دلم گرفت ای هم نفس

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس



قفس

چه شب ها که سوی تو پر می زدم

به خواب غریب تو سر می زدم

رها کرده بودی مرا در قفس

در بسته را بیشتر می زدم!

دلی نازک از شیشه دارم..بیا!

اگر در دلت ریشه دارم..بیا!

اگر نه..بیا بشکن این خسته را

برای تو هم تیشه دارم ..بیا!

بیا بشکن این عهد نشکسته را

رها کن من بال و پر بسته را

در این قفس رابیا باز کن!

پریشان نکن مرغکی خسته را!

...

..که این لحظه ها بی نفس مانده ام

کویری پر از خار و خس مانده ام

کبوتر ..کبوتر..دلم پر زده ست

ولی باز هم در قفس مانده ام

...

..اگرچه خیالات ما درهم است

برای وجودت سند محکم است

بخواهی اگر..می رسی !نه !ببخش!

بزرگی تو و این برایت کم است!

ساقی

  

بيا ساقي آن مي كه چون گل كند
همه باغ پر بانگ بلبل كند
به من ده كه چون گل بخواهم شكفت
كه راز شكفتن نشايد نهفت
بده ساقي آن مي كه هستم هنوز
همان عاشق مي پرستم هنوز
به مستي كه جان در سر مي كنم
همه عمر در پاي خم طي كنم

....

بيا ساقي آن مي كه خون حيات
از اوشد روان در رگ كائنات
به من ده كه خورشيد رخشان شوم
ز گنج نهان گوهر افشان شوم
بده ساقي آن مي كه جان بهار
از او جرعه اي خورد و شد پرنگار
به مستي شبي در گلستان بخفت
سحر رنگ و بو گشت و شكفت
بيا ساقي آن مي كه جان آفريد
به من ده كه جان جامه بر تن دريد
كجا تن كشد بار هنگامه اش

 

چشم براه

 آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 

سايه اي تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن كسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

 

 ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

 مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 

 شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

نا آشنا

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

 باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

 من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

 او بمن مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

 

 آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا، كس بآوازش نخواند

ریا کار

بر روی ماه نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
((هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما))

عکس های مختلف

 
ادامه نوشته

ولادت حضرت علی و روز مرد مبارک

کارت پستال جدید

 

درون کعبه چه غوغائی ست امروز؟؟......

ملائک بال در بال گستره آسمانها را پوشانیده اند...

و جبرئیل و میکائیل حلقه خانه کعبه شده اند تا پر به نور وجود او بسایند!....

مردی از تبار نور، از تبار عاشقان و شوریدگان می آید

مردی که محمد(ص) از گل خنده های نگاه اونشاط می یابد...

و طنین نامش هلهله شادی ملائک است.

مردی که طلوع مهرانگیز نگاهش دیگربار....

 حلاوت وصال و عشق را در چشمه لایزال، به جان پاکان می نوشاند ...

و پیاله حیات عاشقان، از نگاه او لبریز می شود....

علی(ع)، فصیح ترین شعر حیات و زیباترین آواز آفرینش است.

 

 

 

کارت پستال جدید

پدر

روز پدر مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پـــــــــــــــــــ روزت مبارک ـــــــــــــدرم

هزاران دفعه خدا رو شاکرم به خاطر وجودت

وجود پر از مهربونیت

دوستت دارم پدر

دیگر نمی گوید

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید

به آرامی دوستت دارم

 

امروز اشک هم بر دلم مرحم نیست ...امروز صبر هم با دلم همدم نیست

خندیدم نخندیدی ... گریه کردم٬ نفهمیدی ... از عشق گفتم ٬ آرام نشدی ... نگاهت کردم٬ بیشتر بیقرار شدی...پرسیدم٬ لب نگشودی ... تحفه فرستادم٬ باب دلت نبود ...

نمیدانم چه کنم ؟

امروز یاد تو فقط ٬آرام جان بر من میدهد... امروز نوشتن برای تو آرامم می کند ...

صبر ٬ سکوت و تحمل همچو زنجیری بر دلم آویزه است٬ همچون وزنه سنگینی که تمام توانش را گرفته...

سینه ام سنگین از جای خالیت...فکرهم در التهاب همراهیت ...

ولی افسوس که نمی پسندی همراهیم را ٬ نمی خواهی همدردی ام را ...

چشم هم بس که بر درب خانه عشقت مانده کم سو شده ...

تمام این ها را تحمل می کنم ، چون تو را دوست دارم ... چون عشقم را دوست دارم ... چون به آرامی دوستت دارم ...

 

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین
تنگ در آغوش می گیرم
اشك شوق از دیده می بارم
با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هایت دانه می كارم
نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم
لای لایی گوی بالین تو می مانم
دست را بر گونه ی گرم تو می سایم
اشك را از گوشه ی چشم تو می رانم
گاه در چشمان گریان تو می بینم
آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را
گاه در لبخند جان بخش تو می یابم
گرمی خورشید خندان بهاران را
چون هوا را بازی دست تو بشكافد
خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم
از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد
مست از بوی تو می گردم
ماه در آیینه ی چشم تو می سوزد
همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس
رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد
صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و كوچكت چون سینه ی گنجشك
می تپد در زیر دست مهربان من
چون نوازش می كنم ، می جوشد از شادی
در سرانگشتان من ، خون جوان من
زین نوازش ها تنت سیراب می گردد
چشم هشیار تو مست خواب می گردد
سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد
مادرت بی تاب می گردد
زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد
مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند
گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد
گاه از لای لای او در خواب خواهی شد
روزها و هفته ها و سال ها چون او
بر كنار از درد خواهی ماند
تا ز دردش با خبر گردی
روزها وهفته ها و سالها چون من
بی غم فرزند خواهی بود
تا تو هم روزی پدر گردی


رگبار نگاهت

 

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من ودلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من ودل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحضه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها وغریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغت رو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم...

