران گسترده باشد ، براي كسي كه مي خواهد ازدواج نمايد و با دختر پاك زندگي مشترك را آغاز كند ، هميشه اين دغدغه را دروجود دارد كه آيا اين دختر با شخص ديگر پيش از او رابطه نداشته است ؟

بر طبق آمارها طلاق نيز در ازدواج هاي خياباني زياد صورت مي گيرد. كساني كه به راحتي دوست مي شوند و ازدواج مي كنند و بي آنكه از ارزش و اهميت بنيان خانواده آگاه شوند ، آن را به راحتي ترك مي كنند.


علاوه بر اين گاهي اتفاق مي افتد كه دختر و پسري در اثر اين گونه ارتباط ها ، علاقه مند به هم مي شوند ، اما به دلايل متعدد اين ارتباط ها به ازدواج ختم نمي شود . چنين افرادي حتي پس از ازدواج نيز عشق و علاقه دوست خياباني را در دل دارند و به طور طبيعي نمي توانند وظايف خود را به عنوان يك همسر در درون خانواده به انجام برسانند.

غم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

گذشتم

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی
چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی
به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
برو که کام دل از دور آسمان بستانی
گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به کام من که نماندی به کام خویش بمانی
بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی
تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد
که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی
چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی
چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی
کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا
چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی
تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم
کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی
به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب
ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی

روزگار

اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

دلدار

رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
و ز قـفایش نـگران دیده ی خونبار بماند
به شفاخانه ی لعل تو رسید ارچه ولیک
دل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند
آن امیدی که به خوابت نگرد دیده نداشت
ور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند
جـان مـا گـرچـه بـه مـقـدار بـهـای تـو نـبـود
بـر سـر دسـت گـرفـتـیـم و خـریـدار بـمـانـد
دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفت
خـرقـه و سُـبـحـه بـه جـام می و زُنّـار بماند
راز عـشـق تـو کـه از خـلق نـهان می کـردم
گـشـت افـسانـه و بـر سر هـربـازار بـمـانـد
بـنـدهـا را هـمه دل پـا زد و چون بـاد گذشت
جـز بـه بـنـد تـو کـه اُفـتـاد و گـرفـتـار بـمـانـد
خانه ی دل ز غمت زیـر و زِبَـر گشت و در آن
نیست جـز نـقش تـو چیزی که بـه دیـوار بماند
مـا نـه مستیم بـه تنها که یکی در هـمه شـهـر
نـاظری نیست که بـا چشم تـو هـوشیار بماند
داشـت عُـذری کـه نـرفـته است ز کوی تو صفی
رفـتـش از پـیـش چـنـان پــا کـه ز رفـتـار بـمـانـد

عشق

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر


************************


عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير

 
************************


عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان


************************


عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد


************************


عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن

خداوند

اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می‌خورند منعم و درویش روزی خود می‌برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخره صما
جانور از نطفه می‌کند شکر از نی برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگس نحل نخل تناور کند ز دانه خرما
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
بارخدایا مهیمنی و مدبر وز همه عیبی مقدسی و مبرا
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کروبیان عالم بالا
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا

حال ندارم

خودمو،اونا رو حتی تو رو دوس ندارم
دیگه از منم گذشت که عاشق کسی بشم
حتی اون دیوونه بازی ها رو من دوس ندارم
آره راست می گی یه وقت جونم سرعشق می رفت
دیگه حتی فکر اون روزا رو من دوس ندارم
یه گره رو پیشونی، یه نگاه جای دیگه
حق دارم بگم که من عاشقی رو دوس ندارم
نه غریبه کاری کرد،نه آشنا خیری رسونه
هیچ کدوم،غریبه و آشنا رو دوس ندارم
می دونم کفره ولی دعا واسم فایده نداشت
من دعا نمی کنم،دعا رو دوس ندارم
کاش می شد همون بچه می موندیم همیشه
گر چه من خیلی بدم،بچه ها رو دوس ندارم
یه زمانی یه نگاه وجودمو تکون می داد
ولی حالاحتی اون نگاه و هم دوس ندارم
یعنی چی دیوونتم،می خوامت ، دوستت دارم؟
نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم؟
خدا هر چی سر رام بود طعم تلخی رو می داد
آخه من می خوام بگم بدبختی رو دوس ندارم
خدایا هیچکی نساخت با تک دل بی قرارم
این یکی حق با منه،بنده ها تو دوس ندارم
همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت
ولی دل سنگم و حتی شمعا تو دوس ندارم

به که باید دل بست

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

***

خنده ها میشکفد بر لبها ـ

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان مینگرند ـ

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

***

از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

***

دست گرمی که زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیک مبوی

لب گرمی که ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی کز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی .

***

درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و تست

سکه صد رنگ است

***

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه زرد ـ

و همین سکه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در کار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شکست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.


ما ز اقلیمی پاک-


که بهشتش نامند-


بچنین رهگذری آمده ایم.


گذری دنیانام-


که نامش پیداست-


مایه پستی هاست.


ما ز اقلیم ازل-


ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم


چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم


مادر آن روز نخست-


تک و تنها بودیم


خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود


سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود


یکزمان دانستیم-


پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست


خواهر و همسر دلبندی هست


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:


روزی از راه رسید-


که پدر لحظه بدرودش بود


ناله در سینه تنگ-


اشک در چشم غم آلودش بود


جز غم و رنج توانکاه نداشت


سینه اش سنگین بود-


قوت آه نداشت.


با نگاهی میگفت:


پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-


دفتر عمر پدر را بستند


ای پسر جان، بدرود!


ای پسر جان، بدرود!


لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-


اثری هیچ نبود


پدرم چشم غم آلوده حیرانش را


بست و دیگر نگشود.


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:


روزی از راه رسید-


که چنان روز مباد


روز ویرانگر سخت


روز طوفانی تلخ


که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت


زورق کوچک بشکسته ما-


در دل موج خروشنده دریا افتاد


کاخ امید فرو ریخت مرا-


مادر خسته تن خسته دلم-


زمن آهنگ جدائی دارد


حالت غمزده اش-


چشم ماتمزده اش بامن گفت:


که از این بندگران عزم رهائی دارد.


***


مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-


پیش چشمم افسرد


باغ سر سبز امیدم پژمرد


اشک نه، هستی من-


گشت در جانم و از دیده برخسار دوید


مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:


آفتابم زلب بام پرید.


***


زندگی دفتری ازخاطره هاست


خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:


لحظه یی میاید-


لحظه یی صبر شکن-


که یتیمی سر راهی گرید


پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد


مادری نیست که درمانده یتیم-


جای در دامن مادر گیرد.


