سجده عشق
من و شب تا راه دور قصه گفتیم
وبرای چراغ های خالی از هر حسادتی
ترانه خواندیم
من و شب همسفر دشت شدیم
وبا پای خونین تبسم کردیم
من در آغوش شب شب در اغوش تو
زیر نوه ماه بر خاک سجده کردیم
***
انعکاس غربت
من نگاهم به کوه است
و صدایم در انعکاس غربتی
که از پس هزار دل شوریده می سراید
عشق را
و زمان در آغوش مادر دلتنگی ها
بی اعتنا سکوت می کند
من مانده ام عبوری که پاییزی ست
من مانده ام و صدای نی لبکی که از
غرور بی تپش سایه ها
گله دارد
***
هجوم حادثه ها
بی تو ام در لحظه های کال خط خطی
بی توام در شبانه های یخ زده که پلک را
هجوم حادثه نشانه کرده است
صدای کوله بار صادقانه ات که عشق بود و رازقی
میان کوله های یخ زده
ستاره می شود
***
تکرار عشق
انگار هنوز ثانیه ها می دانند
که من بی خودم از خویش
و بی پایان تر از همیشه
تکرار عشق می کنم
ولبها رو می گزم که چگونه
با خاطره هام بیاویزم
***
.............
نفرین بر گنبد های خاکی
که تا صوت سحرگاهی پرندگان
سکوت کردند
و برایت یک لالایی نخواندند
تا بخوابی
نفرین بر دشت که تو را
در میان لایه های سردش قربانی کرد
و سلام خدا
که تو را صدا زد
***
بلور کاغذی
خونرنگم پر از جنون عشق
پر از هوای ساده و گیاه
پر از بلور کاغذی که می کند صدا
پراز هراس و درد
که پر شده به عادتی
که بی سبب مرا احاطه می کند
و رنج می دهد
***
حصارهای نمناک
من تو را در بلورهای نمناک اشک
گم خواهم کرد
و برای طلوع شادیهایم
از نور کمک خواهم گرفت
من تو را در رقص ایینه ها خواهم یافت
و به تو پیوند عشق را خواهم داد
***
ردپای سفید
حالا تا انتظار که می سرودی
راهی نیست
از شب یلدا که گفتی گذشتم
و اینک یک مشت احساس در ردپای سفید
جا مانده است
ساروج ها رفتن
سبزه ها رستن
و روز روشن در یک بیدار شبانه به پا خواست
تا چشم ما در زمین را شستشو دهد
***
زبان سرخ
ماه که می رفت آسمان تلخ می شد
زمین می خندید به رفتار ماه
و ماه بی قرار تر از تو بود
برای شعر های نگفته ای
که در زیر زبان سرخ می شکفت
***
طعم روزگار
شامگاهی که شعر فریادها در یک بن بست می شکفت
به مرز بی کسی ها پیوست در یک جوشش شعله
اضطراب خون آلودتر از یک سپیده بود
و اسمان طعم تند روزگار را چشیده بود
او می رفت در یک سیاهی گم شده تا عشق را بیاموزد
***
انتظار
شب بود و نم نم باران و انتظار
دل بود و غصه ایام و سال و ماه
ازغربت شکسته میخک کسی نگفت
از گریه های نم نم باران و انتظار
در کنج لحظه های شکست و دلواپسی
چیزی به جز نوای جیر جیرکی نبود
***
خیال خیس
در سایه های خلوت خیال خیس
در گنگ لحظه های شکسته در بلور
در پیچک سترون اویخته در بهار
آسوده می نوشت تکه گلی از خزان عشق
من ساده بودم و بی ادعا
آن بید یخ زده دل ولی نامه می نوشت
***
چشمان شعبده باز
من چلچراغ چشمان شعبده باز محبتم
من دل ستان سوسن تنهای غربتم
با اشک با باران یا شکوه عشق
صدها گل ستاره دارم و صد خاطره
در انتظار شب نقره ای نشسته ام
صدها گل ستاره دارم و صد خاطره
***
مرغک اسیر
مرغک اسیر و بی بال و پر
می شوید غبار را از چشمان
می شوید غبار را از حنجره
مرغک اسیر می خواند دوری را
و می سراید یک مرثیه تلخ را
که بشکند غم را
صد افسوس
که فاصله ها رشد می کند
***
ساعت نقاشی
تابش خورشید موی طلایی آبشار
می رقصد در باد
درختان پر احساس گلهای بابونه شاداب
ساعت نقاشی نزدیک
عشق بازی رنگ ها بابوم
چه ساده می کشم یک غروب
چه اسان می شوم یک لبخند
تو بیا در نقاشی من تو بیا در نقاشی من
***
گلدان فکر
گلدان گل فکر
گلدان گل عشق
گلدان لحظه های خیس
با هم ساخته اند یک بلور
که از جنس چشمان شماست
گلدان گل فکر گلدان گل من
بیا تا ببوسم ساعتها ساقه های یخ زده
بیا تا ببوسم ساعتها ساقه های یخ زده
***
تییغ
گنبدی شد پاهای باد
بس که بر روی خاک ها و خارها تافت