رفیق

بی تو نمی شه باشم ای آخرین امیدم

امید من تو هستی بی تو یه نا امیدم


در اوج با تو بودن نمی شه که جدا شد

نمی شه از دل تو دقیقه ای رها شد

ای بهترین رفیقم تو اوج بی کسی ها

نذار بشم اسیره غم های تلخ دنیا

رفیق من تو هستی تویی که بهترینی

تنها نذار بمونم تا اشکامو نبینی

دلم می خواد همیشه کنار تو بمونم

به من نگو نمیشه که از تو من بخونم 

رفیق خوب من باش تو این روزای تاریک

منو رها کن از این دنیای سرده کوچیک

نگو میخوای جدا شی به یاد من نباشی

نگو میخوای بری تو رفیق نیمه راه شی

خیانت


من به یادت بودم
اما تو بی احساس
به منو احساسم
تو خیانت کردی باز
یادم از یادت رفت
بی صدا قلبم مرد
من شدم تنها تر
خاطراتت رو غم برد
بی هوس عاشق بود
این دل بیچارم
از هوس تو رفتی
من هنوز بیمارم
بی خداحافظ بود
رفتنت از پیشم
دور میشیو من
بی صداتر میشم
به تو مدیونم من
عشقو یادم دادی
عاشقت بودم من
تو به بادم دادی .



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



خیانت کرده ای آری
ولی گویم نفهمیدی
بدی از کار من بوده
که تو اینگونه رنجیدی
ز تو قدیس تر هرگز
ندیدم من به جان تو
تو گریه می کنی اما
گمانت هست که خندیدی
وفا را من ز تو دیدم
به اسم بی وفائیها
همین بود آنجه من کردم
همان بود آنچه تو دیدی
چرا بازی کنی با من
خیانت از توئی هرگز
فقط یک لحظه دور از من
به یک بیگانه خندیدی ...



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



می روی و در بیراهه ی خیانت گم میشوی
می روی و هر قدمت آفتی است و هر نگاهم شکایتیست
هراس بر وجودم چنگ می زند
مرغ شوم بر ویرانه ها می خواند
سیاهی جان می گیرد
و سایه چرکین خیانت تمامی سطح آبی قلبم را می پوشاند
باتلاق رذالتها تو را می بلعد و تو نیز تمامی روشنی ها را
ومن تنهاتر از هر غروب دیگری دست بر تن خاک می کشم و بنگر بر زبانه های آتش درونم که به کبریت تو جان گرفت و جانم سوزاند. .



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



شادیت را ز دور میبینم
بانگ خندان صدایت
بر دلم میکوبد
چه صدای زشتی
چه نوای شومی
مشت بی رحم خیانت
به سرم میکوبد
من از این درد به خود میپیچم
همچو کرمی زخمی
چشم مست تو برای دگری میخندد
و برای من ِ عاشق
درد بی رحم سیاهی ست
که بر این جان ترک خورده روان میسازی
چشم غمگین دلم پر خون است
دل من میشکند از
یاد آن ایّامی
که به روی پدرم جوشیدم
به تن ِ پیر ِ چروکیدۀ او
رخت غم پوشیدم
رسم غفلت این است
گله ای از تو ندارم هرگز
هستیم را به تو بخشیدم لیک



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم
خیانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟
خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم
خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی

امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل

کاش میدانستی...

 

كاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است


خنده هایم ، خنده هایم حرف است


کاش می دانستی


می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم


کاش می دانستی

 
کاش می فهمیدی


کاش و صد کاش نمی ترسیدی


که مبادا دل من پیش دلت گیر کند


یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند


من کمی زودتر از خیلی دیر


مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد


تو نترس


سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد


کاش می دانستی


چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

 

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست


تازه خواهی فهمید


مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

من خدايي دارم، كه در اين نزديكيست...

 

من خدایی دارم، كه در این نزدیكی است

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ.........چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند



یاد او ذکر من است، در غم و در شادی

چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد



او مرا می خواند، او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

............