***


زندگی دفتری از خاطره هاست:


بارها دیده ام و می بینم-


مادری اشک آلود


با نگاهی پردرد


چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است


وز تهی دستی خویش-


بهر تنها فرزند-


سالها حسرت و ناکامی اندوخته است


پشت سر می بیند-


دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی


پیش رو مینگرد-


کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی


من بجز سکه اشک-


چه توانم که بپایش ریزم؟


نه مرا دستی هست-


که غمی از دل او بردارم


نه دلی سخت کزو بگریزم


***


ما همه همسفریم


کاروان میرود و میرود آهسته براه


مقصدش سوی خدا آمدهایم-


باز هم رهسپر کوی خدائیم همه


ما همه همسفریم


لیک در راه سفر-


غم و شادی بهم است


ساعتی در ره این دشت غریب-


میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی


لحظه یی در دل این وادی پیر-


میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:


یکنفر در شب کام-


یکنفر در دل خاک


یکنفر همدم خوشبختی هاست-


یکنفر همسفر سختی هاست


چشم تا باز کنیم-


عمرمان میگذرد


وز سر تخت مراد-


پای بر تخته تابوت گذاریم همه


ما همه همسفریم


پدر خسته براه-


مادر بخت سیاه-


سوواران پسر و دختر تنها مانده-


عاشقانی که زهم دور شدند-


دخترانی که چو گل پژمردند-


کودکانی که به غربت زدگی-


خفته در گور شدند-


همگی همسفریم.


***


تا ببینیم کجا، باز کجا،


چشممان باردگر-


سوی هم بازشود؟


در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-


زندگی باهمه معنی خویش-


ازنو آغاز شود.


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد

من و پاییز


تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

بگوشم از درختان های های گریه می آید

مرا هم گریه میباید ـ

مرا هم گریه میشاید

کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد

بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

و در سوک بزرگ باغ، گریان است


***

بهنگام غروب تلخ و دلگیرت ـ

که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید میبوسد

و باغ زرد را بدرود میگوید ـ

دود در خاطرم یادی سیه چون دود ـ

بیاد آرم که: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود

و همراه نگاه ما ـ

غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود .


***

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

ز هر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست.


***

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پائیز

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه میریزند

تو میمانی و عریانی ـ

تو میمانی و حیرانی .

***

الا ای باغ پائیزی

دل منهم دلی سرد است

و طفل برگهای آرزویم را

دست ناامیدی تیر باران میکند پائیز

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

دلم لبریز اندوه است .

چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد میبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه میریزد

نگاه جانپناهی نیست ـ

که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد


***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

ترا در پی بهاری هست ـ

امید برگ و باری هست

همین فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاری گرم میشوید ـ

نسیم باد نوروزی ـ

تنت را در حریر یاس می پیچد ـ

بهارین آفتاب ناز فروردین ـ

بر اندامت لباس برگ میپوشد ـ

هنرور زرگر اردیبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگین غنچه میکارد ـ

و پروانه، می شبنم ز جام لاله مینوشد ـ

دوباره گل بهر سو میزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را میدهد پیوند .

در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشودی ـ

به بزم گل، تگرگ ریز، جای نقل میپاشد ـ

و ابری سکه باران به بزم باغ میریزد

درختان جشن می گیرند

ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی

وزین شادی لبان غنچه ها در خنده میآید

بهاری پشت سر داری ـ

تو را دل شادمان باید

***

الا ای باغ پائیزی !

غمت عزم سفر دارد

همین فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست

امید برگ و باری نیست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزی

لباس برگ میپوشد

مرا هرگز امید آفتابی نیست

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

تو را گر شادمانه میکند باران فروردین ـ

مرا باران بغیر از دیده تر نیست .

تو را گر مادر ابر بهاری هست ـ

مرا نقشی ز مادر نیست .

***

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی

ولی در کلبه تاریک جان من ـ

نشان از کور سوئی نیست

نسیم آرزوئی نیست

گل خوش رنگ و بوئی نیست

اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست ـ

که گلهای غمم را آبیاری میکن شبها

اگر بر چهره ام لبخند می بینی

مرا لبخند انده است بر لبها

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟

داستان کوتاه وعاشقانه

سلام دوستان عزیز بهتون پیشنهاد میکنم این داستان را تا اخر بخونید پشیمون نمیشید

ماجرای عشق پاک یک مرد

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

کنترل اعصاب باور نکردنی

 

آقای Bill Dan ساکن San Francisco در ایالات متحده امریکا در سال ۱۹۹۴ پی به انرژی خاصی در وجود خود برد که با این انرژی می تواند بالانس اجسام را حتی به مقدار ناچیز حس کند او از این انرژی خود در این ۱۵ سال گذشته دنیا را با حیرت و شگفتی رو به رو کرده است.
ایشان می تواند سنگ های معمولی و با شیب و اندازه های مختلف را توسط تمرکز و کنترل اعصاب باور نکردنی روی هم قرار دهد. تصاویر زیر گویای تمام این ادعا می باشد و در این کار هیچ حیله فتوشاپی و کمک از قدرت چسب وجود ندارد و فقط و ققط با کنترل اعصاب و حس کردن تعادل اجسام این اعمال انجام گرفته است.


ادامه نوشته

فروش دختر در امریکا

فروش سازماندهی شده دختران نیویورکی به پدیده ای رایج در این شهر تبدیل شده است. خرید و فروش دختران نیویورکی در خیابان های این شهر پدیده ای کاملا رایج است.
نیویورک تایمز در این باره نوشت: هنگامی که از خرید و فروش انسان در کشورهایی مانند هند و کامبوج خبر می رسد، قلب هر انسانی به درد می آید. اما به نظر می رسد همه چشم هایشان را به روی رواج این پدیده در ایالات متحده بسته اند.
 
taknaz.ir at site
 
در کشورهای فقیر قربانیان اغلب پس از آدم ربایی و زندانی شدن به شیوه برده ها به فروش می رسند، اما در آمریکا دختران بدون آن که زندانی شوند خرید و فروش می رسند.
در واقع قاچاق انسان در آمریکا در ظاهر به شکل خودفروشی دختران دیده می شود، اما اغلب این افراد توسط گروه های خشنی سازمان دهی می شوند که هرگز با برخورد پلیس یا مقام های قضایی مواجه نمی شوند.
 
taknaz.ir at site
 
اعتراض به قاچاق کودکان به شیوه یک مؤسسه فعال حقوق بشر
 
taknaz.ir at site
 
در واقع ساختار قضایی آمریکا امکان دفاع این دختربچه ها از حقوق شان را به آنها نمی دهد زیرا ثابت کردن پرونده های دلالی در این کشور کار بسیار دشواری است و قضات نیز  به شنیدن سخنان این دخترها که ظاهرا مجرم هستند اما خود قربانی شده اند، علاقه ای ندارند.
اعتراض به قاچاق انسان و بی توجهی دستگاه های قضایی آمریکا
 
taknaz.ir at site
 
گفتنی است قاچاق انسان پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر سومین تجارت غیرقانونی در سراسر جهان به شمار می رود که کودکان قربانی اصلی آن هستند. بنابر اعلام رسمی سازمان های حقوق بشرسالانه ۳۲ میلیار دلار آمریکا توسط باندهای جنایتکار قاچاق انسان پول شویی می شود و عده ای از این طریق حساب های میلیاردی برای خود ساخته اند.

