چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشمه خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگه خاموش
ولی در بطنه خود غوغا نشستن
به من هر دم صدای دل رند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
**********************************************
روز مرگم اشک را شیدا کنید
روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قبرم لاله را پرپر کنید
جامه ام را خاک و خاکستر کنید
خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روی قبرم لاله ها را خم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید
دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده را از سر کنید
رفتنم را دوستان باور کنید
********************************************
هرکه خوبی کرد زجرش می دهند
هرکه زشتی کرد اجرش می نهند
باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشقها هم مومیایی تر شدند
انک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شد ند...
***********************************************
سردرگم و دلواپس و مبهم شروع شد
گویی کتاب غصه ی آدم شروع شد
باران به روی دردهای شب اثر نکرد
وقتی که اتش از دل شبنم شروع شد
اول خدا دست مرا رد کرد و بعد از آن
دیگر تمام دردها کم کم شروع شد
ان روهای آبی و سبزم غروب کرد
چشم خودت را بستی و شب هم شروع شد....
**************************************************
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
وقتی اسیر بازی نیرنگ میشود
وقتی تمام خلوت گرم و اثیریم
با قصه های سرد زمین رنگ میشود
می رقصد اشک های من از حسرت عبور
خاموشم و سکوت من آهنگ میشود
پرونده ی نگاه مرا بسته است او
انگار نقش خاطره ها سنگ میشود
**********************************************
گاهی که دلم
به اندازهء تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است
************************************************
تکرار خاطرات تو شعر مجسم است
من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است
تو کیستی پیامبری یا خدای عشق
هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است
تردید در برابر چشمان تو خطاست
حکم نگاههای قشنگت مسلم است
من می رسم به تو شاید، هنوز، نه
آینده ام به لطف تو اینگونه مبهم است
*********************************************
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدن
ددشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
***********************************************
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است
***********************************************
پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری
بر گونه های سرخت داغ غم که داری
خوش می تراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی
گل با تبسمی گفت ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشقست بر گونه ام نشسته
این رمز شور عشق است یک راز جاودانی
بی عاشقی حرام است یک لحظه زندگانی
شادابم از محبت از عطر مهربانی
بی رحمت بهاران می پژمرم به آهی
*********************************************
شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای
سرد وزلال ، در برابرت ،
می جوشد و می خواند و می نالد ،
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که ، تا بود ،
از غم نبودن تو می گداخت.
***********************************************
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند و نمی دانم چرا به تمام حرفهایم سکوت تو غلبه می کند و تو لام تا کام بی حرفی .
و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد
*************************************************
.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
گـفتـی کــه بـه احـتـرام دل بـاران بـاش
بــاران شـدم و بـه روی گــل بـاریـدم
گـفتی کـه بـبـوس روی نـیلـوفـر را
از عـشـق تـو گـونـه هـای او بوسیدم
گفتـی کـه سـتـاره شو دلـی روشـن کن
من همچون ستاره برگلهاها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بـر یاسـمـن نـگـاه تــو پـیـچـیـــدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریـا شـدم و تـرا بــه سـاحـل دیـدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مـجـنــون شـدم و ز دوریــت نـالـیــدم
گـفتـی کــه شکوفـه کـن بـه وقـت پـایـیـز
گـــل دادم و بــا تـرنـمت رویـیــدم
گـفـتـی کــه بـیــا و از وفـایــت بـگــذر
از لـهـجـه بــی وفــایـیـت رنـجـیــدم
گـفـتـم کـه بـهـانـه ات بـرایــم کـافـیـسـت
مــعـنـای لـطـیــف عـشـق را فـهـمـیــدم
.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
تـــمــام احــســاســم مــال تـــوســت
بــهـتــریــن عــطـرهــایــم از نفـسـهــای..
تـــو ســاخــتـــه مــی شــود
مـــن بــــرای لــبـخـنــدت دلتــنـگــم..
و بــرای تـــمــام حــرفــهــایــت
مــن هــرگــز از تــو خــســتــه نمیشــوم..
و هــرگز جــز بــرای تــو زنــدگــی نــکــردم.
نــاجــی شــبـهــای بــی کســی ام خــالــصــانــه
مــی ســتــایـــمـــت!!!!
تـــمــــامـی احـــســاســم فــــدای حـــضـور
پـــاکــــت نـــــازنــیــــن...
***********************************************
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : که ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست
آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو
*************************************************
بــاده از جـام لـبـت گـر کـه نـنـوشـم چـه کـنـم
دیــن و دل را بـه نـگاهـت نـفـروشـم چـه کـنـم
ناز چشمان تو چون شعله ی دل می افروخت
هـمـچـو پـروانـه بـه آتـش نـخـروشـم چـه کنم
فــارغ از عــالــم و آدم بــه ســمـاوات و زمـیـن
دیـده را جـز تـو ز هـر خـلـق نـپـوشـم چـه کنم
شـد هـمـه هـسـتـی مـن وعـده ی دیدار رخت
جـان بـه کـف در طـلـب وصـل نـکوشم چه کنم
هـوش را بردی و سرمست از آن بـاده ی ناب
خـود بـگـو بـاده از این جـام نـنـوشـم چـه کـنـم
************************************************
بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم
سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم
نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل
دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم
فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم
هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم
شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن
بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم
هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته
هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم!
***********************************************
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
*************************************************
تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب
قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد
تاروپودم را چه کس از خاک کرد
تابه کی باید بمانم من به چاه
من چه بودم جزء نوای تلخ اه
من کجا بودم چه می باید شوم
تا به کی صبرو تحمل تا کجا باید روم
اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم
اه میسوزم کنون چون شمع سوزان میشوم
روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام
گلشنم زرد و خزان شد نو بهار باورم