نقرین به عشق به عاشقی / نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو / تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو / نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن منو / به اون دل سیاه تو

 

پايان حکايت من شنيدنيست...من عاشق او بودم و او عاشق او

دوستت دارم

سلام دوستان عزیز ببخشید بابت تاخیر چند روزه ام این نامه را تقدیم میکنم به تنها کسی که همیشه در قلبم جاودان است

 

همسر عزيزم
سلام اين اولين نامه من به توست. بر من خرده مگير كه چرا از بين همه راههاي نزديكتر به خانه دل تو، اين سپيدي كاغذ را پذيرفتم و اين شبه قلم را...! من از همان آغاز بودن پيماني با قلم بستم و هرگز پيمان شكن نبوده ام...زيباترين لحظه هاي زندگي مي تواند لحظه نوشتن براي يك دوست باشد. و شايد حرفهاي من حرفهاي دل هزارن چون من ديگر هم باشد و اين از دليل اول زيباتر نيز هست.
امروز مي پندارم كه ما سالهاست با هم پيمان بسته ايم. سالهاي طولاني... من ساغر بوده ام و تو ساقي! و عجب مي اي خدا بر ميكده ما هديه كرد. عجب عشقي در قلبهامان انداخت و عجب مهري در لابلاي ديوار هاي كلبه مان پنهان كرد. و ما روز و شب براي رسيدن به آن كلمه به ظاهر دست نيافتني خوشبختي تلاش كرديم... حرف زديم... خنديديم... گريه كرديم! و چه بسيار زمانهايي كه طعم شيرين آن را چشيديم و مست شديم و باز هم چه بسيار زمانهايي كه خسته از همه بودنمان بر گوشه اي كز كرديم و با خدا سخن گفتيم. ولي هر چه بود و هست را خود با ياري معشوق راستينمان ساختيم و بس!
در اين راه پر فراز و نشيب، چه روزهاي بسيار يكه از تو رنجيدم و چه زمانهاي زيادي تنهايي را با تمام وجودم چشيدم و اين نوشتن را راهي برگزيدم كه با تو بي پرده تر... راحتتر... بدون هيچ شاهدي ، حتي خودمان سخن بگويم و به تو در آغاز اين راه مي گويم كه دوستت دارم...!

تقديم به عزيزم...

 

باور كن

"عين" ، " شين" ، " قاف"

جدا از هم كه باشند

هيچ خاصيتي ندارند!

اما در كنار هم، معجزه مي آفرينند.

درست مثل من و تو !!!

ملانصرالدين...!!!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم،
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود!
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم!
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم!!
 
نتيجه اخلاقي:
هیچ کس کامل نیست!!!
اینگونه نگاه کنيد...
 
مرد را به عقلش نه به ثروتش!
زن را به وفايش نه به جمالش !
دوست را به محبتش ،نه به کلامش!
عاشق را به صبرش نه به ادعايش!
مال را به برکتش نه به مقدارش!
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش!
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش !
غذارا به کيفيتش نه به کميتش !
درس را به استادش نه به سختیش !
دانشمند را به علمش ،نه به مدرکش! 
 مدير را به عملکردش نه به جایگاهش!
نويسنده را به باورهايش نه ،به تعداد کتابهايش !
 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش!
دل را به پاکی اش نه به صاحبش !
 جسم را به سلامتش نه به لاغریش !
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش !
 
 
 

تصاوير جالب با موز !!!

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

ادامه نوشته

اولين روز ..... به خاطر داري؟!