نفسم خدا

باور کن که بی تو هیچم

 

فقط خدا

 

دوستت دارم بی نهایت

خدا

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد
تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد
در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن بُرده خرمنکوب می‌سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد
تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد
مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد
***
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

های دل

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشمه خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگه خاموش
ولی در بطنه خود غوغا نشستن
به من هر دم صدای دل رند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن

**********************************************

روز مرگم اشک را شیدا کنید

روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قبرم لاله را پرپر کنید

جامه ام را خاک و خاکستر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید


روی قبرم لاله ها را خم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

بعد مرگم خنده را از سر کنید

رفتنم را دوستان باور کنید

********************************************

هرکه خوبی کرد زجرش می دهند
هرکه زشتی کرد اجرش می نهند

باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشقها هم مومیایی تر شدند

انک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شد ند...

***********************************************

سردرگم و دلواپس و مبهم شروع شد

گویی کتاب غصه ی آدم شروع شد

باران به روی دردهای شب اثر نکرد

وقتی که اتش از دل شبنم شروع شد

اول خدا دست مرا رد کرد و بعد از آن

دیگر تمام دردها کم کم شروع شد

ان روهای آبی و سبزم غروب کرد

چشم خودت را بستی و شب هم شروع شد....

**************************************************

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

وقتی اسیر بازی نیرنگ میشود

وقتی تمام خلوت گرم و اثیریم

با قصه های سرد زمین رنگ میشود

می رقصد اشک های من از حسرت عبور

خاموشم و سکوت من آهنگ میشود

پرونده ی نگاه مرا بسته است او

انگار نقش خاطره ها سنگ میشود

**********************************************

گاهی که دلم

به اندازهء تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

************************************************

تکرار خاطرات تو شعر مجسم است
من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است
تو کیستی پیامبری یا خدای عشق
هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است
تردید در برابر چشمان تو خطاست
حکم نگاههای قشنگت مسلم است
من می رسم به تو شاید، هنوز، نه
آینده ام به لطف تو اینگونه مبهم است

*********************************************

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدن
ددشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

***********************************************

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است

***********************************************

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری
بر گونه های سرخت داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی

گل با تبسمی گفت ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشقست بر گونه ام نشسته

این رمز شور عشق است یک راز جاودانی
بی عاشقی حرام است یک لحظه زندگانی

شادابم از محبت از عطر مهربانی
بی رحمت بهاران می پژمرم به آهی

*********************************************

شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای
سرد وزلال ، در برابرت ،
می جوشد و می خواند و می نالد ،
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که ، تا بود ،
از غم نبودن تو می گداخت.

***********************************************

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند و نمی دانم چرا به تمام حرفهایم سکوت تو غلبه می کند و تو لام تا کام بی حرفی .
و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد

*************************************************

.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
گـفتـی کــه بـه احـتـرام دل بـاران بـاش

بــاران شـدم و بـه روی گــل بـاریـدم

گـفتی کـه بـبـوس روی نـیلـوفـر را

از عـشـق تـو گـونـه هـای او بوسیدم

گفتـی کـه سـتـاره شو دلـی روشـن کن

من همچون ستاره برگلهاها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بـر یاسـمـن نـگـاه تــو پـیـچـیـــدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریـا شـدم و تـرا بــه سـاحـل دیـدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مـجـنــون شـدم و ز دوریــت نـالـیــدم

گـفتـی کــه شکوفـه کـن بـه وقـت پـایـیـز

گـــل دادم و بــا تـرنـمت رویـیــدم

گـفـتـی کــه بـیــا و از وفـایــت بـگــذر

از لـهـجـه بــی وفــایـیـت رنـجـیــدم

گـفـتـم کـه بـهـانـه ات بـرایــم کـافـیـسـت

مــعـنـای لـطـیــف عـشـق را فـهـمـیــدم

.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
تـــمــام احــســاســم مــال تـــوســت

بــهـتــریــن عــطـرهــایــم از نفـسـهــای..

تـــو ســاخــتـــه مــی شــود

مـــن بــــرای لــبـخـنــدت دلتــنـگــم..

و بــرای تـــمــام حــرفــهــایــت

مــن هــرگــز از تــو خــســتــه نمیشــوم..

و هــرگز جــز بــرای تــو زنــدگــی نــکــردم.

نــاجــی شــبـهــای بــی کســی ام خــالــصــانــه

مــی ســتــایـــمـــت!!!!

تـــمــــامـی احـــســاســم فــــدای حـــضـور

پـــاکــــت نـــــازنــیــــن...

***********************************************

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : که ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

*************************************************

بــاده از جـام لـبـت گـر کـه نـنـوشـم چـه کـنـم
دیــن و دل را بـه نـگاهـت نـفـروشـم چـه کـنـم

ناز چشمان تو چون شعله ی دل می افروخت
هـمـچـو پـروانـه بـه آتـش نـخـروشـم چـه کنم

فــارغ از عــالــم و آدم بــه ســمـاوات و زمـیـن
دیـده را جـز تـو ز هـر خـلـق نـپـوشـم چـه کنم

شـد هـمـه هـسـتـی مـن وعـده ی دیدار رخت
جـان بـه کـف در طـلـب وصـل نـکوشم چه کنم

هـوش را بردی و سرمست از آن بـاده ی ناب
خـود بـگـو بـاده از این جـام نـنـوشـم چـه کـنـم

************************************************

بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم
سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم

نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل
دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم

فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم
هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم

شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن
بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم

هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته
هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم
!

***********************************************

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

*************************************************

تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب

قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد
تاروپودم را چه کس از خاک کرد

تابه کی باید بمانم من به چاه
من چه بودم جزء نوای تلخ اه

من کجا بودم چه می باید شوم
تا به کی صبرو تحمل تا کجا باید روم

اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم
اه میسوزم کنون چون شمع سوزان میشوم

روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام
گلشنم زرد و خزان شد نو بهار باورم

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد، اين دل ای بی وفا!

گفت با من میماند، اما نگفت تا کی؟

گفت که دوستت دارم، اما نگفت چقدر؟

گفت که خیلی براش عزیزم، اما نگفت چرا؟

گفت که برای عشقم جان میدهد، اما نگفت چگونه؟

گفت که برای همیشه عاشقم میماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟

او میگفت. او میگفت،و من نیز تنها به چشمانش نگاه میکردم ،شاید این سکوت بهترین راه بود!

میگفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد...

مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم...

چند قطره اشک، و چند روزی دلتنگی و گه گاهی دلی ناامید و خسته از زندگی

سهم من ، از این جدایی بود...

گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است ،

اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد!

گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند،

اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد!

هر چه که گفته بود تنها یک ادعا بود، یا شاید حرف هایی که از ته دل، نبود!

و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام، بی خیال سرنوشت!

این دل ساده ام با عشق نمی سازد، بس که عشق با احساس دروغینش

او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد!

نمی گویم فراموشت می کنم ، کسی که سالها قلبم را به بازی گرفت و رفت را ،

هیچگاه فراموش نمیکنم!

هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگیم را

پر از غم و غصه کرد را فراموش نمیکنم!

خوبی های تو ، همه را از یاد میبرم و مطمئن باش ، این دلی که آن را شکستی و رفتی

هیچگاه نامهربانیهایت را فراموش نخواهد کرد!