خونابه شد چشمان گلهای سرخ
تیغ کجاست تیغ کجاست
از گنار گل گذشت سوسوی باد
نسترن بیدار شده یاسمن بیدار شده
گنبدی شد پای باد گنبدی شد پای باد
***
گودال آرزو
شب و شب
ردپای ساکت و سرد
شب و شب
داغ تنهایی به پیشانی
صدای نی لبک از دور می آید
و سوسوی چراغی بی ستاره
تنی می رفت در کولاک و سرما
به گودالی که گور آرزوها بود
***
تنش زهرآگین
سکوت می کنم
به احترام روزهای زیبایی که گذشتند
سکوت می کنم و می تراشم ذهن را
از غم دیروز
می سایم دندان را به هم
در یک تنش زهرآگین
چقدر حقیر است دنیا
وقتی تو نباشی
***
سرنوشت
آهسته برگ به خزان گفت چرا من ؟
باد چراغ به دست
به روزنه ای تکیه داد
و بی هیچ کلامی فقط
به سرنوشت اشاره کرد
برگ سکوت کرد
***
عصر دلواپسی
ادمها شیشه عمر را به دست گرفتند
که نشکند
بی خود از خویش
مست مست
تقارن نگاهشان به هم خورد
در ساعت ناموزونی که فقط
عصر دلواپسی بود
***
شیطان
چه بی مقدار شد شیطان ذلیل
که در کوله های محقر دنیا
چه شکست بی اصالت
در دستان شوم حوادث
بی مقدارتر از همیشه
با خود برد مهربانی را عشق را
فقط برای ثانیه ای
***
قرن سیاه
گمان کردم که سخت و روئین تنم
ان هنگام که سکوت پنجره ها
و دلخوشی در پا را به نسیم دادم
گمان کردم که زلالم در این قرن سیاه
و چه زود باور بودم
و چه زود شکستم
***
تولد عدالت
من بودم و مهتاب و کوه و دشت
من بودم و مهتاب و کوه و احساس
گل روئید ستاره روئید خاطره روئید
فریاد غرق تماشای کوه شد
و صادقانه شمشیر زهرآگین عشق را
بر فرق عدالتی زد که تازه متولد می شد
***
نت
من مانده ام در این هماهنگ آشنا
من مانده ام که بنوازم نت را برای عشق
من بی خبر از احساسم من خود سکوتم
می خواهم ترانه شوم و بنوازم ابدیت را
می خواهم در این هماهنگ هم آوا
ساده شوم بشکنم بنوازم نت را
***
نردبان تنهایی
راستی فاصله را از چه می سازد
وقتی نفس های مرگ برای
دیدن یک عشق به شماره می افتد
نردبان تنهایی را برای شاخه های
مرگ گذاشتم و به اوج آسمان رسیدم
***
معمای ساده
برای امتدادهایی که خط افق نداشت
خطی فرضی کشیدم
و برای دلی که جواب سوالها رو نمی دانست
یک معمای ساده بودم
***
همخون
فریاد می زنم برادر
برای همخونی استوار
فریاد می زنم در ریشه یک درخت
فریاد می زنم بیا بیا
که بی تابم
بیا که برایت ثانیه ها کند شده اند
و ساعت ها حس غریبی دارن
***
راز عشق
به تو می گویم تا بدانی
راز عشق را
در یک بستر شبانه سرد
در یک دست کرخت و سرخ
در یک ایستادن بی احساس
باور کن پنجره ها آبی است
فقط یک لحظه باور کن
انتظار را
و بخوان راز عشق را
***
فاصله
تا نبض پنجره ها
تا کورسویی که از دور می آید
تا سپیدار عاشق هست
تا سرور است قامت
فاصله هاست
از زمین تا حریر شب
از ستاره تا باران
فاصله هاست
و من فاصله ها را طی کرده ام
***
لالایی
می خواهم از تو ببینی عجیب
دستان بی قرار
فقط از تو می خواهم
بخوانی قرار را خاکستری و سیاه
ببویی عطر پیراهن خشکیده ام را
فقط تو مرا ببین
و برایم لالایی بخوان
***
خیال خام
خیال های خام را به گور می برم
و در چکامه سحر
که باد مرا به پیشواز خانه می برد
به یک ترانه سپید و زرد
خیال را به تابوت سرخ می برم
و تا سحر برای او نماز صبح می برم
***
گل سپید
گل سپید چرا سرخ می شوی
چه طاقت کمی
مگر غرور دشت و آسمان تو را به
خود نخوانده است
که بیخود از خودی
و از ترانه ها و سایه ها
و اضطراب لحظه ها
شکایت غریبی می کنی
***
نعل اسب
آدمها غریب
کوله ها یخ زده
دل ها مثل نعل اسب فلزی
ساعت ها منجمد
شالیزارها خشک
اشک ها شوره شور
فقط در این میان
دعا موجی از گرما آورده
***
رها
غوطه ورم در عشق
تو را دارم به همراه فکر
آبستنم از مهر پنهانت
که مرا می رهاند از هر چه تعلق است
ساکت و صبورم با یادت
دلخوشم به نوزادی که تولد خواهد یافت