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو

. .
دکتر علی شریعتی


آغوش امن مادر

http://s1.picofile.com/file/6696014084/68739_908.jpg

چند شعر فانتزی عاشقانه


بيا با من دلم تنها ترين است

نگاهت در دلم شور آفرين است

مرا مستي دهد جام لبانت

شراب بوسه ات گيرا ترين است

ز يك ديدار پي بردي به حالم

عجب درمن نگاهت نكته بين است

سخن از عشق ومستي گوي با من

سخن هايت برايم دلنشين است

مرا در شعله ي عشقت بسوزان

كه رسم دوستداريها همين است

نشان عشق را در چشم تو خواندم

دلم چون كويي آيينه بين است

به من لطف گل مهتاب دادي

تنت با عطر گلها همنشين است

دوست را هم تو باش آغاز وپايان

كه عشق اولي وآخرينست

ادامه نوشته

خودکشی دختر 22 ساله بالباس عروس

خودکشی دختر 22 ساله با لباس عروس بخاطر خیانت
ادامه نوشته

چهل حدیث درباره ازدواج

چهل حدیث درباره  ازدواج
چهل حدیث درباره ازدواج

پیشگفتار

هر پسر و دختری که پا به دوران جوانی می‏گذارد، بزرگترین آرزویش ازدواج و ایجاد کانون گرم و پر مهر خانواده است، تا یار و مونس و محرم راز پیدا کند و از نعمت زندگی مشترک زناشویی، استقلال و آزادی بیشتری بهره‏مند گردد. پسران و دختران جوان سعادت خود را در سایه زندگی مشترک جستجو می‏کنند. چنین میلی بطور طبیعی و فطری در انسانها وجود دارد و نمی‏توان از آن صرف نظر کرد. آری بزرگترین پناهگاه مطمئن برای جوانان، کانون گرم خانوادگی است که می‏توانند اضطرابهای درونی خود را در آن به اطمینان، استقامت و آرامش تبدیل کنند و غمها و نگرانیهای خود را از یاد ببرند. امر ازدواج و تحقق آن در جامعه باید برای همه کس آسان باشد. چرا که این امر یک ضرورت حیاتی است، مانند آب و نان که در هر جامعه‏ای از همه کالاها ضروری‏تر و مهم‏تر است.
ولی متاسفانه در جامعه امروزی ما روز بروز بر تشریفات، سنگینی مهریه‏ها، اسرافها و تجمل‏گرایی‏ها افزوده می‏شود! که تحمل پی‏آمدهای آن برای عموم افراد جامعه دشوار و چه بسا برای بعضی غیر ممکن می‏باشد، و پدر و مادران هم هیچ توجهی به این امر مهم نمی‏کنند. بلکه بعضی از پدران و مادران با رقابتهای غلط، فرزندان خود به ویژه دختران جوان خود را به سوی بدبختی سوق می‏دهند. دختری که هنوز در سنین نوجوانی بسر می‏برد و در اول راه است، مادران با توقعات زیاد، آن هم نا معقول و غیر ممکن، باعث تباه شدن دو انسانی که به هم پناه می‏آورند، می‏شوند. مادران بجای اینکه دختران خود را به سازگاری، ساده زیستی و ارزشهای انسانی راهنمایی کنند، تشریفات و زرق و برق ظاهری را در چشم فرزند جوان خود بزرگ جلوه می‏دهند.
جای بسی تاسف است که پرده‏های ضخیم غفلت و نادانی چشم و گوش و دل برخی افراد ظاهر بین را چنان بسته است که همه ارزشها و سعادت و عاقبت و عافیت و راحتی فرزندان خود را در سایه پول، تجمل و ژست و خوش تیپ بودن و حسن قیافه می‏جویند! شگفتا که اینان راه شقاوت می‏پویند!.
ما بهترین راه و روش زندگی را در کلام و عمل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش می‏یابیم و احکام اسلام را روشنترین آینه زندگی سعادتمند می‏بینیم پس بهتر آن است که به آیین اسلام روی آوریم و سیره رهبران آسمانی آن را سرمشق زندگی خود سازیم تا شاید از فتنه‏های روزگار در امان باشیم.
مقاله ای که در پیش روی شما عزیزان قرار دارد حاوی چهل حدیث نورانی و راهگشا از پیشوایان معصوم علیهم السلام است. مترجم بنابر وظیفه خود، این مجموعه را گزینش، تنظیم و ترجمه کرده و تحت عنوان چهل حدیث «ازدواج‏» به همه جوانانی که در اول راه زندگی‏اند، تقدیم می‏نماید.
و ما هر راه دیگری را که نشان دهیم به روشنی راه آن پیام‏آوران سعادت ابدی بشر نخواهد بود. و مردم ما به خوبی این حقیقت را می‏دانند و به حرف هیچ حکیم و دانایی به اندازه سخن پیشوایان معصوم خود، دل نبسته‏اند و نخواهند بست و ایمان دارند که:
«کلامکم نور و امرکم رشد...».
‏قال الله تعالی: و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امآئکم ان یکونوا فقرآء یغنهم الله من فضله و الله واسع علیم.
پروردگار متعال می‏فرماید:
مردان بی زن و زنان بی شوهر، بردگان و کنیزان صالح را تزویج کنید. چنانچه آنان فقیر باشند، خداوند از فضل خود غنی و بی نیازشان می‏سازد. که خداوند رحمتش وسیع و به احوال بندگان خود آگاه است.
«سوره نور، آیه 32»
ادامه نوشته

تنها با تو

ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من 

 دستاتو تو دســت من بگذاردرلحظه

عکس های ازدواج مرد 60 ساله و دختران 13 ساله

 
 
اجبار کودکان برای ازدواج در سنین خردسالی در حالی که کودک در حال کسب تجربه های ارتباط با محیط پیرامون و کسب مهارت های زندگی هستند و هنوز قادر به تجزیه و تحلیل قواعد پیچیده زندگی زناشویی و چگونگی برخورد مناسب با زوج خود در شرایط مختلف زندگی نیستند، تبعیض و ظلم بزرگی به دخترانی است که تجربه زندگی مشترک شان برای همیشه در هاله ای از ترس و تبعیض خواهد بود.

از بین مسائل مختلفی نظیر سوء تغذیه، کمبود شیر مادر، بی سرپرستی، بی هویتی فرزندان خارج از ازدواج رسمی، فقدان خدمات بهداشتی و درمانی لازم، فقر آموزشی، بیسوادی، بهره کشی جسمی و جنسی و دهها مورد دیگر، ازدواج کودک در برخی از کشورها مانند افغانستان و برخی از کشورهای خاورمیانه و قاره آفریقا یکی از مهمترین مسائلی است که گریبان دهها هزار دختر و پسر واقع در سن کودکی را به مخاطره انداخته است.
ادامه نوشته

همه چیز در مورد ابرو و داشتن ابرو زیبا

 

زیبا ساختن ابروان میتواند تغییر شگفت انگیزی در ظاهر شما ایجاد كند. منظور من فقط تغییر سبك ظاهر نیست، بلكه حالت چهره شماست. ابروانی كه شكل زیبایی دارند مانند قابی برای چشمان شما هستند، درست مانند موهای آرایش كرده كه قاب چهره است و قاب عكس كه زیباساز یك نقاشی زیبا میتواند باشد.

ادامه نوشته

۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند

 

پنج سوال مهم در زندگی زناشویی


بر اساس يه تحقيق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند!


چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!!...

ادامه نوشته

آخرین لحظه ی دیدار

در اخرين لحظه ديدار به     چشمانت نگاه كردم و


گفتم بدان اسمان قلبم      با تو يا بي تو بهاريست


همان لبخندي كه توان را   از من مي ربود بر لبانت


زينت بست. و به ارامي از من  فاصله


گرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه می كردم


و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت


نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه


اسمان بهاري يعني ابر  باران رعد وبرق و طوفان


ناگهاني    و اين جمله ،جمله اي


بود بدتر از هر خواهش  براي ماندن و تمنايي


بود براي با او بودن.