دل

در ازل تا دیدمت، خـــــود را، ز خود نشناختم
در هـُمـــــــــــان دیدار اول دین و دل را باختم

روی خوبت تا بدیدم،خشت مهـــــرت رابه دل
سر به سر بنهـادم و با شوق قصری ساختم

جــز تو دلداری نديدم، همنشين قصر عشق
زان سبب غیــــــر ترا از دل برون انداخــــتم

چـــون تو بودي دم بدم اندر تمــــام خاطــرم
زین جهت درعشق تو سر تا به پا بگـــداختم


سوخـتم تاساختم از عشــق تو این کلبه را
زان سبب شـادم که اینک بی جهـت نگداختم

با وجـود گنج مهــــــــــــر دلبر شیرین کلام
آری بر اعــــــــــــمار این ویرانه ی دل تاختم

چونکه کاخ دل مزین شدبه عشق و مهر تو
ازهمان دم قــدر عشق و دوستی بشناختم

اندازه

شاید آن روز که عاشق بودم، آسمان دلم آبی تر بود

ساده تر بود برایم پرواز...

ساده تر بود برایم آواز...

شاید آن روز به اندازه ی عاشق شدنم

وسعت آبی دنیای پس پنجره ها، آینه ها

اندکی قابل سنجیدن بود..

دست های پر از احساس وتماشایی گل، خواهشی در طلب چیدن و بخشیدن بود.

ولی افسوس از آن عشق و هوا

با من گمشده در خویش خبر نیست دگر!؟

با من گمشده در خویش خبر نیست دگر.........!؟

گریه کن

روز تلخ آخرم را زیر باران گریه کن ...
مه گرفته ،
رقص تابوت در هوا را گریه کن ...
گریه کن ،
من را میان دست ها و اشک ها
اشک کن بدرقه راهم ، به یاد یاد ها
روز خوب دل سپاری ، روز تلخ رفتنم ...
خاک بسپار خاطراتِ از رنگ و رو افتاده ام ...
گریه کن ...
من را ، دلم را ... خط به خط فریاد ها...
سر به دار و چشم بر در ، در دلم آشوب ها
گریه کن ،
و بغض بشکن ... در هجوم خاطرات
دفترم را پاره کن ...دیگر این پایان ماست

عمق چشمان

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت


عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟


ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن

از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت


"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"

عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت


آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است

باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت


"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"

عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت


ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر

آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت


غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت

عاشقانه

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم 

 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم 

 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 
ما که با مرگ بی حساب شدیم

ادامه نوشته

من و اون

از تو انتظار نداشتم منو تنها بزاری

بری و رو وعده های نقره ایت پا بزاری

توی شهری که پر از برجه و اسمون خراش

من و بین  گرگا و غریبه ها جا بزاری

از تو انتظار نداشتم  دستمو رها کنی

من واست بمیرم و به دیگری نگا کنی

باورم نمیشه که من از خدا تو رو بخوام

تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی

تو میگفتی که همه عشقت و زندگیت منم

حالا میخوای بری و خط روی رویات بزنی

از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت

منو بفرستی جهنم و خود ت بری بهشت

همه مردم اینجا قصه مونو میدونن

اخرر قصه ولی چقدر  غم انگیزه و زشت

از تو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی

با من دیونه عاشقت این جوری کنی

از تو انتظار نداشتم که بشی مثه همه

همیشه  میگفتم از تو هر چی خوب بگم کمه...

رفتی

سالها رفته از آن روز که رفتی اما

یاد تو یک نظر از خاطر من دور نشد

چشم من خواست که بی نور شود دور از تو

کور شد چشم،ولی چشم دلم کور نشد

سالها رفت و تو رفتی و دلت بازنگشت

غم ز من دور نشد،قلب تو رنجورنشد

باغ چشمان من از دیدن تو سبز نشد

دل دریایی تو شور نزد، شور نشد...

********************************************

عشق رازی است که خورشید به بارانش گفت

نیز رمـزی است که شقایق به گلستانش گفت

ای که ایمان به کسـی داری و چیزی بی شک

عشـــــــق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت

***********************************************

آرام باش قلب غصه دار من..
پرواز کن روح افسرده ی من

با کدام رویا میجنگی؟
بیدار شو جسم در تب سوخته
با کدام گرمی عشق می سوزی؟

هیچ یاد نمی کند رویایت!!
با کدامین رویا به خودمی پیچی؟

سوخت بار غصه ای که بر دوشت بود
حال سبکتر از دیروزی

********************************************

دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح
گريه كرديم من و شمع بتا تا دم صبح
دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو
سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح
ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت
شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح
نه همين دوش كه عمريست معلم شبها
گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح

*********************************************

بوسه باران می‌کنم ، هر لحظه لبخند تو را

شیره‌ی جان می‌کنم، لب‌های پر قند تو را



می‌توانی با خَمِ ابروی خود، مَحوم کنی

می‌پرستم در نبودن، بازْ تَرفند تو را



کاش یار من شوی، در بوسه‌زار عاشقی

تا فدایت من کنم، این قلبِ در بند تو را



فرض کن من نیستم آن بال‌های اوجِ تو

حاضرم دامن شوم رعنا! ، دماوند تو را !



باغ با بلبل قشنگ است و گلِ میخک، ولی

من مترسک می‌شوم، باغ پر از پند تو را



زلف زیبایت بیفشان، با دلم بازی کند

مانده‌ام از خلقت تو! چون و هم چند تو را



اینهمه نازت خریدم تا بدانی (یار) کیست

وقت بوییدن رسیده! روی خرسند تو را

یار

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

بود و نبود

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

آتش

مــرا آتــش صـدا كـن تا بسوزانـم سراپايــت

مــرا بــاران صـدا ده تا ببـارم بر عطش‌هايت

مــرا انــدوه بشنـاس و كمــك كــن تا بيــاميزم

مثــال سرنـوشـتـم با سرشـت چشــم زيبـايــت

مــرا دودي بــدان و يــاري‌ام كـن تـا درآويـزم

بـه شـوق جـذبـه‌وارت تـا فرو ريزم به دريـايت

كمــك كن يك شبــح باشـم مه‌آلــود و گـم‌انـدرگـم

كنــــار ســـايـه‌ي قنــديـل‌ها در غــار رويــايــت

خيــالي، وعـده‌اي، وهمي، اميدي، مژده‌اي، يادي

به هر نامي كه خوش داري تو بازم ده به دنيايت.....

****************************************************

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم 

 گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت 

 گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

**************************************************

ای سرسپرده ی آشنای سرزمین دلدادگی

اینک فصل شکوفایی تو

در دشت جنونست

به رونق این دشت

تا میتوانی عاشق باش

آرزو

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: "دوست دارمت!"
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
از کتف آشیانه ای ات - با کمال میل-
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
حتی اگر اجازه دهی،سعی می کنم
تا یاکریم های شناور بیاورم!
از هم فرو مپاش! برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیم سوز را
از کوره های خودخوری ام در بیاورم...