و تو پر از لبخندی
***
غزل شور
غرق نیاز شدم
که بشورانم ذهن را بر علیه عشق
صدا زدم
آی ! عدالت در کدام چهره
صورت های پنهان را
لمس می کنی
ودر کلام ثانیه های شور
می خوانی
***
مظهر نجابت
شب هایی که رنگ خاکستری می گرفتند
در زیر پای علف های شبانه خیس
جا خوش کردند
و به آسمان که مظهر نجابت بود
خندیدند
***
سرو آزاد
کوله بار را گذاشتند سروهای آزاد
و قد خم نکردند و به تعلقاتی که
شغال و روباه را دلخوش می کرد
سروها آزاد و به دریا
رسیدند
***
دیوارهای سکوت
بلند می شوی از خاک
تا دردهایت را درمان کنی
و صدایت از پشت دیوارهای سکوت
ترانه خوان است
بلند می شوی لبریز از عشق
لبهایت محتسم بوسه بر درگاه
شادیهاست
و چشمانت خیس اشک
***
شب ساده دل
از دستانم خون می تراود
در انعکاسی که نور را می بینم
فقط یک شب سیاه است
و ساده دل و بی تحما در آنسوی
مرزهای خاموشی دلتنگی
می مانم
***
آفتاب شرقی
آفرینش را آغاز کرد
آفتاب شرقی
مادرانه فرزند را بوسه زد
و برایش یک جفت کفش تازه دوخت
سایه روشن ها را بربوم نقاشی کشید
و برای حس زیستن آدم را نوازش کرد
***
روح عشق
ساکت و صبور به گل واژه های آسمان
طعنه می زند که
ماهتاب آسمان چگونه سرب را به نسترن های کودکی
وصله می زند که
نگاه کن ببین که مادر زمانه را چطور
رد خیس بردگی به کوچه اش نظاره می کند
سلام کن به آسمان نسترن که می تپد برای سینه ات
نگاه کن به مشت خاک نم زده
که جوش می خورد روح عشق در آن حلول می کند
***
هوای یخ زده
سرک زده شکوفه های باغ ذهن من
و پشت پنجره خیال می خزد
دل زمین شکسته می شود از این هوای یخ زده
کم سوت و کورو بی نوازش است
ان سکوت نقره ای چه زود غرق
یک شکایت غریب می شود
و مادر زمان به نی لبک های کاغذی
سلام می کند
***
غروب محض
کشتی سفید کجا میروی
در این غروب محض
وباد و موج قدم قدم شماره می کنند
روزهای انتظار و حالتی که
عشق در نگاه ساعت شکسته زمین
به روزهای طی شده اشاره می کند
کشتی سفید بمان و
انتظار را با غروب سرخ هم آشیانه کن
***
ساحل نگاه
گفته بودم به نیابت چشمانت
سرخابی می شوم
و برای ساحل نگاهت
می میرم
گفته بودی قایقی می خواهی
از کران تا کران ستاره می شوم
و قایقی از بلور موج ها کرایه می کنم
***
پاسخ غریب
هنگام صبح که می شود
زمین به آسمان پیغام می دهد
وجود آتشین خاک شرارهمی زند
و آسمان پر از غرور می شود
ستاره ها یکی برای دیگری فدا می کنند نگاه را
و در زمین گل وجود آدمی سرشته می شود
زمین به یک ندای اسمانی بلند
پاسخی غریب می دهد
***
سلام بی پاسخ
ساده دلان در ابتدای راه ماندند
به سلامی که پاسخش را نشنیدند
و صدایشان در پشت دیوارهای
سکون باقی ماند
ساده دلان نیستن مگر برای
آنهایی که دوستشان دارند
***
باغ احساس
گلدانم خالیست
گلم کجایی تا برایت قصه عشق بگویم
گلدانم خالی ست
نازنینم کجایی تا برایت شکوه کنم غم غربت را
روزگارم بی سامان
دل نگرانم کجایی تا چشمان خیسم
زیر قدمهایت گریه کند
کجایی تا سبد سبد لبخند بچینم از باغ احساست
بیا دلم برایت تنگ شده
************************************
شب های بی چراغ
شب های بی چراغم
خفته در تاریکی
انتظار نگاهم رفته در تاریکی
بی توام در یک شب سرد
خاموشم پر از خراشم
بی غمخوار پر از هراسم
دل تنگم ای شب سرد
***
بن بست
آدمک هایی که غزل شدند در یک بن بست
تا آغازین سرانجام و پایانی ترین غروب
شوریدند و نالیدند
و سکوت را در غل و زنجیر کشیدند
تا در یک شبانه محض آسوده بخوابند
***
کمان دار
گمراهم از خویش بی سامانم از تو
بی خویشتن از خود در یک مرز عشق
کمان دار شده ام
و سینه شب سیاه را دریده ام
به صبح می اندیشم
***
حباب
حباب ها متلاشی شدند
و جنس انسان از کالبد خاکیش هویدا بود
خالی تر از همیشه گل وجود آدم را
سرشتند در یک لحظه غریب
که بوی تعفن می داد
***