من و یه کوله بار خاطره

سجده عشق

من و شب تا راه دور قصه گفتیم

وبرای چراغ های خالی از هر حسادتی

ترانه خواندیم

من و شب همسفر دشت شدیم

وبا پای خونین تبسم کردیم

من در آغوش شب  شب در اغوش تو

زیر نوه ماه بر خاک سجده کردیم

*** 

انعکاس غربت

 

من نگاهم به کوه است

و صدایم در انعکاس غربتی

که از پس هزار دل شوریده می سراید

عشق را

و زمان در آغوش مادر دلتنگی ها

بی اعتنا سکوت می کند

من مانده ام عبوری که پاییزی ست

من مانده ام و صدای نی لبکی که از

غرور بی تپش سایه ها 

گله دارد

 ***

هجوم حادثه ها

 

بی تو ام در لحظه های کال خط خطی

بی توام در شبانه های یخ زده که پلک را

هجوم حادثه نشانه کرده است

صدای کوله بار صادقانه ات که عشق بود و رازقی

میان کوله های یخ زده

ستاره می شود

*** 

تکرار عشق

 

انگار هنوز ثانیه ها می دانند

که من بی خودم از خویش

و بی پایان تر از همیشه

تکرار عشق می کنم

ولبها رو می گزم که چگونه

با خاطره هام بیاویزم

*** 

.............

نفرین بر گنبد های خاکی

که تا صوت سحرگاهی پرندگان

سکوت کردند

و برایت یک لالایی نخواندند

تا بخوابی

نفرین بر دشت که تو را

در میان لایه های سردش قربانی کرد

و سلام خدا

که تو را صدا زد

***

بلور کاغذی

 

خونرنگم پر از جنون عشق

پر از هوای ساده و گیاه

پر از بلور کاغذی که می کند صدا

پراز هراس و درد

که پر شده به عادتی

که بی سبب مرا احاطه می کند

و رنج می دهد

 ***

حصارهای نمناک

 

من تو را در بلورهای نمناک اشک

گم خواهم کرد

و برای طلوع شادیهایم

از نور کمک خواهم گرفت

من تو را در رقص ایینه ها خواهم یافت

و به تو پیوند عشق را خواهم داد

*** 

ردپای سفید

 

حالا تا انتظار که می سرودی

راهی نیست

از شب یلدا که گفتی گذشتم

و اینک یک مشت احساس در ردپای سفید

جا مانده است

ساروج ها رفتن

سبزه ها رستن

و روز روشن در یک بیدار شبانه به پا خواست

تا چشم ما در زمین را شستشو دهد

 ***

زبان سرخ

 

ماه که می رفت آسمان تلخ می شد

زمین می خندید به رفتار ماه

و ماه بی قرار تر از تو بود

برای شعر های نگفته ای

که در زیر زبان سرخ می شکفت

*** 

طعم روزگار

 

شامگاهی که شعر فریادها در یک بن بست می شکفت

به مرز بی کسی ها پیوست در یک جوشش شعله

اضطراب خون آلودتر از یک سپیده بود

و اسمان طعم تند روزگار را چشیده بود

او می رفت در یک سیاهی گم شده تا عشق را بیاموزد

*** 

انتظار

 

شب بود و نم نم باران و انتظار

دل بود و غصه ایام و سال و ماه

ازغربت شکسته میخک کسی نگفت

از گریه های نم نم باران و انتظار

در کنج لحظه های شکست و دلواپسی

چیزی به جز نوای جیر جیرکی نبود

*** 

خیال خیس

 

در سایه های خلوت خیال خیس

در گنگ لحظه های شکسته در بلور

در پیچک سترون اویخته در بهار

آسوده می نوشت تکه گلی از خزان عشق

من ساده بودم و بی ادعا

آن بید یخ زده دل ولی نامه می نوشت

*** 

چشمان شعبده باز

 

من چلچراغ چشمان شعبده باز محبتم

من دل ستان سوسن تنهای غربتم

با اشک با باران یا شکوه عشق

صدها گل ستاره دارم و صد خاطره

در انتظار شب نقره ای نشسته ام

صدها گل ستاره دارم و صد خاطره

*** 

مرغک اسیر

 

مرغک اسیر و بی بال و پر

می شوید غبار را از چشمان

می شوید غبار را از حنجره

مرغک اسیر می خواند دوری را

و می سراید یک مرثیه تلخ را

که بشکند غم را

صد افسوس

که فاصله ها رشد می کند

***

ساعت نقاشی

 

تابش خورشید موی طلایی آبشار

می رقصد در باد

درختان پر احساس گلهای بابونه شاداب

ساعت نقاشی نزدیک

عشق بازی رنگ ها بابوم

چه ساده می کشم یک غروب

چه اسان می شوم یک لبخند

تو بیا در نقاشی من تو بیا در نقاشی من

*** 

گلدان فکر

 

گلدان گل فکر

گلدان گل عشق

گلدان لحظه های خیس

با هم ساخته اند یک بلور

که از جنس چشمان شماست

گلدان گل فکر گلدان گل من

بیا تا ببوسم ساعتها ساقه های یخ زده

بیا تا ببوسم ساعتها ساقه های یخ زده

*** 

تییغ

 