ماجرای عشق ما

 رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن   

                                                                  

                                               به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                               

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

زمان عشق

عاشقانه

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

کاغذ دیواری عاشقانه

ادامه نوشته

یکی هست تو قلبم

یکی هست، تو قلبم، که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

یه کاغذ، یه خودکار، دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه، که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا توی اتاقم یکدفعه رفت، داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست، می دونستم که می میمرم  

اون عزیزم بود، نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم، بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا

سکوته اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعته رو دیوار

دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار

تقدیر

خسته ام از این رهایی، زیر ِ سقفِ سُربُ کابوس
این طلوع ِ روشنی نیست، نور ِ چلچراغ ِ جادوس
دل به این ستاره نسپار، برق ِ چشمای یه گُرگه
چه دروغ ِ دلنشینی، روی این لوح ِ بزرگه
تو بگو خاک ِ سکوتم، از کدوم جوانه سبزه؟
روشنم کن که فروغت، به چراغونی می ارزه

یادم بده ترانه ای بخونم
تا دیگه دیواری نمونه بر جا
من ُ ببر به اون شب ِ قدیمی
دلم گرفت از این طلوع ِ بی جا

************************************************

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درمانگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

*****************************************

لطفا بیا
دیوانگی‌ ام را قرار است اعتراف کنم
کنج همین دل
زیر این شاخه تازه نوک زده
روی همین چمن سبز خیس از شبنم صبح
کنار همان سنگ‌های رنگی
دستانت را شاهد می‌خواهم

خدا

شبی‌ که‌ چشم‌ تو را رنگ‌ و آب‌ داد خدا
مرا میانِ دو مصرع‌ عذاب‌ داد خدا
چگونه‌ می‌شود از چشمهای‌ تو نسرود
چگونه‌ بر شبِ چشمِ تو خواب‌ داد خدا
چه‌ اشتباهِ قشنگی‌ است‌ عاشقِ تو شدن‌
که‌ با تو پرسشِ من‌ را جواب‌ داد خدا
چه‌ زود پیر شدم‌ پیش‌ از آنکه‌ برگردی‌
به‌ لحظه‌ لحظهِ‌ عمرم‌ شتاب‌ داد خدا
به‌ شاخه‌هایِ درخت‌ دلم‌ طنابی‌ بست‌
مرا سوارِ غزل‌ کرد و تاب‌ داد خدا
و مَست‌ سویِ لبش‌ برد و سر کشید ترا
شبی‌ که‌ چشم‌ تو را رنگ‌ و آب‌ داد خدا...

مهتاب

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

پرنده های قفسی

پرنده های قفسی عادت دارن به بیکسی
عمرشون بی هم نفس کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه
عاشق دربه در کیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن
با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن

چمیدونن به چی میگن ستاره
چمیدونن دنیا کیا بهاره
چمیدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی

چمیدونن به چی میگن ستاره
چمیدونن دنیا کیا بهاره
چمیدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون

پرنده های قفسی عادت دارن به بیکسی
عمرشون بی هم نفس کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه
عاشق دربه در کیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن
با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن


چمیدونن به چی میگن ستاره
چمیدونن دنیا کیا بهاره
چمیدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون

هیچوقت پرنده قفسی نشین

شرم

وقتی که آیینه ها به هوش می آیند

من را با تمام خاطره هایم نشان می دهند

هیچ گاه سیاه و سفید های صورتم من را چنین حقیر ندیده بودند

در انتهای این راهها جز عرق های شرم

بر پیشانی کوتاهم چیزی نیست

سخن از خش ، خش خزان نیست

سخن از یک جرم نیست

سخن از روزیست و گناهی

گناهی به وسعت ناپاکی دنیا

وقتی من خیابانها را بی هیچ مقصودی می پیمودم

تنها بازتاب نور آیینه ها را می دیدم

اکنون در قفس نگاه آیینه ها به دام افتاده ام

و قصه حس و این تن به پایان خود نزدیک است

کار عشاق

برگ سبزم که به پاییز گرفتار شدم
خش خشی در گذر مکتب دیدار شدم


غصه ام در حد و اندازه دلدار نبود
قصه کودک بدخواب دغلکار شدم


من که روزی به جنون درس جنون میدادم
روزگاریست که در بند جنون خوار شدم

منطق و فلسفه ام دست به دامان همند
که نبینند چه سان شهره بازار شدم


آسمان خیره به چشمان من و مجنون است
حیف آن دم که ازین خاطره بیدار شدم


شبنم صبحدم چشم غزلخوان توام
قافیه ساز و غزل سوز غم یاز شدم


کودکانه به سراپرده عشق تو شدم
تو ببخشای گرت زمره اغیار شدم


صاحب هیچ نیم در غزلستان تو لیک
حمله ور بر صف وصف تو چو تاتار شدم


بیت ها پشت سر هم ز قلم می بارند
قافیه، وزن، ردیف، از همه بیزار شدم


دادگاهی که به خواهان من از وعده توست
قاضی و محکمه و حکم، گنهکار شدم


از دفاعیه امیدی به عطوفت ز تو نیست
زهر هجران تو نوشیدم و بیمار شدم


می سپارم به خدا قصه فرهاد کشیت
من که در پیش نگاه همه بر دار شدم


تو بمان تا بروم از گذر خاطره ها
مضطرب ماندم و دلتنگ تو صد بار شدم


تو بمان تا شنوم خنده زیبای تو را
تو بمان تا که نفهمم ز چه خونبار شدم


تو بمان تا که بخوابی سحر رفتن من
گله ام نیست که در آینه هم تار شدم


بعد قرنی تو نشسته به سر قبر منی
خوب بنگر چه غریبانه سپیدار شدم!

عشق

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاکباز
عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

روزها

این روزهاحس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ، من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام ، از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب هم نام قشنگت بر لبم جاریست

یعنی به یاد تو ، میان خواب ، بیدارم

در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود

بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم

پیداست تکلیف من ... تو می دهی اما

با این سکوت شیطنت آمیز آزارم

می خواهی از من بشنوی آنچه نباید گفت؟

باشد ...

می گویم ...

هزاران بار دوستت دارم ...

کسی آماده

کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای توفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دور ساحلش
از دور پیدا نیست
یک عمری راه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست

ادامه نوشته

زندان

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

چند من گویم از جدایی ها

روزگاری با غم دوری تو من ساختم

قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم

با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه

بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم

شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت

من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم

گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد

باز اما من برایت این نوا بنواختم

بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن

با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم

عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود

من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم

پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد

گوییا جز تو همه دنیا به دور انداختم

ادامه نوشته

عشق الهی

خدایا چنان عاشقم کن مرا

که از زجر این بند گردم رها

و از اشتیاق وصال و لقا

من از خویشتن هم بگردم جدا

چنان صیقلی ده دلم را خدا

که چشم دل از آن بگیرد جلا

به هر دم برآید ز جانم ندا

خدایا خدایا خدایا خدا

دمی بر نیاسایم از دوریت

نباشم از این درد یک دم جدا

گر ابلیس قسم خورده گمره کند

چنان عزتم ده که نآید روا

به وقت خوشیهای کاذب مرا

مصونم بدار از بد و از خطا

من از این خوشی نیست هیچم رضا

که فردوس باشد مرا جایگاه

کسی کاو شود عاشقت ای خدا

به ساز نی ام او شود هم نوا

کجا یابد او چون تویی ای خدا؟

که در عشق او ناید هیچ انقضا؟

چنین چند گفتم از عشق خدا

وگر صخره باشد بیاید صدا

دریغا که آدم خورد این نمک

ولی بشکند توبه ها ای بسا

خدایا  

 

 

وقتی خدا آغوش باز برایم ندارد. تازه می دانم که تنهایی هایم تمامی ندارد.

خدایا  خواهش های مرا که پاسخ نمی دهی ، چرا به این دنیا امیدم دادی.

می گذاشتی درهمان لذت ها می ماندم،  وقتی  قرار است   این گونه تنها بمانم.

خدایا چرا نمی بینی که پاهایم  را به آغوش گرفته ام، سر بین دست می گذارم.

خدایا من تو را کنار خود نیافتم.

غم اشک را از من تکراری می دانید، می دانم. اما دنیای من با این هافاصله ای

ندارد. دل به کدامین خوشی خودش را نگاه دارد.

خدایا آدمیانت دیگر برایم زیبایی ندارند. جاذبیت هایشان را که نزد من از دست داده اند.

با دروغ هایشان به جانم افتاده اند.

وقتی خداهم قصه ی آمرزش ندارد ، این دنیا دیگر ارزش ندارد.

وقتی آدمیان پر از زشتی و دروغ اند، این دنیا ارزش خواهش ندارد.

چرا دنیا بدین گونه است!

به مانند پرنده ای هستم میان قفس.

آخر روزی تمام می شود ، این میله ها باز می شوند.

چهره ی یار را بینم............

 

بهاری

من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم

ادامه نوشته

دلبر

دلبرکم چیزی بگو
به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو
از شک شکست می خورم
دلبرکم چیزی بگو
به من که گرم هق هقم
به من که آخرینه
آواره های عاشقم

چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها نه هق هقه دلواپسی
نزار از سکوت تو پر پر بشن ترانه ها
دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها
چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره

آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟

مرا بخوان

مرا بخوان
مرا به نام خودت بخوان
که آوازی در آغوش تنهایی
صدای خون آلود
و پیکری خونین
را در حوالی چشمانت گم کرده
آهنگ تنهای شرقی ام..گردی ست از مهتاب
که می کشد بر این صورت تنهایی
نقابی از حیله ی پنهان را
بمان
که بر تن سیاه و خسته ی تو
گامهای سفید
مرا می خوانند
مرا بخوان
به نام خودت
به یاد خون های سرخ
که آرامش ابروهاست
وخنجری که بر من می کشید
مرا بخوان
به نام یادگاری غمگین ها
به یاد سوسن های گم شده
در این صورت خیال
که چشمی و ابرویی کور است
نشانی ندارد
اشک های من
برای یادگاری های تو
مرا بخوان
که نامم برای توست.

بوسه

تو رو تو گریه می بوسم تو رو که غرق لبخندی
رو این حالی که من دارم چرا چشماتو میبندی

بزار این آخرین بوسه تمام باورت باشم

بذارفردا تو این خونه تو آغوش تو پیداشم

نمیدونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری

نمیدونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که میدونم نمی مونه

چقدر این حس من خوبه همین که از تو میمیرم
همین که هرنفس امشب هوامو از تو می گیرم

نمیدونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری ....

شبه

رعشه ای چند شبی است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آه ای بیرنگتر از آیینه یک لحظه بایست

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر آن شبح هر شبه تصویر تو نیست،

پس چرا رنگ تو و آینه آنقدر یکی است

حتم دارم که توئی آن شبح آئینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش...

دلم به سوی

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

خسته

مهر، بر سر چادر ماتم کشید:
آسمان شد ابری و غمگین و تار-
باز خشم آسمان کینه توز...
باز باران، باز هم تعطیل کار...
قطره های اول باران یأس
روی رخسار پر از گردی چکید.
دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت،
سینه یی آه پر از دردی کشید.
خسته و اندوهگین و ناامید
بر زمین بنهاد دست افزار خویش،
در پناه نیمه دیواری خزید،
شسته دست از کار محنت بار خویش.
باز، انگشتان خشکی، شامگاه
شرمگین، آهسته می کوبد به در:
باز، چشم پر امید کودکان
باز، دست خالی از نان پدر...

بیا

بیا و برایم
نامه بخوان
بیا و برایم
ناله بخوان
بیا و برایم
لالایی بخوان
تو بیا، برایم آیه بخوان ...

این روزگار بی‌صاحب
امانم را بریده است ...
امان امان سر دادن هم
چاره این روزگار تلخ نیست ...

ای صاحب آدینه‌ها
ای ناجی
بیا و مرهم باش
مرهمِ من و، من‌هایی که تو را محبت می کنند
من و، من‌هایی که تو را نردبان نکرده‌اند
مرهمِ من و، من‌هایی که هنوز آبروی خویش را، آبروی تو می‌دانند ...
اما دست‌هاشان هنوز پاک مانده است
بمانند شکوفه‌های سیب
و هنوز سیب‌هاشان را
با دست‌های خالی
تقسیم می کنند ...

از سرپناهی آسمان
در این شب‌های بی‌کسی
خسته شده‌ام ...
می‌خواهم در زیر چتر تو، قلمم را برقصانم ...
بدون ترس ...
بدون سرشکستگی ...

بیا که از روزگار بی‌تو
حرف‌ها و دردها، بسیار دارم ...
بیا ...
بیا و، مرهم باش ...

افسانه

بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم
به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم
به ککل تو نهم چهره و بگریم زار
به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم
شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن
که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم
شوم درخت برومند وسرکشم از بام
که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم
شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر
به کوه درد و غمت، سخت، تازیانه کشم
هزار چک دلم شد ز تاب این حسرت
که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم
به چشم، سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت
هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم
شبی به کلبه ی سیمین، اگر به روز آری
دمار از غم ناسازی زمانه کشم

آرمان و عشق

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت

دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.

چشمک

مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پی نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
که نه از شادیم پی نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
که همان نغمه را برآرم از او

تمنا

جفای خلق و غم روزگار دیده منم
وزین دو، رشته ی پیوند خود بریده منم
شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است
به انتظار تو، این خنجر سپیده! منم
ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم
ز اوج چرخ ِ تمنّا چو برف با دل سرد
فرونشسته و بر خک آرمیده منم
ز من گسسته ای و همچو گِرد باد به دشت
ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم
ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد
زمن بترس که پولاد آبدیده منم
بسان سایه ز آزار مردمان، سیمین!
غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم

شرح عشق

لبان‌ات
به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونه‌هاي‌ات
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.
هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.
و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.
و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به‌وقاحت
پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها
در رقص ِ عظيم ِ تو
به‌شکوه‌مندي
ني‌لبکي مي‌نوازند،
و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.
دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.
دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

غرور

با تیر و کمان غرورت ،

سنگ میزنی ،

بر شیشه های بی قراریم .

زنگ خاطراتم را میزنی و فرار میکنی .

فرصتی نیست ،

فرار نکن .

معنی این شیطنت ها را بگو .

این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد ،

سراغش را نگیر .

پس نمیدهم ،

به جریمه ی زنگ هایی که زدی و فرار کردی

تردید

اصلا ببین آقا همان حرف شما باشد
بگذار آغوشم از آغوشت جدا باشد

بگذار تنهایی بپیچاند مرا در خود
اصلا فقط دل با غریبی آشنا باشد

اما نخواه از من که در این گیر و دار آقا
روحم اسیر پنجه ی این گرگ ها باشد

بگذار دور از تو ... ولی در سایه ی روحت
دستم به روی شعله ی ذهن شما باشد

گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ تا که
آتش بگیرم توی ذهنت ... آه ! ها ؟ باشد ؟

آری نخواه از من که بی تو ... یا که دور زا تو
دستان من سهم دلی یک لا قبا باشد

من مال آن روح پر از آیینه و نورم
یک دل که یک تکه از آغوش خدا باشد

... و نذر چشمان شما کردم نگاهم را
شاید که قسمت شد نگاهت سهم ما باشد ....

ایمان

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

دل

من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام

منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی

من شکست داده را خودت برنده می‌کنی

نیامدی و سال‌ها نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی.....

افسوس

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي

افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم

اي کاش براي يک نفس

تنها براي يک نفس

به حرف دلم گوش مي کردي

شايد

شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد

....

اي کاش

مي دانستي

که من

اين بي کس

اين تنها

چگونه به تو دل بسته بودم

چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم

و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
ای کاش

عشق

عشق طرح ساده لبخند ماست......معنی لبخند ما پیوند ماست

عشق را با دست های مهربان......هر که قسمت می کند مانند ماست

عشق یعنی اینکه ما باور کنیم......یک دل دیگر ارادتمند ماست

دوستی همسایه ی نزدیک ما......مهربانی نیز خویشاوند ماست

شرح مبسوط زیان و سود عشق.......چشم غمگین و دل خرسند ماست

گرچه ما خود را نصیحت می کنیم.....عشق اما بی خیال پند ماست

دست خوبت را به دست من بده.....دستهای ما پل پیوند ماست

در همه قاموسهای معتبر.....عشق تنها واژه پسوند ماست

کیست عریان تر ز ما در متن عشق......ارتفاعات غزل الوند ماست

باران

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سكوتی سنگین ما به هم بر خوردیم
تو برای دل من آن غروب غمگین آن سكوت سنگین
من برای دل تو آن بهار زیبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم
تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی
دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
بی خبر گشت اسیر
من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم
كاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من
كاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من
حیف می دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

خداوندا

منم جادو منم سرگشته ای حیران

چنان اندیشه در جانم که گشتم محو تنهایی

منم جادو منم بیچاره ای تنها

همیشه از نظرها افتاده بر خاک

منم جادو منم باطل زهر جامی

کلامم بهت و نیرنگ و سلامم زهد پارسایی

منم جادو طلایه دار غمگینان

ادب در حسرتم مانده که آیا حال هم دارد

منم جادو به زلف خون شده در دل

گهی درد دلم گویم گهی نالم از این مشکل

منم جادو سیاه گشته دچار یک عذابی ناز

در این چت روم دنیا من شدم باز همون تنهای بی باز

منم جادو اسیر غصه و غم

شدم جادو شدم افسانه ی یاهو شدم دیوانه ای از جنس تقدیر

نیازم شد جوانی حیاتم شد جهانی بهارم شد جدایی

منم جادو منم تقدیر منم یک سرنوشت شوم

منم جادو تهی گشته پر از یک عالمه واهی

منم جادو که یک عمری در این چت روم دنیا در پی یارم دویدم

بسی رنج ها کشیدم وز دلش چیزی ندیم

منم جادو محمد منم تنهای تنها منم افسار تنهایی شدم خاکسار تنهایی

منم غربت که در طوفان تنهایی دچار کینه عشقم

خدایا من چرا در خود فرو رفتم

فراموش منم کردی منم جادو خدایا باز هم ترک دلم کردی

روحیه باخته ام دردلم یک کلمه ساخته ام

باز باران یک حدیث تازه است

غربت و تنهایی و سوز دل است

باز جادو پیر تنهایی شده همدم غارتگر عصیان شده

باز آید چون سکوت شب خیز

خدایا صبر ایوبت عطا کن

دلم خون شد خدا رحمی به ما کن

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

از خودم

میخواهم پرواز کنم

در دفترم کبوتری کشیدم تا که که پرواز کنم ، خورشید را ملاقات کنم. اشک را هدیه طوفان کنم.

پرواز کنم تا که غم را  بر آسمان آوارکنم تا که روز را ببینم ، خورشید پس ابرهای تیره نگاه کنم.

آسمان ها را طی کنم بر آسمان نگارم برسم تاکه ببینم آسمان دل او چگونه است.

می خواهم از آسمان درد را حس کنم. می خواهم ببینم چه کسی تنهاست.

همه را می بینم، حس خوبی است.

حس خوبی دارم که غم دارم،حس خوبی دارم که تنهایم، حس خوبی که اشک می ریزم.

مگر تنهایی خوب است، مگر غم ،اشک ...برای چه؟

 انسان هایی را می بینم که دنیای بی غمی دارند، اما در خود گم شد ه اند هدفی ندارند، اشکی ندارند.

با واژه دوست داشتن غریب اند. خوش حالم که اشک می ریزم ،

دیدم آدمی را که از تنهایی اشک نریخت خود را بر دار آویخت.

خوشحالم که عاشقم. که هدف دارم . می جنگم ، دست به قلم دارم،

اشک بر روی کاغذ می ریزم یادی از باران می کنم.

در این آسمان به دنبال تنهاترین می گشتم. کسانی را دیدم که حتی قلم هم ندارند.

حتی اراده خود کشی هم ندارند. وفقط در حال گذرند. اما خدا را داشتند با او سخن می گفتند.

از اینجا همه چیز جالب است. کسی در هواپیما است که پر از غم است و کسی در پایین یعنی

 بر روی زمین که تنها نسیت و غم ندارد آرزوی پرواز با هواپیما می کند و دستی تکان می دهد.

از آسمان همه چیز پیداست پس فکر نکن خدا نمی بیند، خدا درک می کند چون او خود تنهاترین است.

از آسمان همه چیز پیداست ، عدالت برقرار است ، در آسمان کسی را ندیدم

 که همه چیز را کسی داشته باشند اما گروهی از همه غنی تر به نظر میآمدند

 آن هم عاشقان بودکه هر بار می گریسند چهر ه ی زمین زیبا تر می شد.

شما هم بیاید پرواز کنیم دنیا زین پس پر از عشق و آواز کنیم.

پر از یاد و عشق کنیم، اشک ریزیم و فریاد کشیم.

 

باران ببار

اشک در چشمان وبغض در نگاه می نویسند.می خواهند غم هایشان در دل تاریخ جای گیرد.

می خواهند که غم خود را بنویسند ، می خواهند بگویند برای چه گریستند.

باران ببار تا اشک بر روی گونها خشک نمانند تا که غم ها بروند.

باران ببار تا خوشی برای تسکین غم هایم باشی.

باران ببار تا آمدنت را بهانه ای برای لحظه ای دلخوشی برای دلم کنم.

 

دلم همچون بیابانی خشک است که سبزه در آن نایاب

است ، کسی جرات حرکت یا آمدن در دلم را ندارد.

عمر می گذرد نمیدانم که این همه نوشتنها تاثیری بر روی کسی داشت یانه.

عمرم می گذردو حسرت با نگارم بودن را در دل هنوز دارم.

سیاهی کاغد هایم به اندازه سیاهی تنهایی دلم نیست.

عمر می گذرد حسرت لبخند زدن با عشق در دلم خانه کرد.

جوانی ام در حالگذر است و نشد نگاهی پر معنا بر چپشمان نگارم کنم.

اگر غم و آرزوها که با انسان که در گور می رود آن ها حجمی داشتند نمیدانم قبرم چقدربود.

پروانه ای پر نمی زند کسی حالی از ما نمی گیرد. رفیق تنهاییهایم تنهایی بوده است و هست.

بعد عاشقی شب زنده دارشد ه ام شب ها بافکر و خیال او می خوابم کسی که از من دوراست.

این همه کاغذ برایت سیاه کردم این همه اشک ریختم ، نگاه زندگیم را پر ازمعنای تو کردم

اماحس نکردم که کسی

دوستم دارد.

دوست داشتم بر گردی .از همه چیز برایم بگذری هرچند که ناچیزم اما دنیای برایت می ساختم .

 هر چند دنیایدلم من بی زرق و برق است . رودخانه اش اشک هایست که تا به حال  ریختم.

دریای آن غم و ساحلش تهایی.

دنیای من روزی نداردروزهایش از سیاهی غم تاریک شب ها نیز سیاه است.

در دنیای  من مادیات جایی ندارد چیزی یافت نمی کنی .پس باید از همه چیز بگذری.

اما خود با عقل ناقص که حساب می کنم می بینم ارزشی در امدن نیست پس همان جا بمان.

اما دلی دارم که هر روز برایت دعا می خواند . می خواهد هر ثانیه بداند که چه می کنی

آیا امروز به او فکر کردی.

دلی دارم که هر روز دعا می کند تا یک بار تو را ببیند تا نگاهی به تو اندارد تا با چشم به

 تو بفهماند که چقدر دوستت دارد.

هر چند خبری از تو نیست، حتی سراغ تنهاییهایم را نمی گیری. عیبی نیست به یاد بودن کسی

که تو را نمیخواهد عادت است.

به نام حضرت دوست

قصه هایم زیبایند، مانند اشک در چشمانند. رنگ قصه ها خاکستری،

قلبم در چشمانم جان داد از این همه بی تابی.

ذکر شب هایم قصه ی تنهایی است، خواب هر شب تنهایی، شب ها

را زنده نگاه میدارم تا که به خواب نروم.

نگارم . مهربانم. تنها مخاطب قصه هایم، تنها قافیه غزل هایم.

خسته است نگاهت، نا امیدی است بر لبانت.

نمی دانم با کدامین کلمه تو را آسمانی کنم برا ی خود، نمی دانم چگونه

چبران تنهایی هایت را کنم.

تو مرا تحول زندگی، تقدیر الهی می دانی. اما من تو را........

می خواهم پروانه ات شوم در سوختن برای منت شعله بگیرم.

تا که پرونده عشق را کامل کنم.

ای کاش دنیا یک شهر داشت، تا که رسیدن به تو برایم سهل می شد.

ای کاش زمین گرد مانند نبود، تا که در بیداریت من به خواب باشم.

تصویرت را در ذهنم گم کردم، فقط نامت حک بر سلول های بدنم هست.

بیا قصه ی جدایی را تمام کن.

می خوام تمام کلماتم ایهام داشته باشد، می خواهم بار معنایی قصه ام

بسیار باشد. تا که بدانی چقدر دوست دارم مهربانم.


عشق


 

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه
چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد
و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده
و چون جذامیان از شهرها می رانندش

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها
همراه با هذیان مستان به لفظ می آید
هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد
مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند
و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام
پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است
و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن
با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
اما قادرم دوستت دارم را
به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم
تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند

یا فاطمه زهرا

در ماتم یاس کبود آسمان هم تپید

آن قد چون سرو علی چو کمانی خمید

آن فاتح خیبر وخندق سرا پا وجود

چون شمع بسوخت وبس ناله وافغان کشید  

آن شاخه یاس نبی بین دیوار ودر

فریاد یابن الحسنش عرش اعلا رسید

آن کوثر حق که عطا کرده برنبی

آماج غلاف ولگد شد بدستی پلید

از ضربه دست عدو در شگفتم چنین

هم محسن نو گل او پشت در شد شهید

خلوتم را نشکن

 

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشكن

وعده باران

چشمهاي تو مرا وعده باران دادند
به تنِ مرده من روح و دل و جان دادند
شوقِ برخاستن و زندگي تازه به اين
منِ دلواپسِ از خويش گريزان دادند
خش خشِ گام كسي بود كه مي‏آمد و باز
مژده عيد در اندوه زمستان دادند
چشمهاي‏تو درخشيد و در آن ظلمت محض
به بلندايِ شبِ يخزده پايان دادند
آمدي مثل بهاري كه مي‏آيد از راه
يك سبد ياس به هر شاخه عريان دادند
دستهاي تو ز هر پنجره رُفتند غبار
و به تنديس همه آينه‏ها جان دادند
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد
چشمهايي كه مرا وعده باران دادند

چرا......

چرا کسی اشک برچشمانم را پاک نمی کند چرا کسی حتی برای لحظه ای

 دلی برایم تنگ نمی کند.

اشک دیگر نمی بارد.دیگر در مقابل هر کسی سر پایین نمیآورد.خسته ام.

 

در نگاه باد تنها ماندم در مقابل خورشید تحقیر شد ه ام.

انگشت نشان مردم شده ام . همه مرا دیوانه یاد می کنند: او که با تکه

نوشته هایی عاشق شد.

چقدر خوب است که از هیچ کسی انتظاری نداشته باشی. انتظار کسی که محبت کند .

کسی که گوش به حرفهایت دهد. کسی که فکر کنی شبها برایت دعا می خواند ،

 قصه جدایی را زود تر تمام می کند.

چقدر زیباست؟ که هر روزت با روز قبل یکی باشد داستان تنهایی

 هر روز تکرار شود. هر روز رویای دیروزی را بسازی که با خواب تمام شد.

 به چیزی بیاندیشی که دیروزمی اندیشیدی. چقدر زیباست؟

                چقدر زیباست که هروز در فکر این باشی که فاصله بین خود

                و عشق راکم کنی اما نتوانی و بقیه آن را برای فردا بگذا ری؟

             خوشی هایم را گم کرده ام ،امید را خاک کردم،رفیقم را تنهایی قرار دادم .

                گفتی سخنانت دیگر جان سوزو  ناراحت کننده نیست گفتی

                                      که قلم دیگر دیگر دلم را نمی شکند.

               می دانم آنقدر نوشته ام که دیگر برایت تتفاوتی ندارد. می دانم که در

                    حال گذر از من هستی تا که  مشکلات نیز از تو بگذرند .

               من از که از چه کسی از چه چیزی بگذرم تا تهایینیز از من بگذرد .

                                    ومن چیزی ندارم. و محکوم به تنها ماندم.

تصاویر خنده دار

ادامه رو ببینید پشیمون نمیشید  

ادامه نوشته

تصاویر خنده دار

عکس خنده دار

چه دانشگاهی بوده این

خنده دار

خدایی عجب ماشینیه

ادامه نوشته