گنبدی شد پاهای باد

بس که بر روی خاک ها و خارها تافت

خونابه شد چشمان گلهای سرخ

تیغ کجاست تیغ کجاست

از گنار گل گذشت سوسوی باد

نسترن بیدار شده یاسمن بیدار شده

گنبدی شد پای باد گنبدی شد پای باد

*** 

گودال آرزو

 

شب و شب

ردپای ساکت و سرد

شب و شب

داغ تنهایی به پیشانی

صدای نی لبک از دور می آید

و سوسوی چراغی بی ستاره

تنی می رفت در کولاک و سرما

به گودالی که گور آرزوها بود

 *** 

تنش زهرآگین

 

سکوت می کنم

به احترام روزهای زیبایی که گذشتند

سکوت  می کنم و می تراشم ذهن را

از غم دیروز

می سایم دندان را به هم

در یک تنش زهرآگین

چقدر حقیر است دنیا

وقتی تو نباشی

 ***

سرنوشت

 

آهسته برگ به خزان گفت چرا من ؟

باد چراغ به دست

به روزنه ای تکیه داد

و بی هیچ کلامی فقط

به سرنوشت اشاره کرد

برگ سکوت کرد

*** 

عصر دلواپسی

 

ادمها شیشه عمر را به دست گرفتند

که نشکند

بی خود از خویش

مست مست

تقارن نگاهشان به هم خورد

در ساعت ناموزونی که فقط

عصر دلواپسی بود

*** 

شیطان

 

چه بی مقدار شد شیطان ذلیل

که در کوله های محقر دنیا

چه شکست بی اصالت

در دستان شوم حوادث

بی مقدارتر از همیشه

با خود برد مهربانی را عشق را

فقط برای ثانیه ای

*** 

قرن سیاه

 

گمان کردم که سخت و روئین تنم

ان هنگام که سکوت پنجره ها

و دلخوشی در پا را به نسیم دادم

گمان کردم که زلالم در این قرن سیاه

و چه زود باور بودم

و چه زود شکستم

 ***

تولد عدالت

 

من بودم و مهتاب و کوه و دشت

من بودم و مهتاب و کوه و احساس

گل روئید ستاره روئید خاطره روئید

فریاد غرق تماشای کوه شد

و صادقانه شمشیر زهرآگین عشق را

بر فرق عدالتی زد که تازه متولد می شد

*** 

نت

من مانده ام در این هماهنگ آشنا

من مانده ام که بنوازم نت را برای عشق

من بی خبر از احساسم من خود سکوتم

می خواهم ترانه شوم و بنوازم ابدیت را

می خواهم در این هماهنگ هم آوا

ساده شوم بشکنم بنوازم نت را

*** 

نردبان تنهایی

 

راستی فاصله را از چه می سازد

وقتی نفس های مرگ برای

دیدن یک عشق به شماره می افتد

نردبان تنهایی را برای شاخه های

مرگ گذاشتم و به اوج آسمان رسیدم

 *** 

معمای ساده

 

برای امتدادهایی که خط افق نداشت

خطی فرضی کشیدم

و برای دلی که جواب سوالها رو نمی دانست

یک معمای ساده بودم

*** 

همخون

 

فریاد می زنم برادر

برای همخونی استوار

فریاد می زنم در ریشه یک درخت

فریاد می زنم بیا بیا

که بی تابم

بیا که برایت ثانیه ها کند شده اند

و ساعت ها حس غریبی دارن

*** 

راز عشق

 

به تو می گویم تا بدانی

راز عشق را

در یک بستر شبانه سرد

در یک دست کرخت و سرخ

در یک ایستادن بی احساس

باور کن پنجره ها آبی است

فقط یک لحظه باور کن

انتظار را

و بخوان راز عشق را

 ***

فاصله

 

تا نبض پنجره ها

تا کورسویی که از دور می آید

تا  سپیدار عاشق هست

تا سرور است قامت

فاصله هاست

از زمین تا حریر شب

از ستاره تا باران

فاصله هاست

و من فاصله ها را طی کرده ام

*** 

لالایی

 

می خواهم از تو ببینی عجیب

دستان بی قرار

فقط از تو می خواهم

بخوانی قرار را خاکستری  و سیاه

ببویی عطر پیراهن خشکیده ام را

فقط تو مرا ببین

و برایم لالایی بخوان

 *** 

خیال خام

 

خیال های خام را به گور می برم

و در چکامه سحر

که باد مرا به پیشواز خانه می برد

به یک ترانه سپید و زرد

خیال را به تابوت سرخ می برم

و تا سحر برای او نماز صبح می برم

*** 

گل سپید

 

گل سپید چرا سرخ می شوی

چه طاقت کمی

مگر غرور دشت و آسمان تو را به

خود نخوانده است

که بیخود از خودی

و از ترانه ها و سایه ها

و اضطراب لحظه ها

شکایت غریبی می کنی

*** 

نعل اسب

 

آدمها غریب

کوله ها یخ زده

دل ها مثل نعل اسب فلزی

ساعت ها منجمد

شالیزارها خشک

اشک ها شوره شور

فقط در این میان

دعا موجی از گرما آورده

*** 

رها

 

غوطه ورم در عشق

تو را دارم به همراه فکر

آبستنم از مهر پنهانت

که مرا می رهاند از هر چه تعلق است

ساکت و صبورم با یادت

دلخوشم به نوزادی که تولد خواهد یافت

و تو پر از لبخندی

 *** 

غزل شور

 

غرق نیاز شدم

که بشورانم ذهن را بر علیه عشق

صدا زدم

آی ! عدالت در کدام چهره

صورت های پنهان را

لمس می کنی

ودر  کلام ثانیه های شور

می خوانی

 *** 

مظهر نجابت

 

شب هایی که رنگ خاکستری می گرفتند

در زیر پای علف های شبانه خیس

جا خوش کردند

و به آسمان که مظهر نجابت بود

خندیدند

 ***

سرو آزاد

 

کوله بار را گذاشتند سروهای آزاد

و قد خم نکردند و به تعلقاتی که

شغال و روباه را دلخوش می کرد

سروها آزاد و به دریا

رسیدند

*** 

دیوارهای سکوت

 

بلند می شوی از خاک

تا دردهایت را درمان کنی

و صدایت از پشت دیوارهای سکوت

ترانه خوان است

بلند می شوی لبریز از عشق

لبهایت محتسم بوسه بر درگاه

شادیهاست

و چشمانت خیس اشک

***

شب ساده دل

 

از دستانم خون می تراود

در انعکاسی که نور را می بینم

فقط یک شب سیاه است

و ساده دل و بی تحما در آنسوی

مرزهای خاموشی دلتنگی

می مانم

 ***

آفتاب شرقی

 

آفرینش را آغاز کرد

آفتاب شرقی

مادرانه فرزند را بوسه زد

و برایش یک جفت کفش تازه دوخت

سایه روشن ها را بربوم نقاشی کشید

و برای حس زیستن آدم را نوازش کرد

 ***

روح عشق

 

ساکت و صبور به گل واژه های آسمان

طعنه می زند که

ماهتاب آسمان چگونه سرب را به نسترن های کودکی

وصله می زند که

نگاه کن ببین که مادر زمانه را چطور

رد خیس بردگی به کوچه اش نظاره می کند

سلام کن به آسمان  نسترن که می تپد برای سینه ات

نگاه کن به مشت خاک نم زده

که جوش می خورد روح عشق در آن حلول می کند

 ***

هوای یخ زده

 

سرک زده شکوفه های باغ ذهن من

و پشت پنجره خیال می خزد

دل زمین شکسته می شود از این هوای یخ زده

کم سوت و کورو بی نوازش است

ان سکوت نقره ای چه زود غرق

یک شکایت غریب می شود

و مادر زمان به نی لبک های کاغذی

سلام می کند

 ***

غروب محض

 

کشتی سفید کجا میروی

در این غروب محض

وباد و موج قدم قدم شماره می کنند

روزهای انتظار و حالتی که

عشق در نگاه ساعت شکسته زمین

به روزهای طی شده اشاره می کند

کشتی سفید بمان و

انتظار را با غروب سرخ هم آشیانه کن

***

ساحل نگاه

 

گفته بودم به نیابت چشمانت

سرخابی می شوم

و برای ساحل نگاهت

می میرم

گفته بودی قایقی می خواهی

از کران تا کران ستاره می شوم

و قایقی از بلور موج ها کرایه می کنم

*** 

پاسخ غریب

 

هنگام صبح که می شود

زمین به آسمان پیغام می دهد

وجود آتشین خاک شرارهمی زند

و آسمان پر از غرور می شود

ستاره ها یکی  برای دیگری  فدا می کنند نگاه را

و در زمین گل وجود آدمی سرشته می شود

زمین به یک ندای اسمانی بلند

پاسخی غریب می دهد

 *** 

سلام بی پاسخ

 

ساده دلان در ابتدای راه ماندند

به سلامی که پاسخش را نشنیدند

و صدایشان در پشت دیوارهای

سکون باقی ماند

ساده دلان نیستن مگر برای

آنهایی که دوستشان دارند

*** 

باغ احساس

 

گلدانم خالیست

گلم کجایی تا برایت قصه عشق بگویم

گلدانم خالی ست

نازنینم کجایی تا برایت شکوه کنم غم غربت را

روزگارم بی سامان

دل نگرانم کجایی تا چشمان خیسم

زیر قدمهایت گریه کند

کجایی تا سبد سبد لبخند بچینم از باغ احساست

بیا دلم برایت تنگ شده

 ************************************ 

شب های بی چراغ

 

شب های بی چراغم

خفته در تاریکی

انتظار نگاهم رفته در تاریکی

بی توام در یک شب سرد

خاموشم پر از خراشم

بی غمخوار پر از هراسم

دل تنگم ای شب سرد

*** 

بن بست

 

آدمک هایی که غزل شدند در یک بن بست

تا آغازین سرانجام و پایانی ترین غروب

شوریدند و نالیدند

و سکوت را در غل و زنجیر کشیدند

تا در یک شبانه محض آسوده بخوابند

*** 

کمان دار

گمراهم از خویش بی سامانم از تو

بی خویشتن از خود در یک مرز عشق

کمان دار شده ام

و سینه شب سیاه را دریده ام

به صبح می اندیشم

 ***

حباب

 

حباب ها متلاشی شدند

و جنس انسان از کالبد خاکیش هویدا بود

خالی تر از همیشه گل وجود آدم را

سرشتند در یک لحظه غریب

که بوی تعفن می داد

 ***

ادامه نوشته

اس ام اس روز مادر

 

مادر روزت مبارک

 

         

 

تو بهترین گل، میان شهر گلهایی  تو رنگ آفتابی،

شب که می رسد، مثل ستاره، گوئیا مهتابی

مادر خوبم ، روزت مبارک . . .

***

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست

عزیزترین عزیزانم ، روزت مبارک . . .

ادامه نوشته

خداوندا



خداوندا ! 

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

 پس مرا  دریاب  

و به سوی خویش بازگردان ، 

دستان مهربانت را بگشا  

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

 

بار پروردگارا

خدایا ، حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم . . .

***

خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش

“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”

***

خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من . . .

***

به خدا تا اندازه ی امیدوار باش که جرات گناه کردن پیدا نکنی

و از اون تا اندازه ی بترس که از رحمت اون ناامید نشوی . . .

***

وقتی بنده از خدا بترسد ، خداوند همه چیز را از او بترساند

و اگر از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند

حضرت رسول اکرم (ص)

***

خداوندا دستانم خالیست، قلبم پر از آرزوهای دست نیافتنیست

یا دستانم را توانا ساز، یا درونم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی ساز . . .

***

الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏یابد

ولی خویش را نمیکاود تا بمخزن حقائق برسد . . .

***

حمد می گوییم خدای مهربان / خالق و سازنده این مکان

آفریده این زمین و آسمان / کائنات و جمله موجود آن . . .

***

خوشا آن بنده با عهد و پیوند / که دارد بازگشتی با خداوند

به کام خویش اگر چندی رود راه / چو باز آید نیاز آرد به درگاه . . .

***

الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم . . .

***

الهى خودت آگاهى که دریاى دلم را جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن . . .

***

در دستور زبان عرفان، فعل اینگونه صرف می شود :

من نیستم ، تو نیستی ، او هست . . .

***

تا خدای بنده نواز است به خلقش چه نیاز ؟

میکشم ناز یکی ، تا به همه ناز کنم . . .

***

امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چه طور؟

***

یــا رب ، ز تو الطــــاف فراوان دیـدم / نعمت ز تــو بیش‌تر ز باران دیدم

تا دیده‌ای از من، همه عصیان دیدی / تا دیده‌ام از تو، همه احسان دیدم . . .

***

اگر کسی نگران رسیدن بلایی باشد و پیش از رسیدن آن دعا کند

خداوند هرگز آن بلا را به او نرساند

(امام صادق علیه السلام)

*** 

خدایا کمک کن که راه تو گیرم / چو فرمان دهی ، از تو فرمان پذیرم

خدایا، کمک کن که در زندگانی / به راه رضای تو باشد مسیرم

خدایا نظر کن، که در مشکلاتم / بجز دامن پاک عترت نگیرم . . .

***

سنگینی باری که خداوند بر روی دوش ما میگذارد آنقدر نیست که کمر مان را خرد کند

آنقدر است که ما را برای دعا کردن به زانو در آورد . . .

***

اغلب فکر میکنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم

اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم . . .

***

راز یک زندگی زیبا این است:

که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی . . .

*****************************************************

الهی دانایی ده که در راه نیفتم

و بینایی ده که در چاه نیفتم

الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم

و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم . . .

***

چه خود ساخته هایی که مرا سوخت ، و چه سوختن هایی که مرا ساخت

ای خدای من ، مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم

ساخته ای آباد از من بجا ماند . . .

***

معبودم!

متبرکم گردان به نامت

متبلورم گردان به عبادتت

متذکرم گردان به ذکرت

مرحمتم گردان به رحمتت

***

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود نام تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را‍‍

با دستهای روشن تو می توان گشود

***

ای بنده تو سخت بی وفایی ، از لطف به سوی ما نیایی

هر دم که ترا دهم دردی ، نالان شوی و به سویم ایی

هر دم که ترا دهم شفایی ، یاغی شوی و دگر نیابی. . .

***

از تمام چیزایی که داری خدا رو جدا کن !

چی داری؟ هیچ

حالا به همه نداشته هایت ،خدا رو اضافه کن !

چه کم داری؟ هیچ

بیکران

 

در بیکران ندارم جز عشق تو کرانی
هرچند بار عشقت بر دل کند گرانی
از حد و از تحمل بگذشت رنج دوری
مقصد کجاست ای دوست بنمای خود نشانی
...
کاش از نور تو دائم بدرخشد این دل
نام تو نقل ونبات و شکر هر محفل
کاش یک لحظه نیاید که نباشی آنی
آه زآن دم که بیاید زتو باشم غافل
...
قرین رحمت حق باشی ای دوست
که هرچه هست و هرچه باید از اوست
همیشه شاکر و همواره صابر
که حق با بنده ی دلداده یکروست
...
شمارادوست میدارم که طبع شاعری داری
به نظم ما نظر آور چو میل داوری داری

منم ساحل بگشته در دل دریای طوفانی

محمد را نظر کرده به جادوی پریشانی

 

حقیقت های زیبای زندگی

 

حقیقت هایی زیبا و آموزنده درباره

 زندگی

 

PersianMob.Net

 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don’t like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

Every night, SOMEONE thinks about you before/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don’t know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it’s back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند